#خون_بهالینک قسمت https://t.me/khanume_nemune/77073#قسمت_پنجاه_یکد...د...داره م...مياد. صنم با تپق…
انتشار: 2026/08/04 14:19 UTCدریافت: 2026/08/13 10:41 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 10:41 UTC
#خون_بهالینک قسمت t.me/khanume_nemune/77073#%D9%82%D8%B3%D9… م...مياد. صنم با تپق جواب می ده. حق داره بترسه منم از اون اخم ها ترسيدم. پری با ديدن خان قدم هاش کند می شه، انگار اونم به دلش افتاده اين جا آخر راهه. - پليس ها می خوان يسری سوالات ازتون بپرسن ميريم خونه ی شما. نه سلامی نه عليکی هيچی. حرفش رو می زنه و با نگاهش پری رو وادار می کنه پشت سرش بره. دست صنم رو چنگ می زنم. - بريم يالا. با وجود احمد و اون همه بار و بنديل طبيعيه که به گرد پای ماشين خان نرسيم. تنها چيزی که می فهمم اينه مقصد خونه ی سابق پريه... همون جايی که اون شب اتفاق ها افتاد. - تو برو خونه من ميرم پيش پری. صنم قصد اعتراض داره که با عجز به داخل هلش می دم. - بخاطر اين عمارت و اون باغی که به اسمتون زده مامور آوردن؟ نمی خوام بهش دروغ بگم اما راست گفتن اونم تو شرايطی که چيزی معلوم نيست، کار اشتباهيه. برای همين در و از دستش می کشم. - نپرس تو رو خدا، بذار برم ببينم چی به سر پری ميارن. وارد عمارت ميشه و من با دو به سوی خونه ی سابق پری ميدوم. هر چی سرعتم رو بيشتر می کنم راه کش مياد.با نفس نفس سر بالايی رو بالا می رم و نگاهی به چند نفری که گرد هم اومدن، می ندازم. ماشين پليس وسط حياط پارک شده و دو تا مامور تو حياط اين طرف و اون طرف می رن. هر چی نزديک تر می شم حدسم به يقين تبديل می شه. داخل اصطبل ايستادن. - کجا خانم؟ همون سربازيه که ازم آدرس پرسيده. - بايد برم داخل، اون آبجيمه. سد راهم می شه. - وايستا عقب نمی تونی بری. شروع به کولی بازی می کنم. - چرا؟ می خوايد چه بلايی سرش بياريد. برو کنار... پری پری... با صدای بلندم جاهد خان از اصطبل بيرون مياد. - چه خبرته! ديگه اشک هام روون شدن و با خس خس نفس می کشم. - می خوام پری و ببينم نمی ذارن. می چرخه و با اخم های در هم می گه: - منتظر بمون فعلا بايد چند تا سوال جواب بده. گردن می کشم و به داخل نگاه می ندازم🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خون_بها هر روز در کانال قرار داده میشود.🧘🏻♀️ @khanume_nemune
