اون شب یکی از بدترین شبهای عمرم رو در این شهر گذروندم. جزییات رو نوشتم چون میدونم یه روزی اگه تلخ…
انتشار: 2026/08/09 17:32 UTCدریافت: 2026/08/14 06:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 06:25 UTC
اون شب یکی از بدترین شبهای عمرم رو در این شهر گذروندم. جزییات رو نوشتم چون میدونم یه روزی اگه تلخی و گزندگی این شهر یادم بیاد مطمئنا دو سه تاش همین تصاویر هستند. وقتی رسیدم و اون هوا رو دیدم هی میگفتم تو اینجا چیکار میکنی؟ توی این خاک؟ توی این به قول مادرم…فردا صبح بعد از نماز، رفتم دوش گرفتم. کولهم رو خالی کردم. وسایلش رو برگردوندم سرجاشون. ظرفها رو شستم. صبونه و میوه آماده کردم با خودم ببرم اداره. فرش رو جارودستی کشیدم و خونه رو در وضعیت آروم همیشگی ترک کردم.چرا به جای منظم میگم آروم؟ چون برای من نظم از آرامش میاد و بی نظمی از آشفتگی.حالم خوب شده بود که داشتم میرفتم سرکار؟ خوب خوب نه ولی خیلی بهتر بودم. از طرفی چون سه روز اول هفته مرخصی بودم و چهار روز بعدش هم تعطیل بودیم گفتم شاید درست نباشه نرم سرکار. یعنی یه جورایی ترس باعث میشد اولویت رو بدم به حضور در اداره تا به سلامتی خودم. اینم از باگهای سیستم اداریه دیگه.ظهر اما همکارم لطف کرد منو برد درمانگاه. گفت بری خونه دیگه همت نمیکنی بیای دکتر و بهترین کار رو کرد البته.دکتر فشارم رو گرفت، شیش و نیم بود. گفت چطوری رفتی سرکار؟ خندیدم و گفتم نمیدونم.شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵- قم
