پنج- رسیدم خانه کولر را زدم. به دوستم زنگ زدم که سالم رسیدم. لباسهایم را عوض کردم. مسواک زدم. آلار…
انتشار: 2026/07/31 17:36 UTCویرایش: 2026/08/01 00:04 UTCدریافت: 2026/08/09 01:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 01:10 UTC
پنج- رسیدم خانه کولر را زدم. به دوستم زنگ زدم که سالم رسیدم. لباسهایم را عوض کردم. مسواک زدم. آلارمهای گوشی را خاموش کردم و برق را هم و رفتم توی رختخواب. پشت به قبله و رو به کتیبهی سلامی که زدهام به دیوار. من در تنهاییهایم خیلی با این کتیبه وصل شدهام…شش-وقتی بیدار شدم دقیقا پنج ساعت گذشته بود. ده دیقه به پنج بود. نماز را خواندم و با همان دلخوری دوباره خوابیدم. صبح به عادت هر روز هی بیدار شدم و از دلْسنگینی دوباره خوابیدم. ساعت ده به سختی خودم را از جا کندم. ظهر که زینب زنگ زد سر مسئله خواستگاری و ازدواج حرف میزدیم و رسیدیم به سراغ اینکه تکلیف ما در این زمانه چیست؟ چطور از دل چالشها خودمان را بکشیم بیرون؟ نسبت ما با ولایت و جهاد چیست؟ آنجا که زینب داشت میگفت آقا در طرح اندیشهی کلی دربارهی ولایت گفتهاند، تعبیر سادهاش میشود همین جاگیریها که ما دنبالش هستیم، یاد خطاب و عتاب دیشبم افتادم. سکوت کردم تا زینب بغضم را نفهمد. رفتم پای کتیبه. چندبار دست کشیدم به چهار خطش و کشیدم به صورتم و بوسیدمش. پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵- قم
