
⭕️ نشريه اطلاع رسانی، تحلیلی و آموزشی ویژه صاحبان صنایع، کارآفرینان و مدیران صنعتی 💠 برای اطلاع از تازه ترين اخبار و مطالب به سايت «كارخانه دار» مراجعه فرماييد🔶 https://www.karkhanedar.com
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده قدیمی · اطمینان متوسط · 57 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/06
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 59 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
🎥 پزشکیان: سایپا و چند شرکت دیگر هم مثل ایرانخودرو واگذار خواهند شد/ واگذاری واقعی با خصولتی کردن فرق داردرئیسجمهور:◀️ کارخانه ایرانخودرو را که واگذار کردیم، وزیر اقتصاد دولت استیضاح شد!◀️ وقتی اعلام میکنم که ما هر کاری میکنیم، یک مقاومتی بر علیه آن وجود دارد دقیقاً همین موضوع است.◀️ شرکتهای دیگری هم در برنامه واگذاری دولت قرار دارند؛ منظور دولت واگذاری واقعی است، نه خصولتیکردن شرکتها._
⭕ «مشروطیت»؛ انقلابی که مفت از دست رفت !✍ قاسم خرمی « آقایان! صبر کنید! ما یقه چرکین ها، کلی جان کندیم تا معنی مشروطه را فهمیدیم، بگذارید همین مشروطه فعلا برای ما بماند… من با مشروطه مشروعه مخالفم!».این از همان جملات تاریخی است که مسیر ایران را عوض کرد. ایران، لحظاتی را به خود دیده که همه چیزش به مویی بند بوده و آنچه امروز، کشور ایران نامیده می شود، حاصل تصمیمات درست در لحظات درست و سرنوشت ساز بوده است. منجیان ایران در آن گردنه های باریک تاریخی، همیشه معدود بوده اند؛ معدود افرادی که مصلحت ملی را بر همه مصلحت های فردی و گروهی و خوشنامی ترجیح داده اند و نابود شدند تا ایران بماند. زمانی که محمدعلی شاه قاجار با سرکوب آزادیخواهان و استقرار استبداد صغیر، نفس روشنفكران و نمایندگان پارلمان تازه تاسیس را در سینه ها حبس کرده بود و خواهان جمع کردن بساط آزادی خواهی و استبداد ستیزی در ایران بود، ناگهان صدای خسته استاد غلامرضای یخدان ساز از گوشه مجلس بلند شد و مسیر ایران را عوض کرداو در اوج ناامیدی فریاد زد : « آقایان! صبر کنید! بگذارید همین مشروطه فعلا برای ما یقه چرکین ها بماند...» و مشروطیت نجات یافت اما صد حیف که تمام آن نیروی عظیم و سازنده که استبداد قاجار را به زیر کشید، بعد از انقلاب، به کار عمران و استقلال ایران نیامد. کمتر از دو دهه بعد از انقلابی که برای گسترش آزادی بیان، برادری و برابری، امنیت و استقلال و پیشرفت ایران پدید آمده بود، تقریبا اثری از آن آرمانها و خواسته های مترقی دیده نمی شد. از آن قانون مترقي هم « يك كلمه» باقي نماند! شاه و اتابک و نیروهای مرتجع، روزنه های مجلس را بستند و دانه درشت های سیاسی را خفه کردند. انقلابیون به جای احزاب رسمی و دموكراتيك، «انجمن غیبی» و «کمیته مجازات» تاسیس کردند، استاد غلامرضا يخدان ساز به حاشيه رفت و كساني كه در انقلاب مشروطيت، آب به آسیاب استبداد می ریختند، معرکه دار تندروي شدند و خلاصه همه كس را از همه چيز یک انقلاب ملی بيزار كردند! خلاصه، حاصل آن همه جان ها و جان کندن ها، مفت از دست رفت! 14 مرداد سالروز امضای فرمان مشروطیت است؛ انقلابی که جامعه ایران را به دنیای جدیدی پرتاپ کرد 📌 متن کامل را اینجا بخوانید
🟦🔻
⭕️ حاج زینالعابدین تقیاوف؛ کارآفرین و همپیمان آزادی خواهان دوره مشروطه 🖌امین داودی:✳️ تقي اف كارآفرين ايراني الاصل ساكن باكو بود كه در منطقه نفت خيز قفقاز به اكتشاف منابع نفتي مشغول شد و ثروتمند شد✳️ تقیاوف بعد از چند سال ثروتاندوزی در حوزه نفت، تمام چاههای نفت خود را فروخت و به تاسیس کارخانه نساجی پرداخت. به تدریج فعالیتهای خود را افزایش داد و نخستین کارخانه پنبه پاککنی را در آذربایجان دایر کرد و بعد از آن به کشت توتون و پنبه روی آورد✳️ تقیاوف در کنار کارآفرینی و فعالیت اقتصادی به حوزه اجتماعی و تاسيس مراكز آموزشي نیز توجه ویژهای داشت و روزنامه «كاسپين» را هم منتشر مي كرد. این روزنامه به صاحب امتیازی وی و سردبیری علی مردان بیگ توپچی باشی به زبان روسی در سال 1881 تاسیس شد و تا سال 1917 کار میکرد. لازم به ذکر است که کتاب اکثر روشنفکران ایرانی منطقه قفقاز همانند فتحعلی آخوندهزاده با کمک مالی تقیاوف چاپ میشد.این روزنامه به صاحب امتیازی وی و سردبیری علی مردان بیگ توپچی باشی به زبان روسی در سال 1881 تاسیس شد و تا سال 1917 کار میکرد. لازم به ذکر است که کتاب اکثر روشنفکران ایرانی منطقه قفقاز همانند فتحعلی آخوندهزاده با کمک مالی تقیاوف چاپ میشد.✳️ در سال 1917 با وقوع انقلاب مارکسیستی، توسط حزب کمونیست به رهبری لنین، دیگر جایی برای سرمایهداران و کارآفرینان توانمند باقی نمانده بود و آغاز شوروی پایان کار تقیاوف بود. تقیاوف هرچند سواد نداشت ولی با هوش بالا و توانایی که داشت توانست از کارگری و بنایی به یکی از ثروتمندترین مردان قفقاز در قرن 19 و اوایل قرن 20 تبدیل شود و علاوه بر کارآفرینی، وی نشان داده بود که دغدغه اجتماعی نیز دارد و با کمک به روشنفکران و مطبوعات درصدد وحدت و پیشرفت مسلمانان درعصر خود بود.🔻متن كامل را اینجا بخوانید
🟥♦️
⭕️ یک دعوای بدون میانجیگر در کوهستان « نی بند» باخرز ✍ قاسم خرمی در داخل روستای ما در باخرز خراسان، دو نفری بودند که به دلیل پاره ای خرده حساب های قدیمی، همیشه برای هم خط و نشان می کشیدند.یک تعداد آدم بی طرف نیز بودند که به قول باخرزی ها « سیوا کننده» و یا میانجی گر بودند و اجازه نمی دادند که بسیاری از دعواها عمق پیدا کند و به زد و خورد منجر شود. بنابراین، این دو نفر هر وقت که قصد دعوا و زورآزمایی داشتند، معمولا این کار را در حضور جمع انجام می دادند که چند نفری واسطه شوند و اجازه درگیری ندهند، در عین حال، همین تقلا و حملاتی که برای پریدن به هم می کردند، برای دیگران بویژه برای مردم عادی ایجاد ترس می کرد. از این دو نفری که ذکرشان رفت، یکی از آنها چندسالی است که فوت کرده و نفر دوم که من این خاطره را از زبان او شنیده ام، هنوز زنده است. هر دوی آنها در کار دامداری و چوپانی بودند. وقتی تعداد گوسفندهای مردم روستا مثلا از 500 راس می گذشت، دو نفر چوپان به خدمت می گرفتند.در یکی از سالها و حسب اتفاق، این دو نفر، هردو چوپان یک گله شدند و گوسفندان را برای چرای فصلی، به کوههای «نی بند» برده بودند که منطقه ای بسیار دور افتاده از آبادی بود.فردی که هنوز در قیدحیات است تعریف می کرد که یک روز حوالی صبح در هنگام چرای گوسفندان، ما دو نفر بر سر همان موضوعات قدیمی اختلاف پیدا کردیم و بحث بالا گرفت و مثل همیشه به طرف همدیگر حمله کردیم که دعوا کنیم.اما آنروز بر خلاف دفعات قبل، میان آن کوههای بلند و ساکت، هیچ کسی به عنوان میانجی ظاهر نشد و ما دو نفر دست به یقه شدیم و بالاخره به هم پریدیم. ابتدا با چوب بر سر و کله هم می کوبیدیم تا اینکه چوب ها شکست و دچار جنگ تن به تن شدیم. یک و دو ساعته که همدیگر را زدیم، بواسطه خستگی و گرسنگی، موقتا دعوا را متوقف و اصطلاحا اعلام « آتش بس» کردیم.او می گفت که بعد از ناهاری که با هم درست کردیم و خوردیم و اندک جانی گرفتیم، دوباره شروع کردیم به بحث و جدل و در نهایت، درگیری شروع شد و تا ساعت 8 شب بی وقفه ادامه پیدا کرد و چون هوا رو به تاریکی بود و ضمنا رمه گوسفند هم « کَش کرده بود» و یا از محل پراکنده شده بود، درگیری را متوقف کردیم و بعد از سروسامان دادن گوسفندان، مختصر شامی خوردیم و با وجود درد و زخم شدید، از خستگی خوابمان برد.فردا صبح بعد از صبحانه، شروع کردیم به بازگو کردن جزئیات دعوای روز قبل و به قول امروزی ها « روایت سازی کردن» که مثلا کی بیشتر کتک زده و کی بیشتر کتک خورده و خط نشان کشیدن که اگر دو باره دعوا کنی چنین و چنان خواهیم کرد!شخص دعواگر که الان باید حدود 65 ساله باشد، می گفت : در ابتدای صحبت ها، هر دو نفر خود را برنده دعوا می دانستیم ولی وقتی خوب به این موضوع تمرکزکردیم، هر کدام به این نتیجه رسیدیم که نسبت به طرف مقابل، احتمالا کتک بیشتری خورده ایم و اگر جبران نکنیم، فردا غرور و اعتبار ما بین مردمی که خبر این دعوا را خواهند شنید، از بین خواهد رفت. بنابراین، دوباره به طرف هم حمله کردیم که کتک های خورده را جبران کنیم و چون باز کسی نبود که میانجیگری کند، این بار دعوای ما خیلی شدیدتر و طولانی تر هم شداو می گفت در روز دوم دعوا، از صبح تا نزدیک غروب بی وقفه همدیگر را کتک زدیم و دست آخر هر دو نفر از شدت خستگی و گرسنگی و درد و زخم و خونریزی و حتی شکستگی سر و دست، از پای درآمدیم و بی هوش شدیم. صبح روز سوم که چشم باز کردیم، قدرت بلند شدن نداشتیم و چون خون دهان و دماغ ما روی صورت و چشم ها پخش شده بود، اصلا جایی را نمی دیدیم و نمی دانستیم کجا هستیم و کجا باید برویم و خبری هم از گوسفندان نبود!می گفت: هر طور شده خودم را به قمقمه آب رساندم و با شستن صورت متوجه شدم که طرف دیگر دعوا به دلیل آسیب پا اصلا توان بلند شدن ندارد. به کمک او رفتم و دستش را گرفتم و بلند کردم و او هم که دید خون زیادی از سر من رفته، « مندیل» یا همان دستمال سرش را باز کرد و دور سر من پیچید و چون در آن کوهستان، دوا و دارویی همراه ما نبود دونفری ابتدا یک کتری چایی درست کردیم تا لااقل سردرد ما کمتر شود و بعد چند لقمه نانی خیس کردیم و خوردیم تا توان، گشتن و پیدا کردن گوسفندان گله را پیدا کنیم که در آن بلبشو می توانست همه آنها طعمه گرگ شود.خلاصه حرف او این بود که ما هر دو نفر، از آن دعوایی که هیچ میانجی گری نداشت، شکست خورده و آسیب دیده بیرون آمدیم و بعد از آن دو روز دعوا، ماهها طول کشید تا زخم های ما خوب شود و درد ما تسکین پیدا کند و البته برخی ضرباتی که به سر هم زده بویم، روی اعصاب و حتی چشم و بینایی ما اثر گذاشت و هیچ وقت خوب نشد. دفاع از خود در مقابل تعدی دیگران، امر لازم و افتخار آمیزی است اما باید حواسمان باشد که در غیاب میانجیگران جدی، به درگیری مستمر و فلج کننده تبدیل نشود 📌 متن کامل
⚫️⚫️⚫️
🔴 انتشار یک کتاب قابل تامل با موضوع ایران در ژاپن در روزهای اخیر، انتشار کتابی با عنوان جسورانه «چرا ایالات متحده از ایران شکست خورد؟» (なぜ米国はイランに負けたのか) از سوی انتشارات معتبر ژاپنی «بونشون شینشو» (Bunshun Shinsho)، موجی از بحثها را در محافل سیاسی و رسانهای ژاپن به راه انداخته است. این اثر که اکنون در صدر فهرست پرفروشهای آمازون ژاپن قرار دارد، نه یک روایت سیاسی احساسی، که تحلیل عمیقی از سوی یک دیپلمات ارشد و کارکشته است که سالها در متن مناقشات خاورمیانه زندگی کرده است. در ادامه به بررسی مستند این اثر و ابعاد فکری آن میپردازیم.۱. مؤلف؛ نگاهی منحصربهفرد از دل بحراننویسنده این کتاب، میتسوگو سایتو (Mitsugu Saito)، سفیر پیشین ژاپن در ایران و عمان است. آنچه اعتبار تحلیلی این کتاب را از سایر آثار مشابه متمایز میکند، کارنامه دیپلماتیک منحصربهفرد اوست: سایتو تنها دیپلمات ژاپنی است که تجربه خدمت همزمان در سفارت ژاپن در ایران و اسرائیل را دارد. او پیشتر نیز مأموریتهای کلیدی در عراق، عربستان، مصر، امارات و نمایندگی ژاپن در سازمان ملل را تجربه کرده است. چنین سابقهای به او اجازه میدهد تا مناقشات را نه از منظر یک ناظر دور، بلکه از دریچهای که هر دو طرف (ایران و اسرائیل) را از نزدیک لمس کرده، تحلیل کند.۲. محور اصلی کتاب؛ «راهبرد نامتقارن» و سقوط «فناوری محض»نویسنده در پاسخ به پرسش اصلی کتاب، بر مفهومی کلیدی به نام «راهبرد نامتقارن» (Asymmetric Strategy) تمرکز دارد. از نگاه سایتو، آمریکا در دو دهه اخیر با اتکا به برتری نظامی و فناوری (مانند ماهوارهها، هوش مصنوعی و پاتریوتها) وارد میدان شده، اما ایران با استفاده از سه مؤلفه اساسی، این برتری را خنثی کرده است:1. صبر استراتژیک (Strategic Patience): ایران در مقابل فشارهای نظامی-اقتصادی، از جنگ فرسایشی و مقاومت بلندمدت بهره گرفته و با پذیرش هزینههای تحریم، «اراده» خود را به رخ رقبا کشیده است.2. ژرفای تاریخی و هویتی: نویسنده به صراحت به تقابل «امپراتوری پارس» (پیشینه تاریخی ایران) در برابر «تأسیس ۲۵۰ ساله آمریکا» اشاره میکند و میگوید که درک ایرانیان از تاریخ و عزت ملی، دستگاه محاسباتی کاملاً متفاوتی نسبت به کشورهای غربی به آنها داده است.3. پیکربندی متفاوت تصمیمگیری: در حالی که آمریکا و اسرائیل به دنبال «پیروزی زودهنگام و فوری» (Pokémon or short-term strike) هستند، ایران یک «بازی شطرنج» را دنبال میکند و محاسبات خود را بر اساس دههها و بلکه قرنها تنظیم میکند.۳. چرا آمریکا در عمل «شکست» خورد؟سایتو استدلال میکند که موفقیت نظامی (که خود یک مفهوم نسبی است) نباید با پیروزی سیاسی اشتباه گرفته شود. ایالات متحده با وجود هزینههای هنگفت نظامی، نتوانست به اهداف سیاسی اصلی خود در قبال ایران دست یابد؛ از جمله ناکامی در تغییر رژیم، ناتوانی در توقف کامل برنامه هستهای ایران و عقبنشینی از برجام (که بهعنوان یک خطای استراتژیک بزرگ تحلیل میشود). ایران با مسدود کردن تنگه هرمز به عنوان یک اهرم فشار، استفاده از بازیگران نیابتی در منطقه و مانورهای سیاسی هوشمندانه در عرصه بینالمللی (مانند نزدیکی به چین و روسیه)، توانست «ابتکار عمل» را در بسیاری از مقاطع از آمریکا بگیرد.۴. واکنشها و تأثیرگذاری در ژاپندلیل تبدیل شدن این کتاب به یک اثر «بحثبرانگیز» در ژاپن، نگاه غیرمعمول آن به قدرت برتر جهانی است. در فضایی که ژاپن بهعنوان متحد استراتژیک آمریکا محسوب میشود، واکاوی یک شکست پنهان در برابر ایران، چالش بزرگی برای ذهنیتهای رایج در توکیو ایجاد کرده است. این اثر به سیاستگذاران ژاپنی یادآوری میکند که صرفاً تکیه بر قدرت نظامی در قرن ۲۱، کارایی سابق را ندارد و لازم است روابط خارجی توکیو با تهران بهعنوان یک بازیگر تاثیرگذار منطقه، با ظرافت و پیچیدگی بیشتری دنبال شود.جمعبندی: فراتر از یک کتاب، یک هشدار استراتژیک«چرا ایالات متحده از ایران شکست خورد؟» در نهایت یک تحلیل نظامی صرف نیست؛ بلکه مطالعهای در حوزه روانشناسی سیاسی، تاریخ و جامعهشناسی استراتژیک است. این کتاب به مخاطبان نشان میدهد که در عصر جنگهای ترکیبی و غیرمتقارن، برتری در «فناوری» تضمینکننده برتری در «سیاست» نیست. تجربه زیسته یک دیپلمات ژاپنی که در دو سوی خط تیراندازی ایستاده، این روایت را به یکی از منابع ارزشمند برای محققان روابط بینالملل، بهویژه در فضای کنونی تنشهای غرب آسیا، تبدیل کرده است.✍د. بهمن اکبری
❇️🍃
🔻رباتهای کوچکی که قفسههای سنگین را در انبارها جابهجا میکنند، به نمادی از رقابت فناوری میان چین و غرب تبدیل شدهاند.در حالی که پکن رباتیک را یکی از محورهای اصلی راهبرد صنعتی خود قرار داده، کسبوکارهای بریتانیایی نیز بیش از پیش به این فناوری برای جبران کمبود نیروی کار و افزایش بهرهوری چشم دوختهاند.🔻رباتهای کوچکی که قفسههای سنگین را در انبارها جابهجا میکنند، به نمادی از رقابت فناوری میان چین و غرب تبدیل شدهاند.در حالی که پکن رباتیک را یکی از محورهای اصلی راهبرد صنعتی خود قرار داده، کسبوکارهای بریتانیایی نیز بیش از پیش به این فناوری برای جبران کمبود نیروی کار و افزایش بهرهوری چشم دوختهاند.
💢🍃
🎼 علاجمحسن چاوشی برای این روزهای ایرانترانه: کاظم بهمنیآهنگساز و تنظیمکننده: محسن چاوشیمردم !علاج در وطن است 💠 نشریه کارخانه دار
⭕ محسن چاوشی؛ هنرمندی زیر باران موشک و تهمت ◀ مردم « علاج در وطن است»✍قاسم خرمی 8 مرداد، زادروز محسن چاوشی است. صدای چاوشی را گمانم اولین بار در سالن سینما و روی فیلم « سنتوری» ساخته داریوش مهرجویی شنیدم و سالهاست که صدای او را گوش می کنم و لذت می برم و با اینکه هنوز او را از نزدیک ندیده ام، یکی از چند خواننده مورد علاقه من است.اما بیش از صدا و چهره چاوشی، نوع عقاید و باورها و از همه مهمتر شهامت و شجاعت او در بیان آنچه فکر می کند درست است، برای من قابل تحسین و ستایش است. در میانه حملات بی رحمانه آمریکا و اسرائیل به کشور که خیلی از خواننده ها و سلبریتی ها، به هر دلیلی سکوت کردند، چاوشی ترانه « علاج » را خواند و فریاد زد که « مردم! علاج در وطن است...».این اعتقاد و صدا که راه حل نهایی مشکلات ایران، در داخل و بطورخاص در مفاهمه میان حکومت و ملت است، نزدیک به سه دهه است که گفته می شود و شنیده نمی شود؛ چاوشی اما درست در زمانی که خیلی ها فکر می کردند، دیگر برای این حرف ها دیر شده است، دوباره فریاد زد که « مردم! علاج در وطن است». از اینرو، او را باید آخرین رفورمیست امیدوار ایران در جایی بیرون از حکومت و حاکمیت نامید. این ترانه او هم می تواند، یکی از آخرین پیام ها، توصیه ها و هشدارهای مشفقانه برای نجات ایران باشد. مخالفین جمهوری اسلامی که به کمک سیستم های اطلاعاتی ورسانه ای خود، در یکسال گذشته، شیادانه کوشیدند تا هر گونه مخالفت با حمله نظامی و تجاوزکارانه آمریکا و اسرائیل به کشور را، همسویی با حکومت و حتی تایید ضمنی شیوه حکمرانی نظام در چند دهه گذشته، بنامند، طبیعی بود که از کنار این صدا و پیام محسن چاوشی به راحتی عبور نکنند و نکردند؛ فضای مجازی پر شد از صفحات جعلی که دهان به ناسزای او گشودند و کمر به تخریب او بستند. او ازجمله ایرانیان وطن پرستی است که همزمان زیر بارانی از موشک و تهمت قرار گرفت! چاوشی اما کوتاه نیامد و از مسیر رفته، بازنگشت و در پاسخ به این هجوم ناآگاهانه و ناجوانمردانه و خطاب به کسانی که از او می خواستند سمت درست تاریخ بایستد، کلماتی گفت که فقط تاریخ می تواند در آینده قضاوت کند و نظربدهد. او گفت: « اکنون به عنوان کسی در وسط، حاضرم ۴۷ سال دیگر به جمهوری اسلامی فرصت بدهم که نقایص خود را برطرف کند تا اینکه با عدهای همصدا شوم و پوریم دیگری را در تقویم اسراییل رقم بزنم که در فردای به اصطلاح آزادی با چکمه روی سنگ قبر هموطنانم سرود شادی بخوانند! و آن عده! آن عده خیلی دیر میفهمند که در جهان هیچ کشوری جز به منافع خودش فکر نمیکند و علاج واقعی در وطنهاست! این را هم به آن عدهای که سمت درست تاریخ را به من گوشزد میکنند میگویم: اصلا سمت درست تاریخ و هر چه میبافید، ارزانی خودتان…من ترجیحم این است که در همین وسط بایستم و بمیرم؛ وسط مدرسه میناب وسط خانههایی که سفرههایشان کوچک شد وسط صدای اذان در حیاط مسجدی فرو ریخته… وسط خیابانهای شهرم…».این حرفها را کسی می زند که زاده خرمشهر است و جنگ و نابودی را فقط از صفحه تلویزیون ندیده است. از قضا کسی است که از حکومت هم روی خوش ندیده است. ترانه های چاوشی در میانه جنگی که دوست و دشمن، تصور می کرد، سمت درست تاریخ ایستاده است، جبهه جدیدی از وطن خواهان، مقابل متجاوزان گشود. ایستادن در مقابل مردم مایوس و خشمگینی که از سر استیصال،انسانوارهای جنایت پیشه ای مثل ترامپ ونتانیاهو را «عموی رهایی بخش!» خطاب می کنند ، به هیچ وجه کار راحتی نیست، چاوشی اما این کار را کرد. او همه چیزش را فدای ایران کرد.محسن چاوشی با این عقایدش، یک فرد نیست. جریانی است دلخون و پر از گلایه و شکایت که اکنون چاره ای جز دفاع از وطن ندارد؛ آن هم وطنی که در آن، جای چندانی برای جولان ندارد. من اکنون از جایی که نمی دانم چقدر با محسن چاوشی فاصله دارم، تولدش را تبریک می گویم و خوشحالم که ایران عزیز و مجروح هنوز فرزندانی مثل او دارد. حالا بگذارید دشمن به جنگ و کشتن و ویرانی افتخار کند: باتکههای پیکرمانبا گیسوان دخترمانمیخواستیدچهکار کنید؟!ما زندهایم؛ مثل امیداین چند روزه را برویدبر کشتن افتخار کنید!💠t.me/Karkhanedar_Mag
🟥🔻
💢 جامعه موازی و چهرههای ناشناخته✍ سهند ایرانمهرشخصاً تا پیش از این، نام «نیما تکیدو» را نشنیده بودم؛ هرچند او بیش از یک میلیون دنبالکننده در اینستاگرام و رقمی نزدیک به همین میزان در یوتیوب دارد. اما طول نکشید که دریافتم او اصولاً در میان افراد بزرگسال شناختهشده نیست.حالا خبر رویدادی که با هجوم ۱۵ هزار نفر از کنترل خارج شده تعجب بسیاری برانگیخته شده است.البته این تعبیر که «کسی او را نمیشناسد»، شاید ناشی از نوعی قضاوت خودبرترپندارانه باشد؛ این باور غلط که نسل بزرگسال تنها زمانی کسی را به رسمیت میشناسد که یا همنسل خودش باشد یا دغدغههایش با دغدغههای آنان همسو گردد. معمولا واکنش کلیشهای ما به چنین خبرهایی، بی هیچ تقلای ذهنی، در همین یک جمله خلاصه میشود: «دیگر نسل جدید است؛ کاری نمیشود کرد!»حال آنکه این ماجرا را نمیتوان با یک جمله ساده و تحقیرآمیز از سر گذراند که «نسل جدید سطحی شده است». آنچه رخ داده، نشانهای روشن و بیتعارف از یک دگرگونی آرام اما عمیق در ساختار مرجعیت اجتماعی است؛ تغییری که اگر نادیده گرفته شود، فهم ما از جامعه امروز بسیار ناقص و بیارزش خواهد بود.وقتی یک بلاگر با یکونیم میلیون دنبالکننده میتواند تنها با یک فراخوان، پانزده هزار نوجوان را به نقطهای مشخص بکشاند، در حالی که بسیاری از بزرگسالان حتی نام او را نشنیدهاند، این اتفاق حامل چند پیام مهم است.اولین پیام این ماجرا، شکاف نسلی در مرجعیت است به این معنا که مرجعیت دیگر از رسانه ملی، نهادهای رسمی، دانشگاه یا حتی چهرههای شناختهشدهی اجتماعی، سیاسی یا هنری دیروز نمیآید. نوجوان امروز در زیستجهان دیجیتال زندگی میکند؛ جایی که الگوریتم اینستاگرام و تیکتاک و یوتیوب برایش مرجع میسازند. ممکن است فردی برای والدین کاملا ناشناخته باشد، اما در جهان نوجوانان قدرت بسیج اجتماعی داشته باشد؛ قدرتی که نسلهای دیگر حتی از وجودش خبر ندارند چون اصولا دغدغههایش همسنگ دغدغه آنان نیست. کافی است به صفحه نیما تکیدو در اینستاگرام بروید و زاویه دید او از منظر یک نوجوان و چالشهایش با والدین یا نظام اجتماعی و فرهنگی پیرامونش را ببینید تا متوجه نزدیکی ذهنی و روحی نوجوانان با او شوید.( در محتواهای او رگه پررنگی از رویکرد سیاسی معناداری وجود ندارد).پیام دوم این رویداد، پیدایش «جوامع موازی» است. جامعه ایران دیگر یک فضای عمومی مشترک ندارد. هر نسل در شبکهای جداگانه زندگی میکند. میلیونها نوجوان در جهانی فرهنگی رفتوآمد میکنند که نسلهای دیگر تقریباً به آن راهی ندارند و به همین علت است که بسیاری از بزرگسالان با حیرت میپرسند: «این آدم اصلا کیست؟»پیام سوم این ماجرا، کمبود فضاهای هویتساز برای نوجوانان است. در جامعه ایران که امکان مشارکت اجتماعی، تفریح سازمانیافته و تجربه جمعی برای نوجوان محدود و مشمول اما و اگر است، یک گردهمایی ساده حول یک اینفلوئنسر، به فرصتی برای دیده شدن، احساس تعلق و تجربه هیجان جمعی تبدیل میشود. بسیاری از نوجوانان شاید بیش از آنکه برای دیدن بلاگر آمده باشند، برای حضور در یک «رویداد اجتماعی» آمدهاند؛ برای اینکه لحظهای از انزوای روزمره بیرون بیایند و در جمعی همسنوسال خود نفس بکشند آن هم در محیطی که سیاست یا جریانهای سیاسی در آن دست نبرند. این نوجوان البته آنقدر دقیق و سیاسی نیست که بنشیند و تحلیل کند که مبادا ماجرا سیاسی نباشد اما غریزه او این اطمینان را میدهد که وقتی دعوت به این رویداد در هیچ شبکه تلویزیونی داخلی و خارجی یا توسط فلان نهاد و موسسه نیست بلکه یکی مثل خودشان دعوتشان کرده مطمئن میشود که: «این یکی داستان نمیشود!»نکته و پیام چهارم هم اهمیت و قدرت اقتصاد توجه است. مفهوم اقتصاد توجه را نخستینبار هربرت سایمون، مطرح کرد: «وقتی اطلاعات فراوان میشود، توجه انسانها کمتر به سوی چیزها جلب میشود.» اینجاست که شبکههای اجتماعی و رسانهها برای خریدوفروش توجه انسان دست به کار میشوند و هرکس بتواند توجه بیشتری را به خود جلب کند، به قدرت اقتصادی، فرهنگی و حتی سیاسی بیشتری دست پیدا میکند .قدرت در جامعه ایران همچون سایر نقاط جهان در حال جابهجایی است. زمانی نهادهای رسمی، رسانههای سراسری و چهرههای فرهنگی توان بسیج اجتماعی داشتند اما امروز بخشی از این قدرت به شبکههای اجتماعی و تولیدکنندگان محتوای دیجیتال منتقل شده و حتی نهادهای قدرت سنتی نیز در همین فضا دنبال مخاطب میگردند.هر نخبه، سیاستگذار یا پژوهشگری که هنوز با الگوهای دهههای گذشته جامعه ایران را تحلیل میکند و میپندارد از مختصات فکری آن مطلع است یا نمایندگی مطلق آن را برعهده دارد عملا بخش بزرگی از واقعیت را نمیبیند.t.me/Karkhanedar_Mag
❇️🍃
💢 چین چگونه پیشرفت کرد؟ داستان زندگی دنگ شیائوپینگ➕این ویدیو داستان زندگی دنگ شیائوپینگ است. سیاستمداری که ۳ بار به طور کامل از ساختار قدرت سلاخی و حذف شد، اما هر بار مثل ققنوس از خاکستر تبعید یا زندان برخاست تا چین را از «جنون سیاستهای مائو» که چین را به فقر و فلاکت اندخته بود نجات دهد. مردی که تنها ۱۵۰ سانتیمتر قد داشت، اما سایهاش امروز بر سر تمام اقتصادهای بزرگ جهان سنگینی میکند.t.me/Karkhanedar_Mag
♻️ خاطره ای از اصغر قندچی:⭕️ سال 54 به چيني ها كاميون نمي فروختيم و راننده كره اي هم با امتحان استخدام مي كرديم!🔶 در سال54 تعدادي از تجار چين آمده بودند به دفتر ما در همين خيابان قزوينِ تهران و میخواستند کامیون بخرند.🔶 چين در آن زمان با آمریکا روابط خوبی نداشت. آمریکاییها هم خواسته بودند که اگر بشود ما به چینیها کامیون بدهیم که از طريق كاميون «ماك» ساخت ايران، پای آنها نيز به نوعی در چين باز شود. 🔶 خلاصه چینیها آمدند و گفتند كاميون ماك كاوه مي خواهيم اما پول نداریم، بهجای آن مواد غذايي و کالا میدهیم. یک کتاب هم آورده بودند از مشخصات کالاهایی که برای عرضه داشتند. فانوس و بیل و دسته بیل و چینیآلات... بهترين كالايي كه براي عرضه داشتند، همان چینیآلات بود 🔶 يكي از مهندسان شرکت ايران كاوه گفت «تا زمانی که نوریتاکه ژاپن هست، کی از این آشغالهای چینی میخره؟! ضمنا ما تا یک سال ديگر پيش فروش داریم و نمي توانيم به شما كاميون بفروشيم» !🔶 بعد چینیها گفتند « میتوانید به آقای خیامی مدير ايران ناسيونال بسپرید تا لااقل به ما اتوبوس بدهند»؟ به آقای خیامی زنگ زدم، ایشان گفتند «والله اعلیحضرت دستور دادند هزارتا اتوبوس به بلغارستان و مصر و... بدهیم». هیچی! خلاصه از آنها هم نتوانستند اتوبوس بگیرند و دست خالي برگشتند!🔷 در سال 1355 هم تعدادی راننده کرهای{كره جنوبي} آمده بودند برای کار در ايران. آن زمان به پاکستانی و هندی نمیشد کار داد. میگفتند مدارک خیلی از آنها قلابی است. 🔷 البته کرهایها هم اگر میخواستند کار کنند، باید در ایران امتحان میدادند. در آن سال یک شرکت حمل و نقلی ايراني بود که راننده میخواست، 400 تا کارگر کرهای آورده بود. شرایط هم گذاشته بودند برای کار در ایران. 🔷 تا جایی که یادم هست داشتن دیپلم و مجرد بودن از شرایط كار در ايران بود، همچنین فقط سالی یک بار میتوانستند از ایران به کشورشان مراجعت کنند. اینجا به آنها پانسیون میدادند با ناهار و شام و اگر اشتباه نکنم، ماهی 2 هزار دلار و یک بلیط مجانی در سال برای سفر به کره...🌿🌸 یادش گرامی✅ متن كامل گفتگوي مجله #كارخانه_دار با اصغر قند چي و نيز ساير نوشته ها و يادداشت در باره او را مي توانيد اینجا بخوانيد
💢 خبرگزاری «آکسیوس» را بشناسیم
🟣🟣🟣
🟣 نیمکت ساعت ۳ صبح من صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی هستم.شیفت شب کار میکنماز ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح. وقتی شبها کار میکنی، آدمهای ثابتی را میبینی؛ بیخوابها،کارگرهای شیفت شب، آدمهایی که شاید نمیخواهند به خانههای خالیشان برگردند.هفته گذشته، مردی ساعت ۲ بامداد از صندوق من رد شد.۱۷ دلار و ۲۳ سنت خرید کرد و با یک اسکناس ۲۰ دلاری پرداخت کرد.وقتی رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به آن خیره شد.بعد به من نگاه کرد و گفت: «میتونم یه چیز عجیب ازت بخوام؟»گفتم: «حتماً.»گفت: «میتونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.»گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟»گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیت هوا، یه شکلک لبخند... فرقی نمیکنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده.»این حرف را خیلی معمولی زد، انگار درخواست عجیبی نبود. یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم:*امیدوارم شب خوبی داشته باشی!**مارکوس*رسید را با دقت تا کرد و داخل کیف پولش گذاشت. گفت:*«ممنونم. تو شش روز گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده.»*بعد رفت.نمیتوانستم از فکر آن اتفاق بیرون بیایم.شش روز بدون یک گفتگوی انسانی...چطور ممکن بود؟شروع کردم بیشتر دقت کردنزنی که ساعت ۳ صبح غذای گربه میخرد، هیچوقت حرف نمیزند.مردی که ساعت ۴ صبح قهوه و دونات میگیرد، همیشه هدفون در گوشش است.دختر نوجوانی که غذای تکنفره میخرد، همیشه نگاهش پایین است.همه اینجا هستیمهمان فروشگاه،همان ساعتها،اما هر کدام در تنهایی خودمان.پس شروع کردم کاری انجام دادن؛*نوشتن پیامهای کوچک روی رسیدها:**«تو مهم هستی!»**«یک نفر تو را میبیند!»**«امیدوارم فردا روز بهتری باشد.»*و این کار را دو هفته ادامه دادم.هیچکس چیزی نگفت.فکر کردم دارم کار عجیبی انجام میدهم.تا اینکه یک شب همان زنِ غذای گربه آمد.ساعت ۳ صبح بود. رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از هشت ماه، چشم در چشم شدیم.گفت: اینها را تو مینویسی؟سرم را تکان دادم.شروع کرد به گریه کردن، همانجا پشت صندوق.گفت:«دارم طلاق میگیرم. بعد از ۳۲ سال، برای اولین بار تنهایی را تجربه میکنم. این یادداشتها تنها حرفهای مهربانانهای هستند که در چند ماه گذشته شنیدهام. همهشان را نگه داشتهام. چهاردهتا از آنها را روی یخچالم چسباندهام.»عکسی را در گوشیاش نشانم داد.یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخط من روی همهشان.گفت: «تو داشتی با من حرف میزدی.من فقط نمیدانستم چطور جواب بدهم.»نمیدانم چطور، اما این موضوع پخش شد.مردی که قهوه میخرید،آن دختر نوجوان؛آنها هم شروع کردند به حرف زدن، با من، با همدیگر.فروشگاهِ ۳ صبح دیگر همان جای قبلی نبود.کمتر تنها بود.آدمها گاهی فقط برای حرف زدن میآمدند، نه برای خرید؛ فقط برای اینکه کنار آدمهایی باشند که آنها هم وقتی دنیا خواب است، بیدارند.مدیرم متوجه شد. گفت:چرا مردم ساعت ۳ صبح اینجا دور هم جمع میشوند؟گفتم:«تنها هستند. جایی میخواهند که بتوانند آنجا باشند.»فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما کاری کرد که انتظارش را نداشتم. یک نیمکت جلوی فروشگاه گذاشت و روی آن نوشت:«نیمکت ساعت ۳ صبح! برای هر کسی که جایی برای بودن میخواهد.»فقط خواستم اینو بدونی. حالا آن نیمکت هر شب همانجاست.آدمها ساعت ۲، ۳ و ۴ صبح میآیندوقتی خوابشان نمیبرد، وقتی تنهایی سنگین میشود، وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آنها را میبیند. مینشینند،حرف میزنند،کنار هم هستند.همهاش از جایی شروع شد که یک نفر خواست روی یک رسید، چیزی انسانی دریافت کند. چون تنهایی یک همهگیری است که خیلیها دربارهاش حرف نمیزنند. چون گاهی دیده شدن، فرق بین دوام آوردن و تسلیم شدن است.من هنوز روی رسیدها مینویسمتکتکشان را.چون هیچوقت نمیدانی چه کسی روزهاست منتظر شنیدن یک جمله از یک انسان دیگر است.نمیدانی یخچال چه کسی پر از دستخط توست.نمیدانی چه زمانی جملهٔ «شب خوبی داشته باشی»، تنها شب خوبی است که یک نفر تجربه میکند.پس مینویسمهر بار، برای هر کسی.چون دیده شدن مهم است. چون دیده شدن میتواند نجاتبخش باشد
🟧🔷
💢 مرگ در ساعت 5 صبح روز 4 مرداد 🖌 آخرین لحظات زندگی رضا شاه به روايت علي ايزدي امروز چهارم مرداد مصادف با در گذشت رضا شاه پهلوی است. یکی از افرادی که شاهد فوت رضا شاه بوده، علی ایزدی است. وی در این رابطه میگوید: عادت همیشگی رضا شاه این بود که در ساعت پنج بامداد از خواب برمیخاست؛ اما در روز چهارم مرداد 1323 برخلاف معمول شاه از خواب برنمیخیزد و وسیله تفریح مختصر خود را نمیخواهد. سیّد محمود پیشخدمت مخصوص شاه وضعیّت را به ایزدی میگوید و وقتی خود را به خوابگاه رضا شاه میرساند چهره مرد سابقاً مقتدر ایران بسیار آرام بود و آثاری از مرگ در آن دیده نمیشد. ایزدی دست شاه را میگیرد و میپرسد: "حال مبارک چطور است؟" سکوت ممتد شاه حکایت از بروز واقعهای میکند. دنبال دکتر بروسی میفرستد و همراه با دکتر تون گینگ که از سوی انگلیسیها وظیفه مراقبت پزشکی از شاه پیر را بر عهده داشت فرا میرسند و پس از معاینههای لازم دکتر بروسی اظهار میدارد که رضا شاه در ساعت پنج صبح بر اثر حمله قلبی شدید فوت کرده است. پس از گزارش فوت به تهران بحث در باره این موضوع که جنازه چگونه حمل شود، به کجا حمل شود و در چه مکانی دفن گردد آغاز شد. از موضع دولت انگلستان در این زمینه تا نشر نامهها و اسناد رسمی بریتانیا اطّلاعی در دست نیست. به هرحال نتیجه نظرات موکول شد که جنازه مومیاییشده به مصر انتقال یابد و بعد از امانتگذاردن در مسجد الرّفاعی قاهره به ایران انتقال یابد/ نشريه كارخانه دار🔻 مطالب ديگر در باره رضا شاه را اينجا بخوانيد
🟥♦️
‼️صداوسیما در اقدامی عجیب سخنرانی رییسجمهور را سانسور کرد◀️ صداوسیما در اقدامی عجیب و توهینآمیز در پخش مشروح سخنرانی رییس جمهور در مراسم روز ملی صنعت و معدن در شبکه خبر، آن بخش از صحبتهای پزشکیان که در مورد نظر رهبر شهید انقلاب پیرامون مذاکرات و اجازه ایشان برای آغاز مذاکرات بود را سانسور و حذف کرد.
❇️🍃
⭕️ چراغم در این خانه می سوزد✍ قاسم خرمی دوم تیرماه، سالگرد درگذشت احمد شاملو است؛ نویسنده و شاعری که تمام عمر در طغیان و عصیان ادبی و سیاسی زیست و دست آخر، با روحی مجروح و بدنی پردرد، همانند وارطان شعرش « دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت…».ا شاملو به سبک ادبی و سلوک سیاسی و نیز عشق به سرزمین مادری پایبند ماند. تا آخرین روزهای عمر که اغلب آثارش اجازه نشر نمی یافت و در مضیقه مالی بود و به خاطر بیماری دیابت، یک پایش را از دست داده بود، با همان یک پای باقی مانده، استوار و محکم روی خاک ایران ایستاد و به همه دعوت ها برای زندگی در خارج از کشور پاسخ منفی داد: « راستش بار غربت، سنگینتر از توان و تحمل من است… چراغم در این خانه میسوزد، آبم در این کوزه ایاز میخورد و نانم در این سفره است...».نوشته ها وشعر شاملو، اگرچه اعتراضی و غمگنانه بود: «من درد مشترکم، مرا فریاد کن!» اما سویه سیاسی آن برسویه اجتماعی اش می چربید و یا لااقل مثل دولت آبادی و ساعدی و آل احمد، مسئله اصلی اش مناسبات تولیدی و مدرنیسم و صنعت ستیزی و ستایش فقر و نوازش فقیران نبود: خود او از اینکه گاهی به خاطر فقر و تامین معاش حاضر به انجام کاری می شد و چیزی می نوشت گلایه داشت :« دریغا که فقر/ چه به آسانی/ احتضار فضیلت است».یادش گرامی🌺 متن کامل مقاله را اینجا بخوانید
❇🍃
💢 هفت راه کار برای دوران استیصال ✔️وقتی هر روز آمریکا در مورد مذاکره و جنگ یک چیز میگوید، اسرائیل چیز دیگری و حکومت ایران هم چیزی دیگری، پیشنهاد کاملا عملی ما برای نجات از این شرایط روحی استیصال و ویرانگر برای شهروندی که عملا قدرت چندانی برای اثرگذاری روی تصمیهای سیاسی ندارد این است که از "مصرفکنندهی بحران" به "مدیر بحران شخصی" تبدیل شوید.✔️مشکل اصلی فقط آمریکا، اسرائیل یا حکومت ایران نیست. مشکل این است که مغز انسان برای زندگی در معرض یک جریان دائمی از اخبار متناقض و تهدیدهای سیاسی طراحی نشده است. وقتی هر روز سه روایت متضاد میشنوید، ذهن بهتدریج وارد حالتی میشود که روانشناسان آن را درماندگی آموختهشده (learned helplessness) مینامند؛ احساس میکنید باید نگران باشید، اما هیچ کاری از دستتان برنمیآید.📌برای خروج از این وضعیت، چند اقدام عملی وجود دارد:🪧 ۱. بین "اطلاع داشتن" و "پیگیری لحظهای" فرق بگذارید. برای یک شهروند عادی، دانستن اینکه "امروز تنشها بالا رفته" کافی است. لازم نیست هر دو ساعت توییت ترامپ را بخوانید، پاسخ اسرائیل را ببینید، تکذیب یا تأیید مقامهای ایرانی را دنبال کنید. این کار معمولا اطلاعات جدیدی به شما نمیدهد؛ فقط اضطراب را تکرار میکند.🪧۲. دایرهی نگرانی را از دایرهی اثرگذاری جدا کنید. این ایده از روانشناس و نویسنده مشهور استفان کُوی است که میگوید دو ستون روی کاغذ بکش؛- نگرانیهاجنگ میشود یا نه؟ مذاکرات شکست میخورد یا نه؟ تصمیم ترامپ چیست؟- اثرگذاری منمدیریت پسانداز، آمادگی خانواده، سلامت جسمی و روانی، ارتباط با عزیزانهر روز فقط روی ستون دوم وقت و انرژی بگذارید.🪧 ۳. برای بدترین وضعیت یک بار برنامه بریزیدذهن مضطرب مدام میپرسد: اگر جنگ شد چه؟ یک بار بنشینید و برای خودتان پاسخ بنویسید؛ مدارک مهم کجاست؟ چه مقدار پول نقد لازم داریم؟ شمارههای ضروری را داریم؟ خانواده چه برنامهای دارند؟بعد پرونده را ببندید. ذهنی که برنامه دارد، کمتر وحشت میکند.🪧 ۴. از پیشبینی سیاسی دست بکشیدتقریبا هیچکس نمیداند هفتهی آینده چه خواهد شد. بسیاری از کارشناسان، روزنامهنگاران و سیاستمداران در پیشبینی رخدادهای بزرگ بارها اشتباه کردهاند.بنابراین به جای پرسیدن: "آخرش چه میشود؟" بپرسید: "اگر هر کدام از این سناریوها رخ داد، من چه خواهم کرد؟"🪧۵. سهم اخبار را محدود کنید. مثلا روزی یک بار، حداکثر ۲۰ دقیقه، از دو یا سه منبع معتبر. بیش از این معمولا ارزش اطلاعاتی چندانی اضافه نمیکند.🪧۶. روی چیزهای پایدار تمرکز کنیدسیاست پر از نوسان است. اما اینها معمولا ارزش خود را حفظ میکنند: ورزش، مطالعه، مهارتآموزی، دوستیها، خانواده و کار مفیدبحرانها میآیند و میروند، اما این سرمایهها باقی میمانند.🪧۷. یک حقیقت مهم را بپذیرید؛ برخی چیزها در اختیار ما نیستند. در طول تاریخ، بیشتر انسانها در بیشتر بحرانهای بزرگ جهان هیچ نقش مستقیمی در تصمیمگیری نداشتهاند. هنر زندگی این نبوده که جهان را کنترل کنند؛ بلکه این بوده که در میان بیثباتی جهان، ثبات درونی خود را حفظ کنند.➕شاید ریشه آرامش در چنین شرایطی این جمله از فیلسوف رواقی اپیکتوس است؛ "برخی چیزها در اختیار ما هستند و برخی چیزها نه."هر چه بیشتر انرژی خود را صرف چیزهای خارج از اختیارتان کنید، احساس استیصال بیشتر میشود. هر چه بیشتر بر آنچه واقعا در اختیارتان هست متمرکز شوید، احساس قدرت و آرامش بازمیگردد.▪️شاید مهمترین تمرین روزهای پرتنش این باشد که هر شب از خودتان بپرسید: امروز چند ساعت صرف چیزهایی کردم که نمیتوانستم تغییرشان دهم و چند ساعت صرف چیزهایی کردم که واقعا میتوانستم بهترشان کنم؟ همین سؤال ساده، اغلب جهت ذهن را از اضطراب به عمل تغییر میدهد.
✴🔸
قیمت نفت برنت به ۱۰۲ دلار رسید
❇️🍃
🟥 روایت جنگ از سمت صمت ✍ قاسم خرمیروز سه شنبه 30 تیرماه 1405 مراسم روزملی صنعت و معدن با حضور رئیس جمهور و کارآفرینان و فعالان اقتصادی کشور برگزار شد. البته روز صنعت و معدن در تقویم رسمی کشور دهم تیرماه است اما امسال به خاطر همزمانی با مراسم تشییع رهبر شهید انقلاب، برنامه تقدیر از واحدهای صنعتی و معدنی به تعویق افتاد که انصافا نسبت به سالهای قبل، از کیفیت و غنا و اثرگذاری بیشتری هم برخوردار بود. در ابتدا و طبق روال معمول، تعدادی از روسا و نمایندگان تشکل های مهم صنعتی کشور صحبت کردند و اوضاع خودشان را در میانه جنگ و تحریم و فشار تشریح کردند. حرفهایی که گفته می شود و شنیده هم می شود اما مسلما پاسخ به آن تماما به وزارت صمت مربوط نمی شود.عمده واکنش ها به سخنان چندی پیش وزیر نیرو بود که گفته بود این وزارتخانه در قبال تامین برق صنایع مسئولتی ندارد! سخنان آقای علی آبادی از ان جهت تامل انگیز بود که خود او در دولت مرحوم رئیسی، وزیر صمت بود و مجموعه ای از گفته و نوشته هایی از او موجود است که در آن زمان، وزارت نیروی وقت را از بابت تعلل در تامین برق و گاز صنایع، مورد عتاب و خطاب قرار داده بود!روی سخن صنعتگران این بار با خود رئیس جمهور بود و می پرسیدند که اگر قرار است ما بی برقی و تعطیلی داشته باشیم، چرا باید مالیات بدهیم؟ چه تکلیفی در حفظ نیروی کار و جلوگیری از بحران های اجتماعی ناشی از تعدیل نیرو داریم؟ و سوالی بنیادی تر آنها، که اگر قرار است کارخانه ها به خاطر نبود برق تعطیل شوند و چرخ تولید متوقف شود، چگونه می شود چرخه تولید و توزیع کالاها و نیازهای مصرفی مردم را تامین و در مقابل حملات و فشارهای دشمن مقاومت کرد؟آقای پزشکیان که به قول خودش سخنرانی ها را از رو نمی خواند، چند جمله ای صادقانه با فعالان اقتصادی سخن گفت که خیلی مقبول افتاد و گفت که به وزارت نیرو دستور خواهد داد که اگر قرار است به خاطر ناترازی ها، برقی قطع شود، ترجیح می دهد که به جای برق صنایع، برق نهاد ریاست جمهوری قطع شوددر میانه این برنامه اما فیلمی از حملات بی رحمانه آمریکا و اسرائیل به زیر ساخت های صنعتی و بویژه فولاد مبارکه اصفهان و نیز نحوه مدیریت و حفظ بازار در میانه جنگ منتشر شد که به اندازه دهها ساعت سخنرانی و توضیح و توصیف، موثر و البته تاثر انگیز بود.اغلب مردم ما احتمالا به دلایل امنیتی، از کم و کیف حملات دشمن به زیر ساخت ها، اطلاع کاملی ندارند و حجم خباثت ترامپ و نتانیاهو بر آنان پوشیده مانده است. ضمن اینکه، نفوذی ها و حفره های امنیتی و نیز دیاسپورای جنگ طلب ایرانی در خارج از کشور، فضایی را خلق کرده اند که برخی مردم کم اطلاع و یا زخم خورده، تصور کنند، دشمن به دنبال جنگ با سپاه و جمهوری اسلامی است و به تاسیسات صنعتی و موسسات تمدنی ایران کاری ندارد. زمانی گذشت تا تشت تزویر از بام افتاد و ترامپ نابودی ایران و جمیع ایرانیان را به عنوان هدف مشروع اعلام عمومی کرد من شک ندارم که هر کسی با فرایند ساخت و تاسیس یک کارخانه آشنایی داشته باشد، ولو اینکه منتقد یا مخالف جمهوری اسلامی باشد، از بابت بمباران بی رحمانه و تخریب فولاد مبارکه و فولاد خوزستان و هزاران واحد تولیدی و صنعتی دیگر، متاثر شده و در خلوت خود گریسته است. من در تاریکی سالن مراسم بزرگداشت روز صنعت و معدن، به چشم خود دیدم، اشک های بسیاری که از گوشه چشم ها فرو غلطیدند و افسوس خوردند.در بخش های دیگری از این فیلم، چگونگی کنترل بازار و تامین مایحتاج عمومی در زمان جنگ 10 روزه و 40 روزه تشریح شد. من کمابیش در جریان فعالیت های وزارت صمت بویژه شخص وزیر آقای اتابک در حفظ تولید و کنترل بازار بودم و برای من خیلی تازگی نداشت اما بخش بدیع این فیلم، به گمانم اصل روایت بخش تولید و تجارت از چگونگی تنظیم بازرا و حفظ کشور در مقابل تهاجم خارجی بود؛ موضوعی که متاسفانه به خاطر زاویه دید صدا و سیما به دولت، کمتر مورد توجه قرار گرفته و یا اصلا پرداخته نشده است.آقای اتابک هم مثل آقای پزشکیان، خیلی اهل حرف زدن و گلایه و شکایت نیست و یا تا حد ممکن از رسانه ای شدن اختلاف نظر ها امتناع می کند اما حتما در آینده نقش دولت، وزارت صمت و دیگر وزارتخانه های مرتبط در این دفاع میهنی آشکارتر خواهد شد و معلوم خواهد شد چه کسانی، چه کردند که یک کشور زیر بمباران شبانه روزی دو ابرقدرت نظامی، هیچ وقت چهره شهر و کشور جنگی نگرفت و آب و برق و حقوق شبکه هایی که به دولت دشنام می دهند نیز برقرار ماند. البته به گواه تاریخ، وطن پرستی بی هزینه نیست ! کشور چند روزی است که مجدد زیر بمباران بی رحمانه دشمن قرار گرفته و ممکن است کار از این که هست هم بالاتر بگیرد. کار از گلایه و نصیحت صدا و سیما و تندروها و ایران ستیزان نیز گذشته است و هرکس می تواند برای ایران کاری بکند، تعلل نکند که به قول بهار: ای وطن خواهانوطن در خطر است !
🟥 روایت کمتر شنیده شده ای از روزهای سخت جنگ؛ این بار از نگاه وزارت صمت✍ قاسم خرمیروز سه شنبه 30 تیرماه 1405 مراسم روزملی صنعت و معدن با حضور رئیس جمهور و کارآفرینان و فعالان اقتصادی کشور برگزار شد. البته روز صنعت و معدن در تقویم رسمی کشور دهم تیرماه است اما امسال به خاطر همزمانی با مراسم تشییع رهبر شهید انقلاب، برنامه تقدیر از واحدهای صنعتی و معدنی به تعویق افتاد که انصافا نسبت به سالهای قبل، از کیفیت و غنا و اثرگذاری بیشتری هم برخوردار بود. در ابتدا و طبق روال معمول، تعدادی از روسا و نمایندگان تشکل های مهم صنعتی کشور صحبت کردند و اوضاع خودشان را در میانه جنگ و تحریم و فشار تشریح کردند. حرفهایی که گفته می شود و شنیده هم می شود اما مسلما پاسخ به آن تماما به وزارت صمت مربوط نمی شود.عمده واکنش ها به سخنان چندی پیش وزیر نیرو بود که گفته بود این وزارتخانه در قبال تامین برق صنایع مسئولتی ندارد! سخنان آقای علی آبادی از ان جهت تامل انگیز بود که خود او در دولت مرحوم رئیسی، وزیر صمت بود و مجموعه ای از گفته و نوشته هایی از او موجود است که در آن زمان، وزارت نیروی وقت را از بابت تعلل در تامین برق و گاز صنایع، مورد عتاب و خطاب قرار داده بود!روی سخن صنعتگران این بار با خود رئیس جمهور بود و می پرسیدند که اگر قرار است ما بی برقی و تعطیلی داشته باشیم، چرا باید مالیات بدهیم؟ چه تکلیفی در حفظ نیروی کار و جلوگیری از بحران های اجتماعی ناشی از تعدیل نیرو داریم؟ و سوالی بنیادی تر آنها، که اگر قرار است کارخانه ها به خاطر نبود برق تعطیل شوند و چرخ تولید متوقف شود، چگونه می شود چرخه تولید و توزیع کالاها و نیازهای مصرفی مردم را تامین و در مقابل حملات و فشارهای دشمن مقاومت کرد؟آقای پزشکیان که به قول خودش سخنرانی ها را از رو نمی خواند، چند جمله ای صادقانه با فعالان اقتصادی سخن گفت که خیلی مقبول افتاد و گفت که به وزارت نیرو دستور خواهد داد که اگر قرار است به خاطر ناترازی ها، برقی قطع شود، ترجیح می دهد که به جای برق صنایع، برق نهاد ریاست جمهوری قطع شوددر میانه این برنامه اما فیلمی از حملات بی رحمانه آمریکا و اسرائیل به زیر ساخت های صنعتی و بویژه فولاد مبارکه اصفهان و نیز نحوه مدیریت و حفظ بازار در میانه جنگ منتشر شد که به اندازه دهها ساعت سخنرانی و توضیح و توصیف، موثر و البته تاثر انگیز بود.اغلب مردم ما احتمالا به دلایل امنیتی، از کم و کیف حملات دشمن به زیر ساخت ها، اطلاع کاملی ندارند و حجم خباثت ترامپ و نتانیاهو بر آنان پوشیده مانده است. ضمن اینکه، نفوذی ها و حفره های امنیتی و نیز دیاسپورای جنگ طلب ایرانی در خارج از کشور، فضایی را خلق کرده اند که برخی مردم کم اطلاع و یا زخم خورده، تصور کنند، دشمن به دنبال جنگ با سپاه و جمهوری اسلامی است و به تاسیسات صنعتی و موسسات تمدنی ایران کاری ندارد. زمانی گذشت تا تشت تزویر از بام افتاد و ترامپ نابودی ایران و جمیع ایرانیان را به عنوان هدف مشروع اعلام عمومی کرد من شک ندارم که هر کسی با فرایند ساخت و تاسیس یک کارخانه آشنایی داشته باشد، ولو اینکه منتقد یا مخالف جمهوری اسلامی باشد، از بابت بمباران بی رحمانه و تخریب فولاد مبارکه و فولاد خوزستان و هزاران واحد تولیدی و صنعتی دیگر، متاثر شده و در خلوت خود گریسته است. من در تاریکی سالن مراسم بزرگداشت روز صنعت و معدن، به چشم خود دیدم، اشک های بسیاری که از گوشه چشم ها فرو غلطیدند و افسوس خوردند.در بخش های دیگری از این فیلم، چگونگی کنترل بازار و تامین مایحتاج عمومی در زمان جنگ 10 روزه و 40 روزه تشریح شد. من کمابیش در جریان فعالیت های وزارت صمت بویژه شخص وزیر آقای اتابک در حفظ تولید و کنترل بازار بودم و برای من خیلی تازگی نداشت اما بخش بدیع این فیلم، به گمانم اصل روایت بخش تولید و تجارت از چگونگی تنظیم بازرا و حفظ کشور در مقابل تهاجم خارجی بود؛ موضوعی که متاسفانه به خاطر زاویه دید صدا و سیما به دولت، کمتر مورد توجه قرار گرفته و یا اصلا پرداخته نشده است.آقای اتابک هم مثل آقای پزشکیان، خیلی اهل حرف زدن و گلایه و شکایت نیست و یا تا حد ممکن از رسانه ای شدن اختلاف نظر ها امتناع می کند اما حتما در آینده نقش دولت، وزارت صمت و دیگر وزارتخانه های مرتبط در این دفاع میهنی آشکارتر خواهد شد و معلوم خواهد شد چه کسانی، چه کردند که یک کشور زیر بمباران شبانه روزی دو ابرقدرت نظامی، هیچ وقت چهره شهر و کشور جنگی نگرفت و آب و برق و حقوق شبکه هایی که به دولت دشنام می دهند نیز برقرار ماند. کشور چند روزی است که مجدد زیر بمباران بی رحمانه دشمن قرار گرفته و ممکن است کار از این که هست هم بالاتر بگیرد. کار از گلایه و نصیحت صدا و سیما و تندروها و ایران ستیزان نیز گذشته است و هرکس می تواند برای ایران کاری بکند، تعلل نکند که به قول بهار: ای وطن خواهانوطن در خطر است !
✴🔸
با دستور پزشکیان برق صنایع در مرداد و شهریور قطع نمیشود◀️ در پی دستور رئیسجمهوری، برق صنایع با هدف جلوگیری از توقف تولید، حفظ اشتغال و پیشگیری از بیکاری قطع نخواهد شد._
✅🍃
↙️ به مناسب 31 تير ماه، سالروز درگذشت احمد قوام ⭕ سیاستمداری که محبوبیت و خوشنامی را فدای بقای ایران کرد ✍️ قاسم خرمی 💠 در تمام سالهايي كه نخست وزير بود، در اتاق كارش فقط يك ميز و صندلي قرار داشت كه خودش مي نشست و هيچ صندلي ديگري وجود نداشت تا همه مجبور باشند، ايستاده با او سخن بگويند. همين ويژگي كافي بود تا همه بوروكرات ها و تحصيل كرده ها و روشنفكران ايراني از او متنفر باشند. اما تاريخ قضاوت خودش را دارد 💠 احمد قوام، سیاستمدار کهنه کار و از خاندان بزرگ و حکومتگر آشتياني بود که نیاکان او، حداقل از دوران نادرشاه افشار در قدرت بوده اند و خود او در طول عمرش، پنج بار در بحرانی ترین سالها، نخست وزیر ایران شد. نقل است كه در روزهاي طوفاني بعد از شهريور 1320 وقتي براي نخستين بار محمد رضا پهلوي جوان را در لباس شاهي ديد، گفت : « پسر ماشالله چقدر بزرگ شدي !». شاه اين جمله را حمل بر تحقير كرد و هيچ وقت دلش با قوام صاف نشد💠 قوام السلطنه سیاستمدار محبوبی نبود، البته به دنبال محبوبیت هم نبود اما برای حفظ ایران کارهای بزرگ کرد که غیر قابل چشم پوشی است و شاید اگر او نبود چهار استان آذربایجان، خراسان، گیلان و خوزستان از دست می رفت و یا دچار بحران ها و حوادث خونینی می شد که تصورش اکنون امکان پذیر نیست.💠 او به لحاظ شخصی اشراف زاده ای مغرور، متفرعن و پر تحکمی بود اما در عالم سیاست و دست کم در میان هم نسلانش، هیچ کس به اندازه او اهمیت و کاربرد دیپلماسی و گفتگو در پیشبرد امور را درک نکرد. او حتی خواستار مذاکره و مماشات با رهبران جنبش ها و شورش های محلی مثل شیخ خزعل، جعفر پیشه وری، تقی خان پسیان و میرزا کوچک خان جنگلی بود اما وقتی همه راهها را بسته دید، او نیز خوش نامی را فدای حفظ تمامیت ارضی ایران کرد.💠 قوام ادعاي پاكدستي نداشت اما آنچه مسلم است او دست نشانده و گوش به فرمان هیچ يك از قدرت های خارجی نبود و علاقه عجیبی داشت تا به هر شیوه ممکن، از سلطه قدرت های روس و انگلیس در ایران بکاهد و در این مسیر انصافا از تمام هوش و کیاست خود بهره برد💠 مذاکره او با استالین و نجات آذربایجان به هیچ وجه موضوع کوچک و پیش افتاده ای نبود. زمانی وارد مذاکره با روسها شد که در داخل ایران هیچ حامی و پشتوانه جدی نداشت. شاه از او نفرت داشت، نخبگان و بازیگران سیاسی در درون پارلمان با او درگیر بودند، جعفر پیشه وری دست به اسلحه برده بود و از قزوین به بعد، روی تابلوها به زبان ترکی نوشته بود« مرگ هست، بازگشت نیست»! و عوامل حزب توده به استالین پیام می دادند که فریب «این روباه پیر» را نخورد! 💠 اشتباه است اگر قوام را به عنوان قرينه اي در مقابل نخست محبوب، محمد مصدق، در نظر آورد. اين دو، سياستمداراني بزرگ اما با سبك سياست ورزي متفاوت بودند. تفاوت هايي كه هر كشوري به آن نياز دارد💠 آیزنهاور رئیس جمهور آمریکا جمله ای داشت با این مضمون که « یک انسان وطن پرست واقعی باید تمام عمر در حال تمرین و آمادگی باشد تا اگر روزی کشورش به کمک او نیاز داشت، بی هیچ معطلی وارد عمل شود» به گمان من قوام السلطنه با همه خصایص زشت و زیبایی که داشت در یک بزنگاه تاریخی و وقتی ایران به کمک او نیاز داشت، بی هیچ معطلی به وظیفه تاریخی و ملی خودش عمل کرد. 💠احمد قوام در سال ۱۲۵۲ به دنیا آمد و ۳۱ تیر ۱۳۳۴ شمسي در سن هشتاد و دو سالگی به علت سکته مغزی از دنیا رفت. 🔻 مطالب بيشتر در باره قوام السلطنه را اينجا بخوانيد
✅🍃
❇️🍃
💢 چرا تلاش والدین برای پیشرفت فرزندان، به نتیجه دلخواه نمی رسد ؟!✔️ بسیاری از خانوادهها با این درد آشنا هستند: والدینی که سالها صادقانه تلاش کردند، اما فرزندانشان همچنان در همان طبقه اقتصادی گرفتارند یا حتی وضعیت بدتری دارند. سیستمهای ناکارآمد و فاسد دوست دارند القا کنند که «اگر فقیر هستید، تلاش نکردهاید». اما علم اقتصاد و آمار پاسخ تلخ و قاطعی دارد: در یک سیستم نابرابر، «تلاش فردی» در برابر «جبر ساختاری» رنگ میبازد.1️⃣ منحنی گتسبی بزرگ: نردبانهای شکستهاقتصاددانان مفهومی به نام «منحنی گتسبی بزرگ» (The Great Gatsby Curve) دارند. این نمودار یک حقیقت آماری را فاش میکند: هرچقدر نابرابری ثروت در یک جامعه بیشتر باشد (که معمولاً محصول رانت و فساد است)، تحرک اجتماعی کمتر میشود.▫️به زبان ساده: در این جوامع، فاصله پلههای نردبان ترقی آنقدر زیاد میشود که تلاش فردی برای بالا رفتن کافی نیست. در این سیستمها، درآمد آینده شما نه به استعداد و کوشش شما، بلکه تقریباً به طور کامل به درآمد و نفوذ پدرتان وابسته است. علم میگوید در چنین ساختاری، «رویای پیشرفت» از نظر ریاضی مسدود شده است.2️⃣ تله فقر و شکست نهادیبر اساس «هندبوک رشد اقتصادی»، فقر در سیستمهای بیمار یک پدیده تصادفی نیست، بلکه یک مکانیسم «خود-تقویتکننده» است که ریشه در «شکست نهادی» (Institutional Failure) دارد.وقتی نهادهای قدرت (قانون، بانکها، آموزش) در انحصار یک گروه خاص باشد، اکثریت مردم به منابع حیاتی (مانند وامهای کمبهره، آموزش باکیفیت و امنیت شغلی) دسترسی ندارند. در این حالت، جامعه در یک چرخه معیوب میافتد: چون سرمایه ندارید، نمیتوانید روی خودتان سرمایهگذاری کنید، و چون سرمایهگذاری نمیکنید، فقیر میمانید.3️⃣ ذهنِ اشغال شده: هزینه پنهان بقاتحقیقات نشان میدهد زندگی در شرایط ناامنی اقتصادی و تورم، پدیدهای به نام «ذهنیت کمیابی» (Scarcity Mindset) ایجاد میکند. نگرانی مدام برای نیازهای اولیه (اجاره، غذا، دارو)، پهنای باند مغز را اشغال میکند و ضریب هوشی مؤثر (IQ) را موقتاً کاهش میدهد. سیستم ناکارآمد با تحمیل بحرانهای روزمره، عملاً قدرت تفکر بلندمدت، ریسکپذیری و خلاقیت را از والدین و فرزندان میگیرد و آنها را در حالت «بقا» نگه میدارد.➕ نتیجهگیری:اگر با وجود تلاشهایتان به جایگاه شایسته نرسیدهاید، این یک شکست شخصی نیست. علم اقتصاد نشان میدهد که «موفقیت» محصول تعامل فرد و بستر جامعه است. در زمینی که توسط نابرابری سیستماتیک و نهادهای انحصارگر مسموم شده، نرسیدن به قله، نشانه ناتوانی شما نیست؛ نشانه این است که نردبان را شکستهاند.
❇️🍃
حفرهٔ امنیتی! عباس عراقچی وزیر خارجه: "اطلاع دشمن از چند جلسهٔ مهم در روز حمله، نتیجهٔ یک حفرهٔ امنیتی بود که احتمالاً هنوز هم وجود دارد. حفرهٔ امنیتی فقط در نفوذ و گرفتن اطلاعات نیست، در جهتدهی به تصمیمسازیها هم هست؛ از آن مهمتر در جهتدهی به فضای روانی ما هم هست." این جملات به نظرم مهمترین، درستترین و ترسناکترین جملاتی است که از ابتدای انقلاب تاکنون به زبان یک مقام بلندپایهٔ کشور جاری شده است!✍احمد_زیدآبادی
🔆🔆🔆
🟢🍃
⭕️ توطئه قتل «ماژور ایمبری» و هزینه های آن برای مردم ایران ✍️ قاسم خرمی 💠 در دوره سلطنت احمدشاه قاجار و حدود یک سال مانده به آغاز سلطنت رضاشاه پهلوی، شایع شد که آب یک سقانه در میدان حسن آباد تهران، معجزه میکند. بر پایه این شایعات، مردی لنگ با نوشیدن آب این سقاخانه معروف به «آشیخ هادی» شفا یافته و یک بهایی نیز به دلیل نپرداختن صدقه به یکی از گدایان آن محل، نابینا شده است! قدرت این شایعه به حدی بود که نه تنها بیماران، بلکه افراد کور و کر و فلج مادرزاد هم از سرتاسر ایران برای نوشیدن این آب شفا بخش به تهران هجوم آورده بودند💠 در همین ایام یک دیپلمات جوان وشیک پوش به نام «ماژور رابرت ایمبری» به تازگی به سمت کنسول یار دفتر نمایندگی دیپلماتیک آمریکا در ایران منصوب شده بود و برای نشریه «نشنال جئوگرافیک» هم عکاسی و خبرنگاری می کرد.💠 او به همراه یک نفر آمریکایی دیگر به نام «ملوین سیمور»، در روز جمعه 27 تیرماه 1303، از سر کنجکاوی وبه منظور تهیه عکس، به « سقانه شیخ هادی» رفت. او در حال تهیه عکس بود که ناگهان فردی، از میان جمعیت بلند شد و فریاد زد: « بگیرید این بهایی را که از ناموس مسلمین عکس می گیرد و قصد دارد آب سقاخانه را مسموم کند»! 💠 مردم بی خبر، به تحریک او و با شعار «الله اکبر»، به ایمبری و دوستش حمله کردند و این بخت برگشته ها را بیش از نیم ساعت زیر مشت و لگد گرفتند. ایمبری یک بار توانست فرار کند و به یک قهوه خانه پناهنده شد که مردم خشمکین وارد قهوه خانه شدند و آب جوش را بر سر و روی او خالی کردند.💠 خلاصه زمانی مامورین نظمیه متوجه ماجرا شدند که این دو نفر، نیمه جان روی زمین افتاده بودند. درشکه ای برای اعزام آنها به بیمارستان آماده شد اما جمعیت خشمگین ول کن ماجرا نبودند و برای کشتن آنها، همچنان در تعقیب درشکه می دویدند. سرانجام با هر مشقتی بود این دو نفر را به بیمارستان رساندند و در دو اتاق جداگانه بستری کردند. تعدادی از مردم از دیوار بیمارستان بالا رفتند و دوباره به جان ایمبری افتادند و در این هنگام، نوجوانی 16 ساله ای با ضربه سنگ به حیات ایمبری خاتمه داد! . 💠 قتل ایمبری هزینه های سنگین برای کشور ایجاد کرد. با هماهنگی سفیر و رئیس جمهور آمریکا مجهز ترین ناو جنگی آمریکا برای بازگرداندن جسد ایمبری به واشنگتن، به ایران فرستاده شد. هزینهٔ این سفر دریایی بالغ بر ۱۱۰ هزار دلار بود که از سوی دولت ایران پرداخت شد. در مجموع با احتساب غرامت پرداختي، این واقعه حدود ۲۰۰ هزار دلار برای ایران خسارت تراشید ! خسارت جبران ناپذیر تر ماجرای قتل ماژور ایمبری، خروج شرکت نفتی سینکلر و در نتیجه سلطه انحصاری انگلیسی ها بر نفت کشور بود. 🔻 متن كامل را اینجا بخوانید
❇🍃
❇🍃