رسیدم سر خیابان مردی با پرچم ایستاده بود. جهت قرارگرفتنش جوری بود که انگار از میدان برگشته. یک آن گ…
انتشار: 2026/07/30 21:45 UTC
رسیدم سر خیابان مردی با پرچم ایستاده بود. جهت قرارگرفتنش جوری بود که انگار از میدان برگشته. یک آن گفتم نکند تجمع دور میدان جمع شده باشد که مرد اینجاست. چون امروز برای برنامهای با یکی از اساتید تماس گرفتم و گفتم «فلان شب فلان جا وقت دارید جمع شویم برای روایتخوانی؟» در جوابم پرسید «مگه هنوز تجمع هست؟» مرد تا دید بهش نزدیک شدم گفت «میخواید همراهیتون کنم؟» شصت ساله بود حدودا. تشکر کردم و پرسیدم «تجمع برقراره؟» در حالی که پرچم را روی شانهاش جابهجا میکرد جواب داد «آره جمعیت فراوونه.» خوشحال شدم از جوابش و ادامه دادم «آخه هیچ صدایی نمیاد.» با لبخند گفت «هستن. خیالتون راحت.» بعد که توی تاریکی در حاشیهی زمین خاکی، مسیر پانصد ششصد متری را میرفتم با خودم فکر میکردم اگر مردم در خیابان نبودند من ساعت یازده شب تنهایی تا اینجا میآمدم؟ آیا اگر مردی مرا میدید به خودش اجازه میداد به زبان بیاورد که میتواند همراهیام کند؟ آیا اصلا مردی به فکرش میرسید این زن ممکن است نیاز به همراهی داشته باشد؟ من به عنوان یک زن ایرانی دوست دارم این وجوه از شهر را در جنگ و پسا جنگ ببینم و با پیش از آن مقایسهاش کنم.چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵- قم
