▪️ #خاطرات_غارنشینی 5یکی از دیوارهای انتهای غار پُر شده بود از شعرهای من. من که نمیدانستم شعر چیست…
انتشار: 2026/07/24 18:34 UTCدریافت: 2026/08/15 02:59 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:59 UTC
▪️ #خاطرات_غارنشینی 5یکی از دیوارهای انتهای غار پُر شده بود از شعرهای من. من که نمیدانستم شعر چیست، تو هم نمیدانستی. من از برق نگاهِ تو و لبخندِ کِشدارَت فهمیدم آن شکلها با شکلهای حک شده روی دیوارهای دیگر فرق دارد. من شبهای بیخوابی میرفتم سراغ دیوار، و تو روزها با اشتیاق و لبخندِ کِشدارَت شعرها را به تماشا مینشستی. غارهای دیگر را نمیدانم، ولی در غارِ ما دیوارِ شعر خیلی زودتر از دیوارِ فلسفه پُر شد. خاطرت هست با شوق و ذوق از من خواستی کمتر به شکار بروم و بیشتر شعر بگویم؟ گفتم شعر را نمیشود روی آتش کباب کرد. با دلخوری سر تکان دادی که برو. راست میگفتی، شعر با شکار جور در نمیآمد. شبهایی که تا صبح شعر میگفتم، شکارِ فردایش سخت و بیثمر بود. و روزهایی که شکار چالاک بود، شبهایش رمقی برای شعر نبود. هنوز هم این دوگانگی دست از سر من برنداشته. این روزها شکار سخت شده؛ خیلی خیلی سخت. برای همین دفتر شعری که هر روز با اشتیاق باز میکنی، همچنان سپید باقی مانده. همینطور پیش برود شاید نوع جدیدی از شعرِ سپید را به نامم ثبت کنند! از عصر غارنشینی تا حالا خیلی چیزها تغییر کرده، ولی هنوز هم در فروشگاههای زنجیرهای با شعر چیزی نمیشود خرید. حالا باز شعر خوب است. خوشاقبال باشی شاید لبخندی در سبدت بگذارند. یکبار فلسفه بردم، نگهبانها دنبالم کردند. #خاطرات_غارنشینی 📝 @Alireza_Mirmohamadi



