دو- تا آخر شب که مهمان خانهی دوست بودم تلخی جاماندگی به اندازهی رگهی نازکی بود که جا باز میکرد…
انتشار: 2026/07/31 15:26 UTCدریافت: 2026/08/09 01:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 01:10 UTC
دو- تا آخر شب که مهمان خانهی دوست بودم تلخی جاماندگی به اندازهی رگهی نازکی بود که جا باز میکرد لای گفتگوهایمان اما ذهنم فرار میکرد ازش. در ادامه برای میم نوشتم «دیشب بعد از نماز مغرب گفتم خدایا من دلم میخواد برم اربعین رو با میم.خودت جور کن. بعد لای…سه- از پنج صبح بیدار بودم. توی اداره جوری بکوب نشسته بودم پای سیستم که استخوان روی دستم هر از گاهی برجسته میشد و همزمان انگشت اشارهام میلرزید و دستم از شانه بی حس میشد. ساعت ده که خیال میکردم کار به سرانجام رسیده یکهو رئیس جدید آمد توی اتاق و بعد از سلام و علیک گفت اینم از همکار جدید. گفتهام توی ادارهی ما جابهجاییها کودتا وار است. همکار جدید هنوز جاگیر نشده روی صندلی، رئیس دستور داد کارها را یادش بدهم. قبل از رفتن هم پرسید «اربعین نمیرید؟ اگه میخواید برید اصلا مشکلی نیست ها فقط میخوام بدونم که برنامهریزی کنم.»من گفتم احتمال دارد بروم اگر قطعی شد خبر میدهم. در حالی که واقعا تا آن لحظه هیچ خبری از رفتن نبود. آن احتمال، رؤیایم بود. رئیس در ادامهی اوکیاش گفت «اداره هم شنبه میبره ها. اتوبوس گرفته.»و من خیلی قرص جواب دادم «نه با اداره که نمیرم. ما شخصی میریم.»چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵- قم
