#خون_بهالینک قسمت https://t.me/khanume_nemune/77073#قسمت_پنجاه_دوست و پام به لرزه افتاده. کنار تيرک…
انتشار: 2026/08/05 16:53 UTCدریافت: 2026/08/13 10:41 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 10:41 UTC
#خون_بهالینک قسمت t.me/khanume_nemune/77073#%D9%82%D8%B3%D9… و پام به لرزه افتاده. کنار تيرک وايسادن و پری داره چيزی رو براشون توضيح می ده. به درازا کشيده و رفتاراشون عجيبه... چند باری صدای خان بلند شده و هر بار سرباز مانع داخل رفتنم شده. با صدای آژير از روی پله ها بلند ميشم که جاهد خان با چهره ی سرخ شده بيرون مياد. نگاه خونبارش رو از منی که دارم به سمتش می رم می گيره. پشت سر دو ماشين پليس يه ماشين شخصی ديگه هم مياد. سر نشينش رو می شناسم. همون وکيلهست. - چيشده پسر؟ چرا داد می زدی؟ خان به سمتش ميره و پشت به من شروع به حرف زدن می کنه. دل تو دلم نيست بفهمم چی شده. يه مامور زن و به علاوه ی چند تا مرد که لباس غير نظامی تنشونه و ساک به دست دارن. مقصد همشون هم اصطبله... بالاخره با گذشت چند دقيقه پری بيرون مياد. چشماش سرخه و دست و پاش می لرزه. جلوتر می رم که دوباره سرباز مانعم می شه. - ای بابا عقب وايسا ديگه. پری می خواد به سمتم بياد که اون هم نمی تونه. دستش به دست مامور زن دستبند خورده. - برو شهر افسون. صنم و احمدم بردار برو. به سختی روی پاهام وايميستم. احساس می کنم خوابه. يه کابوس وحشتناک اما نيست، ِ بالاخره اين راز فاش شده و نگاه به خون نشسته ی جاهد خان شرايط من بعد از اين رو نشون می ده. با زور و تشر سرباز و درجه دار از حياط بيرونم می کنن. پری رو بردن ومن حيرون موندم چيکار کنم. با بيرون اومدن جاهد خان به طرفش ميرم. - خواهرمو کجا بردن؟ گره ی کور ابروهاش کورتر می شه. - فعلا کلانتری اما به زودی می فرستمش پای دار. از جديت کلامش به لرزه ميفتم و چشمام سياهی می ره. #صنم طول و عرض ايوون رو طی می کنم و مدام فکرم پيش افسون و خاله پريه. هوا تاريک شده و صدای اذون از مسجد مياد. نمی تونم طاقت بيارم، از لای در نيمه باز آشپزخونه سرکی می کشم و رو به مريم ميگم: - مريم خانم من بايد برم دنبال افسون و خاله پری، حواست به احمد هست؟ با تظاهر لبخندی به روم می زنه. - آره دخترم برو. با وجود اين که بايد از جاده بگذرم و بعد طی کردن کلی کوچه ی تاريک و پر از سگ های وحشی بازم قصد عقب نشينی ندارم. نبود خاله پری و افسون يعنی برگشتن ما پيش دادا و زنش که از گرد راه نرسيده خونمون رو تو شيشه کرده بود. هيج جايی جز عمارت به ذهنم نمی رسه. جلوی در غول پيکر عمارت وايميستم. تا اينجا بارها از ترس جيغ کشيدم و چشمام به خاطر وحشت خيسه. - چی می خوای؟ اين نگهبان همونيه که منو زندونی کرد. نامحسوس عقب می کشم. - ا...اومدم د...دنبال ا...افسون، پ...پ...ری خانم... نفسی می گيرم و چشمام رو به زمين می دوزم تا استرسم کمتر بشه. -د...ديدم جاهد خان اومد د...دنبالشون من... خسته از پر حرفی ها و تپق زدن هام در و بازتر می کنه. - بيا برو تو من زبونتو نمی فهمم. لرزون پا تو عمارت می ذارم. سکوت اينجا برام وحشتناکه. به عمارت نرسيده مهری بيرون مياد و با ترش رويی قدم هام رو کند می کنه. - برگرد چی می خوای اينجا آفت! سريع لب هام رو تکون می دم. - خاله پری و افسون... جلوتر مياد و شونهام رو به عقب هل می ده. - هيچکی اينجا نيست، جای ديگه دنبال اون ظالما بگرد. هراسيده از تنديش عقب گرد می کنم. 🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خون_بها هر روز در کانال قرار داده میشود.🧘🏻♀️ @khanume_nemune
