یازده- کم پیش نیامده بود یک دفعه بروم سفر. اما اینکه یک ساعت مانده به حرکت بخواهم راه بیفتم تجربه…
انتشار: 2026/08/05 20:09 UTCدریافت: 2026/08/14 06:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 06:25 UTC
یازده- کم پیش نیامده بود یک دفعه بروم سفر. اما اینکه یک ساعت مانده به حرکت بخواهم راه بیفتم تجربهی جدیدی بود. آن هم برای سفری خارج از ایران. تنها سؤالی که از همکارم پرسیدم این بود که ناهار بیارم؟ سفت و سخت نگفت آره. جوابش در حد «حالا یه چیزی بیارین» بود.…دوازده-تصورم این بود که اداره یک اتوبوس گرفته و زائرین، همه از همکاران هستند. وقتی وارد سالن ترمینال شدم و آن تعداد محدود را دیدم تصورم فرو ریخت. رو به جمع پرسیدم همین تعدادیم؟ با جواب بلهی یکی از همکاران، در حالیکه چشمهام گرد شده بود پرسیدم یعنی هیچ خانم دیگهای نیست؟ رئیس سازمان با نیمچه خندهای «نه» را تحویلم داد و این جمله که «رئیس کاروان شمایین.»یک آن دلم لرزید. من همیشه از برنامههای اداره فراریام حالا میخواستم تنها با چند همکار مرد بروم سفری که نیاز به ارتباط صمیمانهتری با همسفران دارد. دست کم تجربهی پنج سفر قبلی این را میگفت. آیا عاقلانه بود این سفر؟قرار بود با اتوبوس بین شهری برویم مرز مهران. مدیر رفاهی نمیآمد. همسفرهایم شش همکار بودند که دو تاشان با پسرهای نوجوانشان آمده بودند. برای اینکه از غبار ابهام در بیایم سؤال سوم را پرسیدم. «کی برمیگردیم؟»نمیدانم کدامشان گفت حالا با هم هماهنگ میکنیم.این یعنی هنوز نمیدانستم قرار است پیادهروی کنیم یا نه ماشینی برویم.نوع لباس پوشیدن آقایان نشان میداد مدل سفر از نوع دوم است.مردها را فقط در حد سلام و علیک و دانستن اسم و فعالیت و واحد کاریشان میشناختم. پیش نیامده بود بازدیدی با هم برویم یا همکار مستقیم باشیم تا خلق و خویشان را بشناسم. در ناشناسی محض عازم سفری مبهم بودم که فقط به مقصدش یقین داشتم.جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵- قم
