#داستانک 📚پدری برای پسرش تعریف میکرد که گدایی بود که هر روز صبح وقتی از کافه نزدیک دفترم میاومدم…
انتشار: 2026/08/09 10:55 UTCدریافت: 2026/08/11 04:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 04:50 UTC
#داستانک 📚پدری برای پسرش تعریف میکرد که گدایی بود که هر روز صبح وقتی از کافه نزدیک دفترم میاومدم بیرون، جلویم را میگرفت.هر روز یک بیست و پنج سنتی میدادم بهش... هر روز. منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که اون حتی به خودش زحمت نمیداد پول رو طلب کنه. فقط براش یه بیست و پنج سنتی میانداختم. چند روزی مریض شدم و چند هفتهای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا برگشتم، میدونی بهم چی گفت؟پسر: چی گفت پدر؟گفت: «سه دلار و پنجاه سنت بهم بدهکاری...!»#پی_نوشت : بعضی از خوبیها و محبت ها، باعث بدعادتی و سوءاستفاده میشه!@ketabdooni✨


