https://www.instagram.com/zivar.sheibani?utm_source=qr&igsh=d2pkZmZ3NjN2cDdp
انتشار: 2026/07/21 22:29 UTCدریافت: 2026/08/15 03:14 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:14 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — | هیچ نگار |
«ضربه هرچه محکمتر باشد، قدرت شما بیشتر میشود.»اتفاقات ناگوار زیادی برایم افتاده است و وقتی به هرکدام از آنها فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که شاید باید رخ میدادند تا من، کسی باشم که امروز هستم.دوستی از من پرسید: «اگر بتوانی به گذشته برگردی، چه چیزی را تغییر میدهی؟»چند دقیقهای به سؤالش فکر کردم و بعد پاسخ دادم:«هیچچیز! اگر به گذشته برگردم، هیچ چیزی را تغییر نمیدهم و میگذارم همهی آن روزها دوباره تکرار شوند. زیرا من پس از تمام آنچه به سرم آمده، چیزی بسیار گرانبها به دست آوردهام؛ چیزی به نام "تجربه". کولهباری از تجربه و یک "منِ" پخته، حاصل شکستهای زندگی من است؛ یک من که سرد و گرم روزگار را چشیده. چه چیزی میتواند بهتر از این باشد؟»هرچه بیشتر در گذشته آسیب دیدهام، امروز قویتر شدهام.فردی قوی که چند ماه پس از مرگ عزیزانش توانست دوباره به آینه نگاه کند و لبخند بزند. فردی که پس از طرد شدن، باز هم توانست روی پای خودش بایستد.بگذارید خیالتان را راحت کنم:«من تبدیل به کسی شدهام که قادر است در هوای طوفانی، با خیال راحت چایاش را بنوشد!»#زیور_شیبانی@hich_negar
درمانده بودم. تمایل داشتم به جایی، به شخصی و به قلبی تعلق داشته باشم.ناگزیر پذیرفتم که عشق همیشه اینگونه به سراغم میآید: پیچیده، بلاتکلیف و پر از تلخی...در این اشتباهِ دلنشین، چه خیالها که نساختم، چه امیدها که نداشتم و چه دلها که نبستم.پس از آن خیالها، درماندگی دوچندان و بلاتکلیفی هزار برابر شد. تلخی هم هرگز پایان نیافت...#زیور_شیبانی @hich_negar
کجا و کِی تمام شد؟
او، ترسو و مردد بودو من، نمیتوانستم بجای دو نفر جسور باشم ...@hich_negar
instagram.com/zivar.sheibani?utm_source=q… دلم تو اینستاگرام قسمت های مختلف روایت پدرم رو به اشتراک میذارم در صورت تمایل میتونید اونجا دنبالش کنید (چون اینجا یادم میره قسمتاشو بذارم 😢)
یکی از روزهای انقلاب، وقتی مأموران وارد مدرسه شدند، او و چند نفر از دوستانش از مدرسه گریختند. پس از آنکه ماجرا به گوش پدرش رسید، فقط یک جمله شنید؛ جملهای که از آن پس مسیر زندگیاش را به کلی تغییر داد.پدرش گفت: «دیگر لازم نیست به مدرسه بروی. تنها فرزند من نیازی به کار کردن هم ندارد.»اما روحیهاش با تکیه کردن به جیب دیگری، حتی اگر آن دیگری پدرش بود، سازگار نبود. چند روز پس از ترک مدرسه، به بهانه سر زدن به نخلهای پدرش، نزد مردی رفت که خشت میزد و برای مردم خانه میساخت. چند صباحی به خشتمالی پرداخت. بخشی از دستمزدش را کنار میگذاشت و باقی را خرج رفاقت با دوستانش میکرد.یکی دو سال بعد، پیشنهاد کار در شرکتی در نزدیکی محل زندگیاش دریافت کرد؛ شغلی که برای آغاز آن باید دورهای ششماهه را در زاهدان میگذراند. مادر و پدرش هر دو با رفتنش مخالف بودند و پیشنهاد کردند بهجای آن، رسیدگی به دهقانها، نخلها و مزارع را بر عهده بگیرد.ادامه دارد ...#زیور_شیبانی @hich_negar
