#خون_بهالینک قسمت https://t.me/khanume_nemune/77073#قسمت_چهل- حرف زدی باهاش؟ بدن خشک شدش رو به کمک…
انتشار: 2026/07/18 13:38 UTC
#خون_بهالینک قسمت t.me/khanume_nemune/77073#%D9%82%D8%B3%D9… حرف زدی باهاش؟ بدن خشک شدش رو به کمک من بالا می کشه و می گه: - نه نيومد تا صبح منتظرش موندم. با ورود مهری هر دو سکوت می کنيم که تشر می زنه. - سريع باشيد سريع يکم ديگه مهمون های آقا از شهر و روستاهای اطراف ميان. پری جلوتر راه ميفته و منو دنبال خودش می کشونه. - شما بمونيد تو اتاق واسه مراسم بيرون نيايد بهتره. منم دقيقا همين رو می خوام. از راهرو می گذرم که صدای کسی توجهمو جلب می کنه. - کسی اون بيرون هست؟ تو رو خدا در و باز کن. پری وارد اتاق شده. آروم کليد رو روی در می چرخونم که در باز می شه. همون دخترهس... اسمش چی بود. هر چی فکر می کنم يادم نمياد. چهره ی جذابی داره. به قول سکينه شبيه دختر ايرونياس... چشم ابرو مشکی و قد بلند. - جاهد خونست؟ سر و وضعش متعجبم کرده که سر تکون می دم. از کنارم می گذره و خيلی طول نمی کشه صدای کوبيده شدن در خونه مياد. - افسون خاله صدات ميکنه. به خودم ميام و متفکر وارد اتاق می شم. - افسون برو خونه و از صندوق چه مدارک ها رو بيار، لباس نه شک نکنن بهمون به بهونه ی داروهای احمد ميری خب؟ خبی می گم و هنوز چيزی نشده صدای داد و بيداد هممون رو از جا می پرونه. - کی اين درو باز کرده؟ آخر از همه بيرون می رم. بازوی دخترک رو گرفته و صدای بلندش تو کل عمارت پيچيده. مهری تته پته می کنه و بقيه رو صدا می زنه. - ن...نمی دونم آقا بذار از بقيه بپرسم. دخترا دخترا؟ از راهرو بيرون می رم. وضع دختره بهم ريخته تر شده. زير چشماش گود افتاده و لباس های سر تا پا سياهش چهره شو بی فروغ تر نشون ميده. - خودم اومدم بيرون ولم کن. بی هوا بازوش رو ول می کنه که دختره روی زمين ميفته. - تا مراسم تموم نشده کسی حق بيرون رفتن از اين خونه رو نداره. سرش رو خم می کنه و زير گوش دختره می غره: - برمی گردی اتاقت و درست حسابی لباس تن می کنی، به مادرتم خبر بده بجای گشتن دنبال دوا درمون من بياد سر خونه زندگيش، مردم رو به ما نخندونه. گرد و خاکی که به پا کرده پری ترسو رو مجبور به عقب نشينی می کنه. - الان نرو افسون وسط های مراسم که سرگرم شدن برو باشه؟ منم موافقم. تو حياط سر و صدا مياد و اين همه بريز و بپاش خبر از مهمونی پر جمعيت رو می ده. چهل هر دو برادر رو تو يک روز انداختن. دلم برای يکيش می سوزه و با ياد آوری برادر ديگه قلبم فشرده می شه. 🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خون_بها هر روز در کانال قرار داده میشود.🧘🏻♀️ @khanume_nemune
