🔹#برگ_ریحان قرار بود برگردد...آدمها وقتی میمیرند، فقط یک نفر از این جهان کم نمیشود؛ بلکهیک صدا خ…
انتشار: 2026/08/09 09:59 UTCدریافت: 2026/08/15 02:34 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:34 UTC
🔹#برگ_ریحان قرار بود برگردد...آدمها وقتی میمیرند، فقط یک نفر از این جهان کم نمیشود؛ بلکهیک صدا خاموش میشود،یک صندلی در خانه خالی میماند،یک شماره دیگر هیچوقت زنگ نمیخورد،یک مادر همیشه دلتنگ فرزندش باقی میماند،و یک خانواده، تا همیشه با جای خالیِ کسی زندگی میکند که قرار بود برگردد...قریب به پانزده روز بود که خبری از او نبود!پیکر بیجان و ارباًاربای او در همین حوالی، در بیابان و بر روی خاکِ ایرانی که جایجایش آغشته به خون شهیدانش است، بود.آنها حمیدرضا را فقط نکشتند،گویی خواستند حتی آخرین نشانهی زندگی را نیز از او بگیرند، قلبی که هنوز در سینهاش میتپید، با دست جنایت کارانه شان از سینهاش جدا کردند،و شاید هیچ واژهای برای توصیف این همه بیرحمی کافی نباشد.حمیدرضا نظامی و سپاهی نبود،حمیدرضا وصل و پیلهی دولت نبود،حمیدرضا مداح حکومتی نبود؛او خادم بود...خادم اهلبیتی که سالها برایشان مداحی کرده بود و اشک ریخته بود.و خانوادهاش این روزها را با هزار پرسش و یک امید سپری میکردند،که شاید بازگردد...اما،بازگشتی در کار نبود.و میان تمام این تلخیها،شاید هیچ تصویری به اندازهی مادری که فرزندش را از دست داده، سنگین نباشد.مادری که این روزها چشم به راه بازگشت پسرش بود؛شاید هر صدای زنگ، قلبش را به امید دیدن دوبارهی او لرزانده باشد.شاید بارها با خودش گفته باشد:حتماً برمیگردد...اما بعضی انتظارها،پایان خوشی ندارند...حالا مانده است مادری و خانهای که دیگر صدای قدمهای پسرش را نخواهد شنید؛مادری که شاید سختترین بخشِ این داغ، نه شنیدن خبر مرگ، که پذیرفتنِ این حقیقت باشد...و چه کسی میداند یک مادر،چند بار در دلش فرزندش را صدا خواهد زد،پیش از آنکه باور کند دیگر جوابی در کار نیست؟غمِ مادر،غمِ یک روز و یک مراسم و یک سال نیست؛بعضی داغهاتا آخرین نفس،گوشهای از قلب مادر میمانند...و این متن، گوشهای از ارادت استبه شهید حمیدرضا رجبزاده و مادر داغدارش✍🏻مبینا شعبانی🦋 @jadna_reyhane

