#خون_بهالینک قسمت https://t.me/khanume_nemune/77073#قسمت_پنجاه_نهبه اون مرد که داره سمت ساختمون می…
انتشار: 2026/08/20 09:34 UTCدریافت: 2026/08/20 10:46 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 10:46 UTC
#خون_بهالینک قسمت t.me/khanume_nemune/77073#%D9%82%D8%B3%D9… اون مرد که داره سمت ساختمون می ره نگاه می کنم. با روشن شدن چراغ ساختمون محيط روشن تر می شه. " مدرسه ابتدايی_متوسطه...." دلم قرص می شه از روستا دور نشديم اما خب آخه کجا برم! کاش حداقل افسون بود من با يه بچه شيرخواره چيکار می تونم بکنم. تا به خودم ميام جلوی در اون ساختمون وايستادم و با ترس به در نگاه می کنم. ناله های ريز احمد وادارم می کنه از پله ها بالا برم و دستگيره رو پايين بکشم. - ِ ميگم هيچ مدارکی ازش پيدا نکردم، مردم ده ريختن خونش هر چی هم باشه تا الان... با ديدن من تو چارچوب حرفش رو قطع می کنه. - چی می خوای؟ برو بيرون يالا... به کمک در تعادلم و حفظ می کنم. - جايی رو ندارم برم. با حرص گوشی رو روی تلفن می کوبه و با دست به پشت سرم اشاره می زنه. - گمشو بيرون! حتی نمی فهمم چجوری از جلوی چشماش دور می شم اما مقصدم بيرون نيست. اون تو دفتره و نمی بينه که من وارد يکی از کلاس ها می شم و پشت در روی سکو می شينم و از ترس اين که مبادا احمد جيکش در بياد پستونک رو تو دهنش می ذارم و بقچه رو پشتم تکيه ميدم. فردا صبح بر می گردم پيش دادا... حتما افسون هم رفته شهر دنبال کارای خاله پری. اونا که مجبور نيستن ما رو همه جا ببرن. بر می گردم پيش دادا و ترکه و فحش هاش رو به جون می خرم.🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خون_بها هر روز در کانال قرار داده میشود.🧘🏻♀️ @khanume_nemune