ای به رقص آمده با صد دف و نی در جانم دف و نی چیست منَت کف زده میرقصانم این همه عشوهٔ اندیشه رقصان من است سر و گردن به تماشای که میگردانم ناله آموختمش از نفسِ خویش چو نای این عجب بین که ز نالیدن او نالانم سایه دست من افتاده بر این پرده و من باز از بازیِ بازیچهی خود حیرانم در نهانخانهی جان جای گرفتهست چنان که به دل میگذرد گاه که من خود آنمگفتم این کیست که پیوسته مرا میخواندخنده زد از بنَ جانم که منم، ایرانمگفتم ای جان و جهان چشم و چراغِ دل منمن همان عاشقِ دیرینهی جانفشانمبه هوای تو جهان گردِ سرم میگرددورنه دور از تو همین سایهی سرگردانم#هوشنگ_ابتهاج@hoshang_ebtehhaj