#داستانکمیگویند روزی برای سلطان محمود غزنوی كبكی را آوردند كه یک پا داشت.فروشنده برای فروشش قیمت ز…
انتشار: 2026/08/06 12:56 UTCدریافت: 2026/08/14 08:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 08:02 UTC
#داستانکمیگویند روزی برای سلطان محمود غزنوی كبكی را آوردند كه یک پا داشت.فروشنده برای فروشش قیمت زياد میخواست، !!سلطان محمود حكمت قيمت زياد كبك را جويا شد!.فروشنده گفت: وقتی دام پهن میكنيم برای كبکها، اين كبک را نزديک دامها رها میكنم.آواز خوش سر میدهد و كبکهای ديگر به سراغش میآيند و در اين وقت در دام گرفتار میشوند.!!هر بار كه كبک را برای شكار ببريم، حتما تعدادی زياد كبک گرفتار دام میشوند.!!سلطان محمود امر به خريدن كرد و خواستار كبک شد،..چون قیمت به فروشنده دادند و كبک به سلطان، سلطان تيغی بر گردن كبک زد و سرش را جدا كرد.!!فروشنده كه ناباوارنه سر قطع شده و تن بیجان كبک را میديد، گفت اين كبک را چرا سر بريديد؟؟!سلطان محمود گفت: هر كس ملت و قوم خود را بفروشد، بايد سرش جدا شود.

