«ژیان و ئازادی» را "ژن" ها خواهند ساخت وسطِ گرما و شرجیِ عذابآورِ این روزهای مشهد، در حاشیه میدان…
انتشار: 2026/07/26 09:24 UTCدریافت: 2026/08/01 00:11 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:11 UTC
«ژیان و ئازادی» را "ژن" ها خواهند ساخت وسطِ گرما و شرجیِ عذابآورِ این روزهای مشهد، در حاشیه میدانِ مادر، سمتِ پیادهروی شرکتِ شریف و محترم برق؛ ایستادهام تا دمای موتورِ جوشآوردهی ماشینام را به روشهای سنتی پایین بیاورم و التماسِ باریتعالی میکنم که یه وقت واشر نزند!کمی عقبتر پرایدِ هاچبکِ سفیدی که یحتمل همسنِ ماشین من است، پارک شده و کاپوتاش بالاست و چندنفری دورِ ماشین میچرخند و با نگاهِ خریداری براندازاَش میکنند.صدای دختری که کاپوتِ بازشدهی ماشین نمیگذارد صورتش را ببینم؛ انگار که مسوول فنی خودِ شرکت سایپا باشد؛ دارد با جزئیاتِ حیرتآوری از کیفیتِ فنی پراید هاچبکاَش حرف میزند.از شاسیِ پلمپاَش؛ از بیرنگیاش، از کیفیتِ موتور و گیربکس، رینگ و لاستیک اسپورت و جلوبندی که تازه سرویساش کرده است.سه مَرد در اطراف ماشین، چشم دوختهاند به دختری که صورتش را هنوز نمیبینم و هرچند ثانیه هاج و واج همدیگر را نگاه میکنند.در فاصلهی کوتاهی کاپوتِ پرایدِ سفیدِ هاچبک بسته میشود و نگاهاَم میماند روی صورتِ دختر؛ به سختی بیست سالاَش میشود!تکوتنها ایستاده است وسطِ سه مردِ دلال، کنارِ پراید هاچبکاش و دارد سرِ قیمت فروشَ ماشیناَش چانه میزند!تیشرت سرمهای یقهباز و شلوار سیاه پاچهگشاد و موهای بلندش در تشبادِ غرب مشهد میرقصند! انگاری که سردستهی انجمنِ دانشآموزان پرایدسوارِ دبیرستانی در شهر سئول باشد. طوری باصلابت و سلحشور ایستاده است که انگاری، تیفهگل؛ قطارِ فشنگ بسته باشد و برنو به دست بر بلندای کوهِ مارکو در محاصره لشکر تزار!و آن سه مردِ دلال، طوری احاطهاش کردهاند که انگار غنیمت جنگیست که میباید بین خود تقسیم کنند و با نگاهها و چشمهایشان دارند دختر را میخورند...نیاز نیست وارد جزئیات شوم تا مشخص شود که سه مرد دلال، دست به یکی کردهاند تا بزنند توی سر مالِ دختر.دختر اما؛در کسری از دقیقه طوری آن سه مردِ دلال را به هم میبافد که انگاری خودش طراح و سازنده اولین پراید هاچبک شرکت کیا باشد و همین حالا از شبهجزیره کُره آمده است در مشهد تا همان پراید هاچبکی که خودش ساخته است را بفروشد به دلالهای مشهدی!والله اکبر...که خیلی زمان نمیبرد که دختر، آن سه مردِ دلال را به محتویات جیبهای شلوارِ سیاهِ پاچهگشاداَش اضافه میکند؛ سوار پراید هاچبک سفیداَش میشود و میرود. صحنه؛ دقیقاً شبیهِ سکانس پایانی یک فیلم رمانتیک است.من میمانم و چشمهایم دختر را دنبال میکند، نه برای خوردناَش یا خریدن پراید هاچبکِ سفیداَش؛تنها برای این که؛ صدایی در جمجمهی جوش آوردهاَم یادآوری میکند که من وقتی همسن او بودم، اطلاعات فنیاَم در مورد خودرو چیزی در حد "ولا یَعلمون حِرّ و البِرّ" بود و یحتمل در چنین موقعیتی، از پیش معامله و تمامِ صحنه را باخته بودم...موتورِ ماشیناَم خنک شده است، خنکتر از دمای جمجمهاَم.صدای تویِ سَرَم تَشَر میزند که؛ "باید میرفتی جلوتر و نامِ کوچکاَش را میپرسیدی و به نام صدایَش میکردی!"و من با صدای بلند با خودم تکرار میکنم: "باید میرفتم جلوتر و ناماَش را میپرسیدمو به نامَ کوچکاَش صدایش میکردم"!و میگفتم که:من یحتمل همسن پدر تو هستم،منی که خود پدرِ نگران و ناامیدِ دختری هستم که از فردا و فرداها میترسم.پدرِ دختری که "جان"اَم است!پدری که میترسد از فردای جامعهای که؛ پدرها و مادرها در آن به هم رحم نمیکنند و خواهر و برادرها سایه همدیگر را با تیر میزنند!باید ناماَش را میپرسیدم و به نامِ کوچک صدایش میکردم و میگفتم که؛تو امروز چقدر مرا امیدوارم کردی به فردا. به اینکه یحتمل رستگاریِ دستهجمعیِ مابه دستِ لطیفِ نسلِ شما حاصل خواهد شد. باید به او میگفتم که تو امیدوارم کردیبه اینکه؛"ژیان و ئازادی" را "ژن" ها خواهند ساخت.......پ.ن؛دختر!نامِ کوچکاَت را من نپرسیدم اما هرچه که باشد!میدانم؛ناماَت، زیباترین نام جهان است.#خالۆقۆچانی💚❤️💛@memuzinkurdi@kaniyadil
