#خون_بهالینک قسمت https://t.me/khanume_nemune/77073#قسمت_چهل_دونگاهی به احمد غرق خواب می ندازم که د…
انتشار: 2026/07/22 13:01 UTC
#خون_بهالینک قسمت t.me/khanume_nemune/77073#%D9%82%D8%B3%D9… به احمد غرق خواب می ندازم که در باز ميشه. - هی دختر بيا ببينم. دست پاچه به مهری نگاه می کنم. صنم پيشم وايميسته و زير گوشم می گه: - برو من ميرم وسايلارو ميارم. نامطمئن سر تکون می دم و با دلهره پشت سر پری که با صد من اخم روی پيشونيش از جلو راه افتاده می رم. سر و صداها زياده. يکی گريه می کنه و يکی ديگه پچ پچ وار چيزی رو زير گوش بغل دستيش می گه. زن ها اون طرف پذيرايی نشستن، کنار آشپزخونه. مردها هم اين سمت. بينشون مبل های سلطنتی هستش که فاصله انداخته.از کنار ديوار می چرخه و تشر می زنه: - راه بيا ديگه! از بين مردهايی که وارد حياط می شن می گذرم. چارقد بلند رو جلوی صورتم گرفتم و به سمت خونه ی خاله ميرم. اونقدر اومدن اون زن يهويی بود که يادم رفت از افسون بپرسم چيو بردارم از خونه. نگرانی خاله پری و افسون بهم ثابت کرده که اين وسط يه چيزی هست. چيزی که بد اونا رو می ترسونه. از ميانبری که خاله بهم نشون داده ميرم. بايد قبل بيدار شدن احمد برگردم. هنوز چند قدم بيشتر نرفتم که صدای جيغ خفه ی کسی به گوشم ميخوره. وايميستم و به اطراف نگاه می کنم. چند تا خونه خرابه بيشتر دور و برم نيست. - کسی اونجاست؟ نگاهم به خونه ايه که هنوز ديوارهايش سالمه و چهارديواری کاملی داره. با فکر اين که شايد توهم کم خوابی ديشب رو دارم می زنم عقب گرد می کنم اما بازم چند قدم نرفته صدای مرادنه ای به گوشم می خوره. به قول دادا من يه دختر فضول و خيره سرم. می خوام بيخيال بشم اما فکر اين که کسی ممکن تو دردسر باشه آروم از کنار در افتاده روی زمين می گذرم و به خونه نگاه ميندازم. اهالی اين چندتا خونه از دست خان فراری شدن. نمی دونم چيکار کرده بودن اما همين ديروز که داشتيم ميومديم خاله پری خونه ها رو نشونم داد و گفت جاهد خان مردم و آلاخون والاخون می کنه.چی از جونم می خوای؟ وحشت زده پشت ديوار کمين می کنم. - تو رو خدا ولم کن عوضی... صدای عجز و لابه ی دختری که پشت به من روی زمين افتاده وادارم می کنه وايستم. - آياز ولم کن. از صدای پر بغض اون دختره بيشتر می لرزم. ترس تو وجودم وول می خوره اما نميرم و وايميسم. می خوام کمکش کنم اما کسی اين اطراف نيست. تکه چوبی که جلوی پام افتاده رو بر می دارم و بازم سرکی به پشت ديوار می کشم. يه مرد قد بلند روی دو زانو نشسته و سر دختره رو بالا کشيده. اونقدر صداش آرومه که هيچی نمی فهمم. فقط لا به لای تشر زدن هاش می شنوم که می خواد از زير زبون اون دختره حرف بکشه. - زودباش حرف بزن، يالا! تو دلم "توکل به خدا" می گم و با گام هايی آروم بيرون می رم. حالم از اون دختره بدتره، ترس بهم غلبه کرده و قلبم تندتر از حد معمول می کوبه. هنوز مونده بهشون برسم. توی دلم مدام به خودم دل و جرات می دم که چيزی نيست و اون دختره نياز به کمک داره. با بلند شدن مرد عقب می کشم که متوجهم می شه و بر می گرده. قبل از هر چيزی نگاه به خون نشستهش رو می بينم. 🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خون_بها هر روز در کانال قرار داده میشود.🧘🏻♀️ @khanume_nemune
