ساعت ده و ربع رسیدیم تهران. راننده از اون ریلکسها بود. از کرمانشاه تا کنگاور یه بار رفته بود یه مو…
انتشار: 2026/08/08 19:09 UTCدریافت: 2026/08/14 06:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 06:25 UTC
ساعت ده و ربع رسیدیم تهران. راننده از اون ریلکسها بود. از کرمانشاه تا کنگاور یه بار رفته بود یه موکب برای شام. یه جای دیگه هم نگه داشته بود و مسیر یه ساعته رو دو ساعته و نیمه اومد. از کنگاور هم که یه موکب روستایی نگه داشت برای نماز. همدان وایساد برای سر و سوغات خریدن. پمپ بنزین کلی توقف کرد. منم به قول مادرم خواب شکسته بود توی چشمهام و خوابم نمیبرد. از آزادی برادرزادهم اومد دنبالمون و منو رسوندن ترمینال جنوب و خودشون رفتن خونه.اونجا سریع ماشین گیرم اومد. اما گرم بود. کولر رو هم زده بود ولی گرم بود. منم خوابآلود. بیحال و کلافه. رسیدیم قم ساعت یک بود. سریع سوار اسنپ شدم. راننده کولر زده بود اما من دلم میخواست فرار کنم از این شهر. گرماش مثل یه دشمن بی رحم بهت میتاخت و تمام شهر رو گردو غبار گرفته بود. این صحنه شدیدا حال من رو بد میکنه.بخوام حالم رو شرح بدم مثل اسیری بودم که نمیتونستم فرار کنم و مجبور بودم برگردم به زندانم.جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵- قم
