اقامتگاه سلطنتی با پایتخت تفاوت دارد.در تمام شاهنشاهیهای بزرگ، پادشاه میان چند کاخ و اقامتگاه جابه…
انتشار: 2026/07/28 11:50 UTCدریافت: 2026/08/03 04:32 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 04:32 UTC
اقامتگاه سلطنتی با پایتخت تفاوت دارد.در تمام شاهنشاهیهای بزرگ، پادشاه میان چند کاخ و اقامتگاه جابهجا میشد. هخامنشیان میان شوش، پارسه، همدان و بابل رفتوآمد داشتند؛ این بدان معنا نیست که هر نقطهای که شاه مدتی در آن اقامت کرده، خاستگاه هویت شاهنشاهی بوده است.ساسانیان نیز بنا بر شرایط نظامی، اقلیمی یا تشریفاتی، در نقاط گوناگون حضور مییافتند. این رفتوآمدها نه منشأ هویت دودمان را تغییر میدهد و نه جغرافیای اساطیر ملی را. مشروعیت ساسانیان از دین ، اشراف و سنت شاهنشاهی ایران میآمد، نه از محل اقامت فصلی شاه. ۳_مغالطه تعمیم از یک مورد به کلمهمترین مستند کردها برای این ادعا، مجموعه طاقبستان است. اما همین استناد نیز از چند جهت مخدوش است.نخست آنکه طاقبستان عمدتاً به دوره خسرو دوم (پرویز) تعلق دارد و نه همه چهار سده حکومت ساسانی . دوم آنکه منابع تاریخی، اقامتگاه شناختهشده خسرو دوم را، دستگرد در منطقه دشت نینوای عراق میدانند که از مراکز باستانی آشوریان بوده است و نه کرمانشاه. بنابراین، حتی اگر بپذیریم خسرو دوم گاه برای شکار، آیینهای سلطنتی یا نمایش قدرت به طاقبستان رفتوآمد داشته است، این امر هرگز به معنای آن نیست که کرمانشاه «پایتخت تابستانی» شاهنشاهی ساسانی بوده است .از یک یادمان سلطنتی متعلق به یک شاه، نمیتوان درباره کل ساختار سیاسی و اداری دودمانی چهارصد ساله نتیجهگیری کرد. این دقیقاً همان مغالطه تعمیم ناروا است؛۴. مغالطه جابهجایی جغرافیااو بهدرستی اشاره میکند که یزدگرد سوم در واپسین روزهای شاهنشاهی، بخشی از متون و اسناد را به خراسان منتقل کرد. اما سپس نتیجهای میگیرد که هیچ ارتباط منطقی با مقدمه ندارد: چون کتابها از تیسفون به خراسان منتقل شدند، پس روایات اساطیری از «زاگرس» به خراسان انتقال یافتهاند!مشکل اینجاست که تیسفون در دشت میانرودان قرار داشت، نه در رشتهکوه زاگرس. صرف همجواری نسبی با زاگرس، یک شهر را به بخشی از زاگرس تبدیل نمیکند. این همان خلط میان مجاورت جغرافیایی و هویت جغرافیایی است.حتی اگر همه خداینامهها نیز در تیسفون نگهداری میشدند، این فقط محل نگهداری اسناد را نشان میدهد، نه محل پیدایش روایتها. همانگونه که نگهداری اسناد هخامنشی در شوش، به این معنا نیست که همه سنتهای ایرانی در شوش پدید آمدهاند.۵. اگر شاهنامه زاگرسی بود، چرا هفت سده سکوت؟حال برای لحظهای، صرفاً به عنوان فرض محال، ادعای این کرد را بپذیریم که روایات ملی ایران در زاگرس شکل گرفتهاند.در این صورت، پرسشی اساسی مطرح میشود:اگر این روایتها میراث بومی زاگرس بودند، چرا هیچ متن حماسی مستقل به زبانهای زاگرسی پیش از فردوسی از آنها باقی نمانده است و آنها تا هفتصد سال پس از فردوسی صبر کردند تا سپس شاهنامه را بسرایند؟اگر این داستانها از آغاز متعلق به زاگرس بودند، انتظار میرفت نسخههای کهنتر، سنت مکتوب قدیمیتر یا دستکم اشارههایی مستقل از شاهنامه فردوسی وجود داشته باشد.این سکوت طولانی تاریخی، خود نیازمند توضیح است.در نتیجه، یک احتمال بیشتر باقی نمیماند: این آثار متأخر، تحت تأثیر سنت حماسی فارسی و شاهنامه فردوسی شکل گرفتهاند؛ فرضی که با ترتیب زمانی و شواهد ادبی سازگارتر است.۶. جایگزین کردن ساز تنبور به جای جغرافیای متن!نکته جالبتر آن است که وی، به جای مراجعه به خود متون پهلوی، شاهنامه و جغرافیای روایی آنها برای اثبات آنکه فردوسی از شاهنامه نداشته ایشان تقلید کرده به تنبور آویزان میشود.مغز انسان قبیلهای چنین کار میکند: او موقعیت جنگها ،طرفین درگیری و محل سکونت و زایش کاراکترها را که همگی در شرق هستند نادیده میگیرد و میگوید چون رستم تنبور میزد و تنبور در غرب ایران (تنها در میان گورانهای یارسان) رایج است پس شاهنامه زاگرسی است !برای انسان قبیلهای مهم نیست که :داستان در کجا رخ میدهد؟قهرمانان اهل کجا هستند؟دشمنان ایران چه کسانیاند؟مرزهای نبرد کجاست؟از نظر این کرد اگر رستم تنبور مینواخته نشان دهنده زاگرسی بودن اوست اما اینکه رستم در همه سنتهای ایرانی، پهلوان سگستان (سیستان) است؛ خاندانش در زابلستان فرمان میرانند، مادرش رودابه شاهزاده کابل است، بخش مهمی از زندگیاش در شرق ایران میگذرد و حتی مرگ او نیز در همان حوزه جغرافیایی روایت میشود.فریدون، منوچهر، کیقباد و دیگر شاهان پیشدادی و کیانی نیز در سنتهای ایرانی با جغرافیای شرق و شمالشرق ایران پیوند دارند و کانون اصلی نبردهای اساطیری نیز همواره مرز ایران و توران است نشان دهنده شرقی بودن او نیست!@iranban_kord

