#خون_بهالینک قسمت https://t.me/khanume_nemune/77073#قسمت_چهل_یکتا آدم تا اين حد متفاوت نمی شن. بخاط…
انتشار: 2026/07/19 20:38 UTC
#خون_بهالینک قسمت t.me/khanume_nemune/77073#%D9%82%D8%B3%D9… آدم تا اين حد متفاوت نمی شن. بخاطر حال نامساعد صنم خودمو به پرويی می زنم و از مهری درخواست صبحانه می کنم. احمد هم کم کم نق نق هاش شروع شده. سينی به دست وارد اتاق می شم و رو به صنم می گم: - بيايد صبحونه بخوريم، راه درازی در پيش داريم امروز. اونا خوشحالن من اما نه. ترسيدم. دلم حسابی شور می زنه. کم کم مهمون ها ميان و سر و صدا تو خونه هم بيشتر ميشه. صدای قرآن خوندن مياد و من دور از چشم صنم اشک هام رو پاک می کنم. دلم برای جبارخان تنگ شده. مرد خوب و مهربونی بود. - آدم خوبی بود؟ با صدای صنم از جا می پرم. پس تموم مدت حواسش به من بوده. - آره خيلی... آخرين لقمه رو قورت ميده و ميگه: - ولی دادام می گفت آدم درستی نبود، خيلی مردم رو اذي ِ ت کرده همين اينجا هم ده پايين. عصبی می شم اما محتاطانه قبل از اون که سرش هوار بشم می پرسم. - جبارخان؟ نوچی می کنه و احمد رو به پشت روی دستش می خوابونه. می خواد آروغش رو بگيره.- نه پدر همين جاهد خان. اسمش رو نمی دونم چی بود فقط مطمئنم الان هيچکس جز اهل اين خونه برای مردنش ناراحت نيست. به در نگاه می کنه و صداش رو پايين تر مياره. - حتی شبی که کشتنش تو ده پايين مردم بزن و برقص می کردن! تموم مدت فکرم به اون شب رفته. - افسون. با صداش از جا می پرم. - نمی ری مگه؟ يکم ديگه مراسم تموم می شه ها. کرخت از جا بلند می شم. يادآوری اون شب هميشه حالم و بد می کنه. 🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خون_بها هر روز در کانال قرار داده میشود.🧘🏻♀️ @khanume_nemune
