#خون_بهالینک قسمت https://t.me/khanume_nemune/77073#قسمت_پنجاهخونه و باغ و همه چيزشون برای خودشون،…
انتشار: 2026/08/02 07:56 UTCدریافت: 2026/08/13 10:41 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 10:41 UTC
#خون_بهالینک قسمت t.me/khanume_nemune/77073#%D9%82%D8%B3%D9… و باغ و همه چيزشون برای خودشون، من فقط يه زندگی آروم می خوام. تا خونه هممون ذوق و شوق داريم و به محض رسيدن هم بار و بنديل جمع می کنيم. چيزی نداريم جز دو تا بقچه لباس. عجله ی من و پری صنم رو به هول و ولا انداخته. نرسيده به ايستگاه، ماشين پليس جلومون می پيچه و پری با وحشت بقچه از دستش رها ميشه. - يا امام غريب! اين رو وقتی که سرباز در جلو رو باز می کنه، می گه. خيلی دوست دارم دلداريش بدم اما خودم حال بدتری از اون دارم. رنگ و روم پريده و آشکارا دستام می لرزن. بين ما فقط صنمه که تو حال خودشه و چقدر خوب که احمد تو آغوش اونه وگرنه حالا اون به جای بقچه وسط گل و لای افتاده بود. - خونه ی جاهد خان کجاست؟ رو به ما پرسيده اما نگاهش به منه... خودم رو جمع و جور می کنم و به عقب می چرخم. - ا...اون کوچه رو تا آخر بريد. اون قدر حالم بده که مشکوک چند لحظه ای خيره نگام می کنه و در نهايت عقب گرد می کنه. - به خير گذشت، آروم باش. چه انتظاری از پری دارم وقتی زانوهاش سست شده و روی زمين نشسته. زير بازوش رو میگيرم و بالا می کشم. - پاشو قبل اين که برسن بايد بريم، کو پرويز نيست؟ متوجه ی تعجب صنم شده که خودش رو جمع و جور می کنه و پا ميشه. - حتما سر زمينه، می رم دم خونش جايی نريد. دلم رضا به رفتنش نيست اما چاره ای ندارم. برای فرار از اين روستا که مثل زندون شده برام خيلی کم طاقت شدم و آشکارا تنگی نفس دارم. ده دقيقه ای از رفتنش گذشته و من و صنم مثل آوارهها کنار تيرچراغ برق نشستيم و نگاه اهالی باز به منو و لباس هامه. - خاله پری حالش چرا بد شد؟ مطمئن بودم کنجکاو ميشه. از جا بلند ميشم و کولم رو روی شونم بالا می کشم. - از بس مهتاب خانم و آدم های کدخدا افتادن به جونش از همه چيز ترس داره. اونم بلند شد. از دور گرد و خاک بلند شده نشون از اومدن پرويز می داد. - حق داره سر کردن با هوو و چند تا مرد قلچماق ترسم داره. سر تکون می دم و هر چی ماشين نزديک تر می شه دوباره اون حال بهم غلبه می کنه. ترس، اضطراب و دل پيچه... ماشين جاهد خان هستش که کنار جاده ترمز می زنه. پوتين های ساق بلندش و گل و لای پيچيده به اون و از همه مهم تر اسلحه ی شکاری روی دوشش حسم رو پررنگ می کنه. - پری خانم کجاست؟ اين اخم های درهم يعنی واويلا... يعنی اين بار ديگه حتميه. اومدن پليس هم يه ادله ی محکم ديگه که نشون می ده ما به آخر راه رسيديم. 🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خون_بها هر روز در کانال قرار داده میشود.🧘🏻♀️ @khanume_nemune
