داستان عاشقی اعضا 🍃🎈🍃سلام دوست جووونیام😍دلم خواست که من داستان زندگیمو براتون تعریف بکنم☺️دوستان دا…
انتشار: 2026/08/23 14:15 UTCدریافت: 2026/08/23 14:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 14:15 UTC
داستان عاشقی اعضا 🍃🎈🍃سلام دوست جووونیام😍دلم خواست که من داستان زندگیمو براتون تعریف بکنم☺️دوستان داستان نویس،منو هم ب هوس انداختن...من از همون سیزده چهارده سالگی خواستگار داشتم.خیلی ام زیاد😁باور کنید هنوز خاله بازی میکردم و خانوادم اصلا اهل اینکه دختر رو زود شوهر بدند،نبودن...اما خوب...یکی از خواستگارهای خیلی سمجم پسر همسایمون بود که اصلا بی خیال نمیشدن..خوشم نمی اومد ازشون..اما اونا شاید بیست بار اومدن خواستگاری..ب هر طریقی😐😐دیگ ی جوری شده بود،نه خبر میدادن نه چیزی یهو زنگ می زدن و وارد میشدن😂😂😂خلاصه پدر مهربونم،ی بار برای همیشه بهشون گفت دیگ مزاحم نشید و ما از لحاظ اخلاقی و آرامش خیلی تفاوت خانوادگی داریم...واقعا هم راست می گفت. پدر مادر من با عشق و اروم.اما پدر مادر اون همیشه دعوا و ناراحتی☹️☹️این قضیه برای ما تموم شد اما برای اون پسر نه و هنوز هم مجرده☹️😂😳ای بابا خوب مگه دختر قحطه...ی نفر دیگه رو بگیر پسر خوب☺️☺️من وارد دوران دبیرستان شدم و پدرم کماکان ب خواستگارا میگفت نه و میگفت حیف دختر ک برکت خونست نکردن ک زود شوهر بدم😍ی روزی از همین روزا،با یکی از دوستانم،بیرون بودم که همسر دوستم قرار بود ب ما ملحق بشه...دوستش رسوندش پیش ما..دوست گفتمو تمام😍چ دوستی😁من خودمو زدم ب اون راه ولی اون تمام اون چند لحظه رو ب من نگاه می کرد و من سنگینی نگاهشو احساس میکردم.. اون شب کلاَ ب اون فکر میکردم.. چهرش برام دلنشین بود با همون دیدار چند ثانیه ای...از اون قضیه،چند روزی گذشت...یهو دوستم بهم زنگ زد...گفت دختر چ کردی.گفتم چرا؟؟گفت دوست همسرم عاشق شده شدیدا...جالب اینجاست خانوادش ک توی ی شهر دیگن،مشتاقن ک براش زن بگیرن اما خودش هیچ تمایلی نشون نمی ده..الان از شوهرم اماراتو گرفته و گفته من باهات صحبت کنم...من واقعا خوشم اومده بود ازش ولی اصلا ب روی خودم نیاوردم.خودمو کلآ زدم ب اون راه😂😐😐خلاصه دوستم با کلی صحبت و تعریف از اون اقا،گفت دختر خانوادتو در جریان بزار بخدا این پسر ماهه...منم مثلا با کلی ناز 😂گفتم باشه...شماره ی مامانمو میدم تماس بگیرند..گفت باشه اما همراه خودتم بده بزار با هم آشنا شید قبول نمیکردم اما گفت در حد آشنایی و من از خدا خواسته قبول کردم😍خانواده تماس گرفتند و پدر من بدون دیدن،میگفت نه زوده.. منو اون آقا با هم کمی صحبت کردیم.بی نهایت جذاب بود اروم مهربون دوست داشتنی😍میخندید دلم ی جوری میشد ضعف میکردم بخدا... صداش 😍😍بچه ها... من عاشق شده بودم🙈اما اصلا بروز ندادم عادیه عادی😅خلاصه قرار ب ی دیدار کوتاه خانواده ها شد..پدرم هم گفتند،حتما درس پسرتون تموم بشه و دخترمم وارد دانشگاه بشه چون سنش کمه..و اینکه حتما پسرتون سربازیش رو بره...اگر بعد از این مدت باز هم علاقه ای بود،باشه☹️همه ی این دوران گذشت..من وارد دانشگاه شدم،اون آقا هم،هم درسشون تموم شد،هم خدمتشون☺️من توی این مدت هر خواستگاری رو به بهانه ای رد میکردم و پدرم میدونست دلیلمو..☺️و فقط می خندید و میگفت،رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون😅بعد چهار سال😍دوباره تماس گرفتند،با دست پررر اومده بودن...پدرم هم قبول کردند چون واقعا تمام ویژگی های خوب در در اون اقا،و خانوادشون میدیدن...برای خواستگاری ک اومدن،سی نفر بودن😳چون راه دور بود و از قبل قرارا گذاشته شده بود و قرار بود فرداش بریم برای عقد😍💃 بچه ها...سی نفر گردا گرد خونه😂مرده بودم از استرس..هوا گرم بود مامانم شربت حاضر کرد..سه سری شربت آوردم تا ب همه رسید🤪🤪اما جالب اینجا بود ی دونه کم اومد و دقیقا وقتی که رسید ب اون اقا😃یهو جمع منفجر شد از خنده😃خودمم نمیدونستم چیکار کنم و واقعا خندم گرفته بود که مامان گلم سریع ی شربت آورد داد ب من و من دادم ب اون اقا😄🙃همه مارو نگاه میکردنو میخندیدن و من هم قرمز شده بودم هم خندم گرفته بود شدید...خلاصه حرفا زده شد و همه جوره همه چی عالی بود عااالی...همه ی مهمونا توی دو واحد خونمون خوابیدن راحت تا فردا صبح بریم محضر...همه ی خرید حلقه و گروه خون و اینارو هم از قبل انجام دادیم...آخر شب قرار گذاشتم تا با اون آقا بریم پشت بوم...دوست داشت منو ببینه تنها ی بار دیگ قبل عقد...همه خواب بودن ساعت چهار صبح.رفتیم پشت بوم😃😅🙈یکم صحبت کرد و گفت همینجا بهت قول میدم خوشبختت کنم ...من قند توی دلم آب میشد☺️آسمون تاریک پر از ستاره😍یهو دستمو گرفت دلم لرزید...گرم بود و هوس برانگیز گف توی چشام نگاه کن...نگاش کردم😍وای چشاش خیلی قشنگ بود بخدا..درشت اروم معصوم...گفت خیییلی دوستت دارم ..چهار سال رو منتظر چنین لحظه ای بودم ..و اشک از چشاش اومد...دو تا دستامو سفت تر گرفته بود..یهو ب خودم اومدم دیدم دارم میبوسمش از ته دل ...مجال نفس کشیدن ب هم ندادیم😅😐😁😂دیگ ترسیدم گفتم چرا ما این




