سه- از پنج صبح بیدار بودم. توی اداره جوری بکوب نشسته بودم پای سیستم که استخوان روی دستم هر از گاهی…
انتشار: 2026/07/31 15:54 UTCدریافت: 2026/08/09 01:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 01:10 UTC
سه- از پنج صبح بیدار بودم. توی اداره جوری بکوب نشسته بودم پای سیستم که استخوان روی دستم هر از گاهی برجسته میشد و همزمان انگشت اشارهام میلرزید و دستم از شانه بی حس میشد. ساعت ده که خیال میکردم کار به سرانجام رسیده یکهو رئیس جدید آمد توی اتاق و بعد…چهار-دیدید آدم وقتی رؤیایی دارد اما مجال برآورده شدنش را ندارد ولی برای حفظ تصویر آن هم که شده هی خودش را گول میزند.شروع کردم تند تند به آموزش دادن کارهای اولویتدار و گفتم خدا رو چه دیدی. شاید اومدن این همکار وسیله شده که رفتن تو سهل بشه. ساعت دوازده که کارها تمام شد گلها را آب دادم و به همکارم گفتم اگه من نیومدم آبشون بده لطفا. کلید را هم بهش دادم که در صورت نبودم پشت در معطل رئیس نماند.توی دانشگاه هم بعد از گپ و گفت دربارهی پایان نامه مثل همیشه با استاد دربارهی چند تا موضوع فرهنگی هم حرف زدیم.حدیث دیروز عصر بهم زنگ زده بود و من نتوانسته بودم جواب بدهم. از دانشگاه که زدم بیرون بهش زنگ زدم. هم ببینم چه کار داشته هم آن موضوعات را باهاش در میان بگذارم.وسط این گپ و گفتهای فرهنگی بود که بعد از پیام میم رؤیایم رنگ باخت. چیزی بروز ندادم. از یک طرف دلم میخواست خیلی دل گنده باشم و به میم بگویم سفرت به خیر. منم دعا کن. قسمت نبود با هم بریم از طرف دیگر نمیشد آن طرد شدن را نادیده بگیرم.آن موقعیت اتاق تراپی نبود که روی خودم کار کنم و وسیع شوم و واکاوی کنم چرا آن احساس قوت گرفته.همین که خشمی نشان ندادم. همین که از ساعت چهار عصر تا یازده شب تلاش کردم تلخی ماجرا را به حاشیه ببرم کافی بود. چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵- قم
