امید واهی چیز خطرناکیست!!! اکتبر سال ۱۹۷۲ بود. هواپیمایِ حاملِ تیمِ راگبیِ اروگوئه در ارتفاعِ ۱۵…
انتشار: 2026/08/18 10:31 UTCدریافت: 2026/08/18 11:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 11:30 UTC
امید واهی چیز خطرناکیست!!! اکتبر سال ۱۹۷۲ بود. هواپیمایِ حاملِ تیمِ راگبیِ اروگوئه در ارتفاعِ ۱۵ هزار فوتیِ کوههایِ یخزدهیِ آند سقوط کرد. از ۴۵ مسافر، ۲۷ نفر زنده ماندند. آنها در یکی از خشنترین محیطهایِ کرهیِ زمین، با دمایِ منفیِ ۳۰ درجه، بدونِ لباسِ گرم و بدونِ غذا، در لاشهیِ نیمهویرانِ هواپیما گیر افتاده بودند.در روزهایِ اول، یک چیز آنها را زنده نگه داشته بود: «امیدِ واهی به نجات».آنها هر روز صبح از لاشهیِ هواپیما بیرون میآمدند، به آسمانِ سفیدِ کوهستان خیره میشدند و منتظرِ صدایِ هلیکوپترهایِ امداد بودند. این امید، باعث شده بود آنها «منفعل» بمانند.آنها تکههایِ کوچکِ شکلات را جیرهبندی میکردند، گوشهای کز میکردند، انرژیشان را هدر نمیدادند و «منتظر» بودند تا کسی از بیرون بیاید و آنها را از این جهنم نجات دهد....اما روزِ یازدهم، همهچیز تغییر کرد...یکی از بازماندگان توانست یک رادیویِ ترانزیستوریِ کوچکِ جیبی را که از چمدانها پیدا کرده بود، روشن کند. آنها با هیجان دورِ رادیو جمع شدند تا اخبارِ جستجو را بشنوند.صدایِ پُر از خشخشِ گویندهیِ رادیو، پیامِ هولناکی را مخابره کرد: «عملیاتِ جستجو برایِ یافتنِ هواپیمایِ اروگوئهای رسماً متوقف شد. هیچ امیدی به زنده ماندنِ مسافران نیست و جستجو برایِ یافتنِ اجساد به بهارِ سالِ آینده موکول میشود.»رادیو خاموش شد. سکوتِ مرگباری لاشهیِ هواپیما را فرا گرفت. خیلیها شروع به گریه و فریاد کردند. امیدی که ۱۱ روز آنها را سرِ پا نگه داشته بود، نابود شده بود. روانِ گروه در آستانهیِ فروپاشیِ کامل بود.اما ناگهان، یکی از پسرها به نام «گوستاوو نیکولیچ»، از جایش بلند شد. او با چشمانی که حالا برقِ عجیبی داشت رو به بقیه کرد و جملهای گفت که تاریخِ بقا را تکان داد:«هی بچهها! من یک خبرِ عالی دارم! آنها جستجو را متوقف کردند!»بقیه با خشم و بُهت به او نگاه کردند. یکی فریاد زد: «دیوانه شدهای؟ کجایِ این خبر عالی است؟ ما همه اینجا میمیریم!»گوستاوو با صدایی محکم جواب داد:«این خبرِ خوبی است، چون حالا میدانیم هیچکس قرار نیست برایِ نجاتِ ما بیاید.ما دیگر منتظر نمیمانیم. از این ثانیه به بعد، زنده ماندنِ ما فقط و فقط به خودمان بستگی دارد. ما باید خودمان، خودمان را نجات دهیم.»آن لحظه، نقطهیِ عطفِ زنده ماندنِ آنها بود. با مرگِ «امیدِ واهی به هلیکوپترهایِ امداد»، انفعالِ آنها هم مُرد. آنها فهمیدند که اگر بنشینند و منتظرِ معجزه بمانند، قطعاً یخ میزنند. پذیرشِ این واقعیتِ بیرحم، به آنها جرئت داد تا دست به کارهایی بزنند که تا دیروز برایشان غیرقابلِتصور بود.آنها برایِ زنده ماندن تصمیماتِ دردناک و هولناکی گرفتند، و در نهایت دو نفر از آنها (ناندو پارادو و روبرتو کانسسا) بدونِ هیچ تجهیزاتی، ۱۰ روز در میانِ یخچالهایِ طبیعی پیادهروی کردند تا به کشورِ شیلی رسیدند و گروه را نجات دادند...امیدِ واهی، بزرگترین دشمنِ ماست؛ چون باعث میشود دست رویِ دست بگذاریم، تصمیماتِ سخت را به تعویق بیندازیم و به امیدِ یک معجزهیِ بیرونی، ذرهذره یخ بزنیم....یک انسان ، نیاز دارد یک بار برایِ همیشه به اخبارِ رادیویِ درونش گوش دهد که میگوید: «هیچ ناجیای در راه نیست!»پذیرفتنِ این حقیقت، در ابتدا سخت است؛ اما دقیقاً از همان لحظه است که تو از یک «قربانیِ منفعل»، به یک «مبارز» تبدیل میشوی.وقتی به این باور برسی که کسی قرار نیست تو را از این وضعیت نجات دهد، بلند میشوی و برایِ زنده ماندن، از کوهستانِ روبهرویت بالا میروی... و برای نجات خودت و زندگیات تلاش میکنی!"باید اجازه بدهی امیدهایِ واهیات بمیرند، تا قدرتِ واقعیات متولد شود." @IranVeterinaryStudentsNews