🦋 طنزینه سرقتیه! وقتی بادیدن شوق خدمت یاد بچگی هات می افتی دوستی تعریف می کرد:دوران مدرسه زمان شاه…
انتشار: 2026/08/16 16:17 UTCدریافت: 2026/08/17 18:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 18:25 UTC
🦋 طنزینه سرقتیه! وقتی بادیدن شوق خدمت یاد بچگی هات می افتی دوستی تعریف می کرد:دوران مدرسه زمان شاه به ما تغذیه میدادند یکی از چیزهایی که من عاشقش بودم بیسکویت تینا بود.وقتی مدیرمدرسه میخواست ما را تنبیه کند ما را داخل انبارتغذیه می فرستاد ودر را قفل میکرد .من هم شروع میکردم به خوردن بیسکویت تینا وضمنا حدود سی تا چهل بسته بیسکویت (بسته هاش سه تایی بود)را زیر کابشنم پنهان میکردم .یک روز که اقای ابراهیمی معلم مدرسه من را که هیچگاه مشق نمی نوشتم داخل انبار زندانی کرده بود .انقدربیسکویت خوردم که دیگه حالم داشت بد میشدضمنا چهل بسته بیسکویت هم زیرکابشنم پنهان کرده بودموقتی میخواستند تغذیه بدهند من راهم بیرون آوردند .وقتی تغذیه ها رابین بچه ها تقسیم کردند یک بسته بیسکویت کم آمد یعنی یه یک همکلاسیم بیسکویت نرسید .من با حالت ایثار و جوانمردی جلو رفتم و گفتم من نمیتوانم بیسکویت بخورم درحالی که یکی از همکلاسهایم بیسکویت به او نرسیده است من امروز بیسکویت نمیخواهم .مدیر مدرسه اشک درچشماش جمع شده بود گفت : من را ببخش!،که هرگز نمیدانستم تو اینقدر باگذشت و فداکارهستی !بچه ها برایم هورا کشیدند و دست زدند .شنیدیدمی گفتند دهقان فداکار ازان روز بچه ها و معلم ها به من می گفتند: محمد فداکار..نمی دانم چرا الان وقتی بعضی ازمسئولان میگویند:(ما از محل کارمان حقوق نمی گیریم و فقط،عاشق خدمت به مردم هستیم)من یادآنروزهای خودم وان سیری از خوردن و کابشن پراز بیسکویت تینا می افتم؟!

