«اون کیه که داره متوجه میشه من دارم فکر میکنم؟»این همون سوالیه که جیم کری میگه زندگیش رو زیر و رو کرد...بعد از آشنایی با آموزههای اکهارت تله، یه روز از خواب بیدار شد و ناگهان یه چیزی رو فهمید؛ اینکه افکارش، خودش نیستن.برای اولین بار احساس کرد به جای اینکه توی جریان بیپایان ذهنش غرق باشه، داره از بیرون بهش نگاه میکنه. انگار بین خودش و افکارش یه فاصله ایجاد شده بود.همون لحظه یه حس عمیق از رهایی رو تجربه کرد؛ رهایی از ترسها، نگرانیها، نقشها و حتی تصویری که سالها از «خودش» ساخته بود.جیم کری میگه اون لحظه حس میکرد دیگه فقط یه آدم با یه اسم و یه بدن نیست؛ احساس میکرد با کل هستی یکی شده. به همین خاطر بعد از اون تجربه، همیشه تلاش میکرد دوباره به اون کیفیت از حضور و آگاهی برگرده.اما منظورش این نیست که فکر کردن بده یا باید ذهنمون رو خاموش کنیم.منظورش اینه که بیشتر رنجهایی که تجربه میکنیم، از خودِ اتفاقها نیست؛ از داستانهاییه که ذهنمون درباره اون اتفاقها میسازه و ما هم بدون اینکه متوجه باشیم، باورشون میکنیم.وقتی بفهمی: «من افکارم نیستم... من کسیام که داره افکارش رو مشاهده میکنه.»یه اتفاق جالب میفته...دیگه هر فکری تبدیل به حقیقت مطلق نمیشه. دیگه لازم نیست هر ترس، هر قضاوت یا هر نگرانی رو باور کنی. و همون فاصلهی کوچیک بین «تو» و «ذهنت»، میتونه شروع یه آرامش عمیق باشه.@hasty_be_kooshesh