خودت باش مولوي قصه روباهي را تعريف مي كند كه خودش را دوست نداشت و دلش ميخواست طاووس بشود؛ پس خودش…
انتشار: 2026/08/06 17:29 UTCدریافت: 2026/08/09 08:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 08:30 UTC
خودت باش مولوي قصه روباهي را تعريف مي كند كه خودش را دوست نداشت و دلش ميخواست طاووس بشود؛ پس خودش را در خُم رنگ انداخت و رنگانگ شد اما طاووس نشد. چون نه ميتوانست آواز بخواند و نه پرواز ميدانست و نه دُمي افشان داشت.گورخري را هم ديدم كه سياه و سفيدش را دوست نداشت و خودش را رنگ كرد اما سرنوشت رنگياش، سياه بختي شد!خيلي وقتها ما هم دچار همين ماجرا ميشويم. براي ديده شدن ، براي قدري تاييد و تحسین و توجه، آنقدر خود را به رنگ اين و آن مي كنيم و آنقدر به ساز اين و آن ميرقصيم كه از آن خود واقعی هيچ باقي نميماند.من اما هر چه فكر ميكنم ميبينم نميتوانم ساعتي موزون آن باشم و ساعتي ميزان اين، نميتوانم خود را با متر و معيار و ترازو و وزنه و سنجه ديگران بسنجم.فكر ميكنم همين خود ِواقعي با همه كم و كاستيهايش برايم دوست داشتنيتر از خودِ قشنگِ بدلي ست!و با خودم ميگويم: من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند!@jomaalat_nab




