آرام کن آشفتگی های مرا آرامشم تنها تو می دانی که من دارم چه دردی می کشم آرام کن این صبح در تاریکی ش…
انتشار: 2026/08/14 09:21 UTCدریافت: 2026/08/15 02:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:40 UTC
آرام کن آشفتگی های مرا آرامشم تنها تو می دانی که من دارم چه دردی می کشم آرام کن این صبح در تاریکی شب مانده را این آفتاب نیمه جان بی تو در تب مانده را تو هستی و این دردها بر من خدایی می کنند غم های غربت ادعای آشنایی می کنند باید ببخشی ای خدا من از تو هم تنهاترم عاشق شدم اما خودت دیدی چه آمد بر سرم قرار بی قراریم! خودت کنار من بمان به هر که می سپاریم خودت کنار من بمان ایرج خواجه امیری (۱۱دی۱۳۱۱_۲۱مرداد۱۴۰۵)به همراه سالار عقیلیشعر _محمد رضا یار
پستهای تلگرام — رحیم رسولی
آنم که مؤانست نمی دانم چیست با هیچ کسی دمی نمیارم زیست القصه نه آشنا نه یاری دارم در می زندم کسی، نمی دانم کیستمغیث الدین محوی اسدآبادی
· بازیِ دوگانهٔ درباریان: به احتمال قوی، جهانگیر در ابتدا نیز چندان مایل به ریختن خون شاعر نبود، بههمین دلیل به دو سال حبس بسنده کرد. اما ساعیانِ درباری (که اغلب از شاعران و دیوانسالاران بومیِ رقیب بودند)، قصیدهٔ شفاعتآمیز نظیری را نه بهعنوان "توسلجویی"، بلکه بهعنوان "یادآوری جرم" و "احضار غائب" به گوش شاه رساندند. گویی با یادآوری این موضوع، به شاه فهماندند که به راحتی از کنار خیانت یک شاعر مهاجر گذشته است.· ماهیت جرم: در نگاه عرف سیاسی، جرم رشید وطواط، "جسارت ادبی در دفاع از ارباب خود" بود، که در نبرد قدرت، تا حدی قابل فهم است. اما جرم عبدالغنی، "تهنیت جلوس یک یاغی" بود؛ اقدامی که مستقیماً مشروعیت تاج و تخت را در منطقهای حساس نشانه رفته بود.قتل عبدالغنی اسدآبادی صرفاً یک دادگاه ادبی نبود، بلکه یک تسویهحساب سیاسی بود که در بستر رقابتهای شدید میان شاعران ایرانی و بومی هند رخ داد. جهانگیرشاه، شاید برای دلجویی از جناح قدرتمند بومی دربار، یا صرفاً به دلیل خشم از سادهانگاری "خیانت"، قربانیای تازه برای فیلهای خود فراهم کرد. داستان غنی بیگ، در حقیقت، پایان تلخ کشمکشی است که در آن، شاعر نه بر سرِ "شعر"، که بر سرِ "سیاست" و "رقابتهای قومی-درباری" قربانی شد. و در فاصلهٔ میان این دو روایت تاریخی، حقیقتی بزرگ دربارهٔ رابطهٔ ادب و قدرت نهفته است: قدرت هنوز از کلمه می ترسدجواد نوری۱۴۰۵/۵/۱۰
رمزگشایی از یک قتل تاریخی در دربار هندوستان: تحلیل تطبیقی دو ماجرای شفاعتتقدیم به رحیم رسولی:۱. دیالکتیک قدرت و قلم؛تاریخ ادبیات مشحون از رویارویی قدرتِ بلامنازعِ شاهان و طبعِ عصیانگرِ شاعران است. این تنشِ دائمی، ریشه در پارادوکسی بنیادین داشت: شاعران از سویی نانخورِ دستگاه حکومت بودند و از دیگر سو، تحت سیطرهٔ عواطف و احساسات لجامگسیختهٔ هنری، مرتکب گردنکشیهایی میشدند که تاج و تخت را به لرزه میانداخت. فرجام این کشمکشها معمولاً از یکی از دو مسیر میگذشت: یا شاعر توبه میکرد و به سلک مدحسرایانِ تمامعیار درمیآمد، و شفاعتِ نزدیکانِ شاه، آتش خشم او را فرو مینشاند. با بقیه عمر متواری و آواره و نهایتا مقتول می شدنمونهٔ معروف این میانجیگریِ موفق، ماجرای رشید وطواط در قرن ششم هجری است. روایت چنین است:در سال ۵۴۲ هجری، سلطان سنجر برای سرکوب اتسز خوارزمشاه، قصبهٔ هزارسف را به محاصره درآورد. در این لشکرکشی، انوری نیز در رکاب سلطان بود. او این رباعیِ تهدیدآمیز را بر تیری نگاشت و به درون قلعه پرتاب کرد:ای شاه، همه مُلک زمین حَسْبِ تُراست وز دولت و اقبال، جهان کَسْبِ تُراستامروز به یک حمله هزارسف بگیر فردا خوارزم و صد هزار اسب تُراستوطواط که درون حصار بود، پاسخی دندان شکن سرود و بر تیری بستند و به اردوی سنجر انداختند:گر خصم تو ای شاه بُوَد رستم گُرد یک خَر زِ هزاراسب نتواند بُرد پس از فتح قلعه، خشم سنجر از این جسارت و نیز اشعار استقلالطلبانهٔ پیشین وطواط برای اتسز، به اوج رسید. او سوگند خورد که "چون او را بازیابد، هفت عضو او را از یکدیگر جدا کند." وطواط مدتی آواره و متواری شد و سرانجام برای نجات به منتجبالدین بدیع، کاتب مشهور دربار سنجر پناه برد. منتجبالدین که از ندیمان خاص و شیرینسخن سلطان بود، روزی در خلوت، پس از بیان حکایات مضحک، به ذکر وطواط رسید و گفت: «بنده را یک التماس است... وطواط مرغکی ضعیف است، طاقت آن ندارد که هفت پاره شود. اگر فرمان دهی، او را تنها به دو پاره کنند!» سلطان از این لطیفه به خنده افتاد و جان شاعر را بخشید.در این ماجرا، غضب شاه که تا مرز سوگندی مُغلّظ و خونین پیش رفته، اما یک لطیفهٔ باریکبینانه از سوی یک ندیمِ محرم، بهراحتی آن را فرو مینشاند.۲. تیغِ بیشفقت؛ تراژدی عبدالغنی اسدآبادیاما ماجرای عبدالغنی اسدآبادی در دربار جهانگیرشاه، از جنسی دیگر است؛ تراژدیای که در آن، شفاعت نه تنها راهگشا نبود، که مُهر تأییدی بر حکم اعدام شد.در سال۰۱۰۰۰هجری، در منطقهٔ کشمیر، میرزا یادگار عَلَم طغیان برافراشت و آن ولایت را از چنگ منسوبان جلالالدین محمد اکبر بیرون راند. در روزی که این یاغیِ فاتح بر تخت مینشست، عبدالغنی شاعر که در آن مجلس حاضر بود، به رسم بدیههسرایی، این رباعی تهنیتآمیز را سرود:بر تخت مراد مینشینی، بنشین خوش خرم و شاد مینشینی، بنشیندولت به کنار مینشانی، بنشان بر جای قباد مینشینی، بنشین چرخ روزگار چرخید و سپاه گورکانی بازگشت و کشمیر را بازپس گرفت. سعایتکنندگان، رباعیِ شادباشِ غنی به فاتحِ یاغی را به گوش پادشاه رساندند. جهانگیرشاه فرمان به حبس عبدالغنی داد. شاعر دو سال در زندان خاکسترنشین شد و در نهایت مذلت و بدبختی به هر کس و ناکس رو انداخت و هیچ کس کاری نکرد، تا آنکه نظیری نیشابوری، استاد و ندیم خاص و محبوب پادشاه، قصیدهای بلند در استغاثه و شفاعت سرود و آن را با این بیتِ التماسآمیز به اوج رساند:گرسنه است، به دریوزه شفاعت من ببخش جرم غنی را به التماس فقیراما همین که نجوای شفاعتآمیزِ نظیری به گوش ساعیان و ندیمان دربار رسید، بیدرنگ شاه را آگاه ساختند که "غنی زنده است." جهانگیر، بیاعتنا به مقام و منزلت استاد نظیری، فرمان داد تا عبدالغنی را زیر پای فیل انداختند.۳. چرا شفاعتِ نخست رهایی آورد و شفاعتِ دوم، قتل؟در خوانش سطحی، هر دو ماجرا ساختاری یکسان دارند: شاعری خطاکار، شاهی خشمگین و شفیعی بلندپایه. اما این همسانیِ ظاهری، تفاوتی تراژیک را در خود پنهان کرده است. چه عاملی سبب شد که شفاعت در دربار سنجر مایهٔ خنده و بخشش شود و در دربار جهانگیر، تسریعکنندهٔ اعدام؟پاسخ را باید در زمینههای پنهان سیاسی و رقابتهای درباری هندوستان جستوجو کرد. عامل اصلی: بغض و حسادت درباریان بومی هند نسبت به شاعران مهاجر ایرانی.· موقعیت شفیع: در ماجرای سنجر، شفیع (منتجبالدین) یک دیوانسالار کهنهکار و محرم اسرار بود که از موضع قدرت، و با سازوکار طنز، غرور شاه را بازی داد. در مقابل، نظیری نیشابوری، با تمام عظمت ادبیاش، خود نیز یک شاعر ایرانی و جزو طبقهٔ مهاجران بود. شفاعت یک مهاجر برای مهاجری دیگر، در چشمان حسودان دربار، بهجای التیامبخشی، بر آتش سوءظن دامن زد.
با سلام خدمت همراهان گرامیوطناز گیله اوخان 1غریبه کی نایه تی خانَه بی ستم بدارهِ، خو بوقعه یَ موتِوَلی وا موحتَرَم بدارهِاَسا کی َترکهَ دَرهِ بی ستاره دونیایهَ، اَ آسِمان چِرِه واستی ستاره کم بدارهورق ورق بخوان اَ سرزَمینه تاریخَ، بیدین کُ قومه ستم بیشتر از عجم بدارهِوطن کولوشکَن اَما کیشکاییم، چقد خوبه خو کیشکانَ اَ کولوشکَن بدورِ هم بدارهِاَجور کی اَبرانا خورشید داهاندِرِه میدان، چی تَرسَم کی اَ پیله گورخانه بَرقَ دَم بدارهِاَلان می سعی دَخیله، بزین مُکافاتهِ، اَ ساق جیویشته امام زاده هم حَرَم بدارهِتی غیرتَ بیمیرم اَی وطن، کی می شمشاد تانه خو پوشتَ به پوشتینهِ تو عَلَم بدارهِکو چشمِ اَمرا تانه دِن تره فلاکت بار، مگر کی دوشمنِ جا دوست تیشین شکم بدارهگُرُسنه خیلی داره شب، چره نواستی خاک، توفَنگِ لوله عوض فردا، باگِدَم بدارهشَبَ اَویرَ کودیم تا سَحَر نوبُ آخر، ایتا ستاره خوروس خوانه پاقَدَم بدارهپرنده جان، پرنده جان اَ بهاران تِرِه حلال، اما چره نواستی تی آزادیه قلم بداره
دستور زبان برای نجات زندگی :فعل "کُشتن" را صرف کنید می کُشم می کُشیمی کُشدمی کُشیم می کُشید می کُشندhttps://telegram.me/khertenagh