«مراسم عزاداری ظهر اربعین/ با حضور هیئتهای دانشجویی سراسر کشور/ حسینیه امام خمینی(ره)»هر سال اربعی…
انتشار: 2026/08/04 08:47 UTCدریافت: 2026/08/07 23:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 23:57 UTC
«مراسم عزاداری ظهر اربعین/ با حضور هیئتهای دانشجویی سراسر کشور/ حسینیه امام خمینی(ره)»هر سال اربعینِ ما به شوق دیدار شما بود.پاهایش را با اضطراب تکان میداد، مدام دلهره داشت. مادرش اطمینان داده بود که اگر خدا بخواهد میرسد. اما او از این میترسید که خدا نخواهد!چادر و لباسهایش نامرتب و خاکی بود. تازه از مرز مهران به سمت قم راه افتاده بودند.به یاد سال قبل افتاد، لحظهای که جمعیت حاضر در بیت برای چندمین بار برخاستند، شعار دادند: ای پسر فاطمه منتظر شماییم! آنجا هم هی در دلش میگفت: پس آقا کِی میآیند؟ یعنی از این فاصله میتوانم ببینمشان؟سحرگاه به شهر مقدس قم رسیدند، فقط چند دقیقه فرصت داشت خودش را به راهآهن برساند. از دور خدمت حضرت معصومه سلام الله علیها سلام داد و با حسرت گفت: مرا دوباره بطلبید، به همین زودیها، لطفا. میروم امسال هم آقا را ببینم...هرچند تا به امروز، دیگر نه آقا را دید و نه طلبیده شد.کربلا را که پشت سر گذاشته بود، افتان و خیزان خودش را از قم به تهران رساند. و بعد، دوباره به آن خیابانهای آشنا رسید...سالِ قبل با خادمین هیئت سیدالشهداء (ع) عازم شدند و از دانشگاه تهران پیاده به سمت خیابانِ کشوردوست راه افتادند. آفتابِ تازه طلوع کرده خوشآمد میگفت و حتی گوشهایشان از شوق نمیشنید که میگفتند: خانمها از در اشکبوس و آقایان از در فلسطین وارد میشوند.اینبار راهبلد بود. راهی که به محبوب ختم شود مگر از یادها میرود؟ وارد شد و صفها را گذراند. جزو آخرین نفرات بود و فقط دعا دعا میکرد درون خود بیت هنوز جا برایش باشد.اما نبود. تا بیرون از درهای بیت نشسته بودند و او فقط میگفت: پس چطور آقا را ببینم؟قلبی که هراسان بود را آرام میکرد و پس از هربار که جمعیت به شوق برمیخاست از لای دست و پا خودش را جلو میکشید؛ آنقدر که بالآخره به داخل جمعیت بیت رسید و اگر آقا میآمد...اگر آقا میآمد، روبرویش آقا را میدید.مثل ظهر هجدهم تیرماه، که از لای دست و پای جمعیت حاضر در خیابان امام رضا (ع) خودش را میکشید که آقا را ببیند...سرود جدیدی را تمرین کردند که برای آقا بخوانند، یادش بخیر سالِ گذشته هم سرودی خواندند. با شوقِ دیدار.«سلامٌ علی/ پیادهروی نجف کربلا/ سلام خدای حسین (ع) آفرین/ به زوار خونِ خدا»سال گذشته که کربلا نبود، امسال اما خاکی و خسته خودش را به هر دری زده بود که دیدار بیاید. دلش میخواست بگوید: آقا به نیابت از شما طی کردم مسیر را. اکنون بعد از راهی طولانی، آمدهام محضرِ شما. سلام شاه نجف را آوردهام. باور بفرمایید زیر قبهی حرم سیدالشهداء یادِ شما بودهاَم. و نمازم در حرم قمر بنی هاشم را به نیابت از شما خواندهاَم. اما هرچه منتظر شدم، شما نیامدید...اولین باری که در بیت بودم، نمیدانستم بالاخره بار چندمی که جمعیت برمیخاست شما آمدهاید. اینبار هم که ایستادهم با خودم میگفتم، یعنی شما آمدهاید؟ اما آنقدر در فاصلهی من و شما دانشجو ایستاده بود که نمیدیدمتان. تا وقتی جمعیت نشست. نگاهم را به سمت صندلی گوشهی حسینیه سوق دادم و قلبم محکم تپید. دستم را روی قلبم گذاشتم که از جا کنده نشود و به بغل دستیاَم گفتم: آقا اومدن!ظهرِ هجدهم تیر هم هیچ کس نمیگفت آقا را آوردند، همه از یکدیگر میپرسیدند: آقا آمدند؟بماند که فقط دوبار شما را دیدم، یکبار سالِ اول دیدار و یکبار برای وداع. بماند که هیچگاه نشد بگویم سلام امام حسین (ع) را برایتان آوردهاَم. اما میشود شما بجایش، سلام مرا به محضر ارباب برسانید؟ سلام تمام خادمین هیئتهای دانشجویی را که هر اربعین به شوقِ دیدارِ شما نفس میزدند.ببین کربلا را در اربعین/ که دارد هنوز از آن سرزمین/ میآید صدای هل من معینامیری حسینٌ نعم الامیر«دلنوشته»


