روزی پادشاهی در باغ قدم میزد که چشمش به پیرمرد باغبانی افتاد که با عشق درخت گردو میکاشت.پادشاه با…
انتشار: 2026/07/24 04:53 UTCدریافت: 2026/08/09 05:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 05:55 UTC
روزی پادشاهی در باغ قدم میزد که چشمش به پیرمرد باغبانی افتاد که با عشق درخت گردو میکاشت.پادشاه با تعجب گفت:ــ پیرمرد! تو که عمری ازت گذشته، این درخت تا به بار بشینه، تو که نیستی بخوری!پیرمرد لبخند زد و گفت:ــ درختانی که ما خوردیم، دیگران کاشته بودن. حالا نوبت منه.پادشاه سر تکان داد و گفت:ــ چه دانایی… بهخاطر همین جواب، کیسهای طلا بهت میدم!پیرمرد خندید و گفت:ــ دیدی هنوز نکاشته، بار داد!کار نیک، بیپاداش نمیمونه، حتی اگر به چشم نیاد.@Khandeh_Vaneh

