🔺️از این ستون به آن ستون فرج است🔹️میگویند سالها قبل، در سرزمینی دور، رسم بر این بود که هر سال در دارالخلافه جشنی برپا کنند به نام «جشن خادمان رعیت» و در آن، به یکی از بزرگان مملکت خلعتی بدهند، نه لزوماً برای کاری که همان روز کرده بود، بلکه برای خدماتی که میگفتند در سال گذشته انجام داده است.🔹️آن سال، کاتبان از چند ماه قبل نوشته بودند که خلعت به «وزیر رعایا » برسد، چرا که دستگاه زیر دست او کارهایی در باب تأمین معاش و آسودگی مردم کرده بود.🔹️نام وزیر را با خط خوش نوشتند، مُهر زدند و در فهرست گذاشتند.اما بد روزگار، وزیر چند روز مانده به جشن، رئیس «دیوان مستمریبگیران» را عوض کرد، آن هم بیآنکه پیشتر از صدرنشینان دارالخلافه اجازهای گرفته باشد.خبر که رسید، یکی از خواجگان گفت:«این همان وزیر نیست که همین هفته رئیس دیوان را بیاجازه عوض کرده؟»گفتند: «چرا.»گفت:«پس چگونه شنبه از او دلخور باشیم و پنجشنبه خلعت بر دوشش بیندازیم؟ مردم فکر میکنند در این مملکت یا شنبهها جدی نیست یا پنجشنبهها.»🔹️دیگری آهسته یادآوری کرد که در مجلس اعیان نیز عدهای این روزها برای وزیر شمشیر از رو بستهاند.قلمدان را آوردند و نام وزیر را خط زدند.وزیر رعایت وقتی فهمید، عبایش را جمع کرد و بیآنکه منتظر پایان ساز و دهل بماند، مجلس را ترک کرد.اما مشکل تازه از همینجا آغاز شد.بزرگان بودند، خلعت آماده بود، جارچی آمده بود، نوازندگان نشسته بودند و در برنامه هم نوشته بودند:«تقدیر از خدمات تأمینی مملکت.»یکی پرسید:«حالا خلعت را به چه کسی بدهیم؟»گفتند:«به رئیس دیوان مستمریبگیران.»گفتند:«کدام رئیس؟ همان که تازه آمده و هنوز مُهر دیوان را درست پیدا نمیکند؟ این جایزه برای کارهای پارسال است!»گفتند:«پس بدهیم به رئیس دیوان ناظران تأمین.»یکی از پیرمردهای مجلس گفت:«او هم تازه آمده. اگر بناست بابت پارسال خلعت بدهیم، ایشان پارسال هنوز صاحب این مسند نبوده.»در همین هنگام، مردی از انتهای تالار که از قضا با رئیس «صندوق بزرگ مملکتی» مراودتی گرم داشت، سرفهای کرد و گفت:«چرا این همه راه دور میروید؟ مگر صندوق بزرگ مملکتی جزو همین اهل تأمین نیست؟ خلعت را بدهید به رئیس آن.»در همین هنگام یکی از پیرمردها زیر لب به دیگری گفت:«گویا هر وقت به اصفهان میرود و در مهمانسرای باشکوه عباسی منزل میکند، حافظهاش درباره خدمات صندوق به رعیت تازه میشود!»پیرمرد پرسید:«مهمانسرا چه ربطی به صندوق دارد؟»گفت:«هیچ! فقط از قضا کلید مهمانسرا هم در جیب همان صندوق است و در شهر شایع است که گاهی برای بعضی دوستان، درِ حجرههای خوبش آسانتر باز میشود.»پیشنهاد اما به گوش بالانشینان رسیده بود.یکی گفت:«بد هم نمیگوید.»دیگری گفت:«اسم رئیس صندوق را بنویسید تا دوباره کسی چیزی عوض نکرده!»کاتب، نام رئیس صندوق را در همان جایی نوشت که چند دقیقه پیش نام وزیر از آن پاک شده بود.جارچی نامش را خواند، خلعت بر دوشش انداختند، عکاسان دربار تصویر گرفتند و فردای آن روز در تاریخ دارالخلافه نوشتند:«تقدیر از خدمات شایسته رئیس صندوق بزرگ مملکتی.»فقط یک نکته کوچک وجود داشت.تا چند روز پیش، در همان دارالخلافه زمزمههایی بود که شاید رئیس صندوق نیز چندان در مسند خود ماندگار نباشد.اما از وقتی خلعت بر دوشش افتاد، کسی دیگر نمیدانست باید برای رفتنش آماده شود یا برای ماندنش تبریک بگوید.مورخان نوشتهاند از آن سال به بعد، در دارالخلافه یک ضربالمثل تازه رایج شد:«از این ستون به آن ستون فرج است»@khabarfouri