ده- خوف و رجا نمیگذاشت بخوابم. از یک طرف تصمیم گرفته بودم بروم از طرف دیگر پیشبینی ناپذیری شرایط…
انتشار: 2026/08/05 09:27 UTCدریافت: 2026/08/14 06:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 06:25 UTC
ده- خوف و رجا نمیگذاشت بخوابم. از یک طرف تصمیم گرفته بودم بروم از طرف دیگر پیشبینی ناپذیری شرایط و ابهام در موقعیت، ترس به دلم میانداخت و تا مرز پشیمانی میبردم. اتوبوس کی حرکت میکرد؟ کی برمیگشت؟ چند تا خانم و چند تا آقا همسفرمان بودند؟ برنامهی سفر…یازده-کم پیش نیامده بود یک دفعه بروم سفر. اما اینکه یک ساعت مانده به حرکت بخواهم راه بیفتم تجربهی جدیدی بود. آن هم برای سفری خارج از ایران. تنها سؤالی که از همکارم پرسیدم این بود که ناهار بیارم؟ سفت و سخت نگفت آره. جوابش در حد «حالا یه چیزی بیارین» بود. شام دیشب را ریختم توی ظرف یکبار مصرف. ماندهی سالاد را هم ریختم توی ظرف دیگری. کاهو، خیار شسته و هویج پوست گرفته اگر میماندند خراب میشدند. دوتای اولی را خرد کردم توی ظرف سالاد و سومی را رنده کردم. جوری داشتم حاضر میشدم که انگار زمان بی نهایت است. قابلمهی خالی، کاسهی سالاد، رنده و چاقو را شستم. در دلم تند تند میگفتم «خدایا به این وقت، وسعت بده.» ظرف غذا و سالاد و بطری آب خنک را گذاشتم توی هال. فلکهی گاز را بستم. قوری و کتری را شستم. تفالهی چای را ریختم توی سبدهای خشکالهی تراس. پنج شش تا آلو قرمز و سیب گلاب و دو مشت گیلاس را شستم و آنها را هم گذاشتم کنار بار سفر. لیست ملزومات سفر که نداشتم به جایش در ذهنم تند تند مرور میکردم چی ببرم؟ ضیق وقت جایی برای فکر کردن به «چی نبرم» نگذاشته بود. کولهی سبز آبی، کرم ضدآفتاب، مسواک و خمیردندان مسافرتی، پاسپورت، پاوربانک و کابلش، دوتا تاپ مشکی، دو جفت جوراب مشکی، چادر مشکی دم دستی، شال نخی حاشیه پولکدار و روسری مشکی، شال نازک نخی گلدار به جای حوله، دو کیلیپس ریز، شلوار طوسی ابر و بادی و شلوار مشکی دمپا. شلوار مشکی را دوبار عوض کردم یک بار با یک شلوار خنک و بار دیگر با شلوار جیبدار. هر دو بار هم بعد از پشیمانی با چه حوصلهای آویزانشان کردم سرجایشان.از محتویات کیفم هم عینک آفتابی، کلید، کارت بانکی، بادبزن را گذاشتم توی کوله. کارت دانشجویی را هم محض احتیاط گذاشتم اما کدام احتیاط؟بعد از دوش گرفتن به نگهبانی زنگ زدم و برای آب دادن گلها در دوشنبه باهاش هماهنگ کردم. ساعت یازده و پنج دقیقه اسم همکارم که افتاد روی صفحهی گوشی گفتم جا ماندم. اما پرسید «میاین حتما؟» که بعد از کشیدن نفس راحتی گفتم آره. کولر و مودم را خاموش کردم. گلدان فیکوس و نایلون زباله را گذاشتم دم در. بدو اسنپ زدم. خداخواهی رانندهی خانمی سریع پذیرفت. در فاصلهی چهار دقیقهای تا برسد رفتم پایین. گلدان را تحویل آقای نگهبان دادم.وقتی سوار شدم دقیقا یازده و ربع بود. یک ساعت پیش میخواستم بپرسم جا هست بروم یا نه و حالا در آرامش با خانهای مرتب، کولهْ بسته و راهی ترمینال بودم. جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵- قم
