💢مدت‌هاست که ذهن ایرانی، در چنبرهٔ تاریخ و سیاستِ وطن اسیر مانده است. اعتراضات، جنگ، وضعیتِ پس از جنگ و فروپاشی اقتصادی، نه صرفاً رویدادهایی بیرونی، که بارِ سنگینِ آگاهیِ جمعی ما شده‌اند. این بار چنان گران است که حتی انسانی فارغ از رنج شخصی، اگر اراده کند به افق‌های کلان بیندیشد، باز هم به‌سختی می‌تواند ذهن خویش را از این مغاک بازیابد و آن را به سویِ وسعتِ هستی بگشاید. جهان چنان پهناور است که آنچه ما مسئلهٔ حیاتی می‌خوانیم، در مقیاسِ کیهانی چیزی جز نقطه‌ای گم‌شده نیست.تصور کنید انسانی را که در سرزمینی دور از طوفان‌های خاورمیانه زندگی میکند. او می‌تواند جز لذتِ زیستن و جست‌وجوی آرامش، با پرسشی روبه‌ شود که خیام قرن‌ها پیش طرح کرد: بهر آمدنم چه بود؟ به کجا می‌روم؟این پرسشِ وجودی، همان چیزی است که در شرایط عادی باید محورِ آگاهیِ انسانی باشد؛ تأمل در هستیِ خویشتن، در معنای بودن، در مواجهه با هیچ و همه.اما پارادوکسِ تراژیک زندگی انسان همین‌جاستما همواره می‌دانیم مسائلِ حیاتی زندگی بشر کدام‌اند و با این‌همه، مکرراً کوچک‌ترین امورِ عاجل را به مرتبهٔ حیاتی‌ترین‌ها برمی‌کشیم. این همان فراموشیِ هستی است که هایدگر از آن سخن می‌گفت؛ جایی که انسان در میانِ موجوداتِ روزمره گم می‌شود و از پرسشِ بنیادینِ بودن غافل می‌ماند. بحران‌های سیاسی و اقتصادی، هرچند واقعی و جانکاه، می‌توانند به پرده‌ای بدل شوند که حقیقتِ وجودی را از دیدِ ما پنهان می‌کنند و ما را در سطحِ واکنش‌های مکرر نگاه می‌دارند.درکِ وجودیِ راستین، مستلزمِ فاصله‌گرفتنِ موقت از هیاهویِ تاریخ و بازگرداندنِ نگاه به سویِ بی‌کرانگیِ هستی است. تنها در این فاصله است که می‌توان بارِ سنگینِ زمانه را بر دوش کشید بی‌آنکه زیرِ آن خرد شد، و همزمان به پرسش‌هایی پرداخت که انسان را از سطحِ بقا به مرتبهٔ آگاهیِ آزاد برمی‌کشند.چنان‌که آلبر کامو نوشته است:در دلِ زمستان دریافتم که درونِ من تابستانی شکست‌ناپذیر هست»​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​@islie