ساعت ده و ربع رسیدیم تهران. راننده از اون ریلکسها بود. از کرمانشاه تا کنگاور یه بار رفته بود یه مو…
انتشار: 2026/08/08 20:00 UTCدریافت: 2026/08/14 06:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 06:25 UTC
ساعت ده و ربع رسیدیم تهران. راننده از اون ریلکسها بود. از کرمانشاه تا کنگاور یه بار رفته بود یه موکب برای شام. یه جای دیگه هم نگه داشته بود و مسیر یه ساعته رو دو ساعته و نیمه اومد. از کنگاور هم که یه موکب روستایی نگه داشت برای نماز. همدان وایساد برای سر و…رسیدم خونه فیکوسم رو از آقای نگهبان گرفتم. وقتی گفت هم دوشنبه و هم امروز رفتم بالا و گلهاتون رو آب دادم نسیم خنکی تو جون خستهم وزید. پام رو که گذاشتم توی خونه، کولر رو روشن کردم. اما زور کولر به این هوای ابری دم کرده میرسید؟ بعد از یک دست به آب رفتن و خوردن یه لیوان شربت آلبالوی خنک و رحمت فرستادن به روح پدر مادرم، یه بسته گوشت چرخ کرده از فریزر گذاشتم بیرون، زنگ زدم به دختر برادرم و به دا و گفتم من رسیدم. خدافظ و خوابیدم.تا ساعت چهار خوابیدم اما کابوسوار. نمیدونم اصن خواب چی میدیدم. آشفته بودم. ساعت چهار که برق رفت دیگه نتونستم همون خواب آشفته رو ادامه بدم. پاشدم کباب تابهای درست کردم اما با جون کندن. سرم سنگین بود. تنم بی حال. گرسنه بودم و حالم بد میشد از بوی غذا. هر طوری بود غذا رو خوردم. برای اینکه بتونم تاب بیارم به دا زنگ زدم. (الان نگاه کردم دیدم ۴:۳۹ بهش زنگ زدم و ۱۸دقیقه حرف زدم)نماز خوندن تو این وضعیت هم مکافات بود. نمیدونستم نشسته بخونم یا سرپا. با والذاریاتی مختصر و ایستاده خوندم.من که هیچ وقت سفره رو رها نمیکنم و کنارش دراز نمیکشم حالا سفره مچاله و نایلون نون و تابهی غذا کنار دستم بود. حتی لامپ رو هم روشن نکردم. چند دقیقه خوابم میبرد و بیدار میشدم. چند کلمه مینوشتم و دوباره از بی حالی گوشی رو رها میکردم. ساعت حدودای هشت پاشدم یه لیوان دیگه شربت خوردم و یه قرص استامینوفن. بعد توی همون تاریکی یه دونه کباب تابهای باقیمونده رو در حالت دراز کش لقمه لقمه خوردم. بازم کمی نوشتم تا ساعت هشت و نمیدونم چند دقیقه که روح از تنم جدا شد انگار. واقعا در این جهان نبودم. وقتی بیدار شدم پنج دقیقه به دوازده بود و نمازهام قضا شده بود.جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵- قم
