امشب میخواستم بروم روضه. دوست داشتم بروم یعنی. به دو سه جا فکر کردم و نهایتا به زهره زنگ زدم که اگ…
انتشار: 2026/07/30 21:27 UTC
امشب میخواستم بروم روضه. دوست داشتم بروم یعنی. به دو سه جا فکر کردم و نهایتا به زهره زنگ زدم که اگر میرود با هم برویم. که آن هم جور نشد. داشتم بعد از چند روز بعضی کانالها و گروهها را میخواندم تا رسیدم به گروه عکس، فیلم و خاطره شهید محمد مهدی ازگلی. شهید را نمیشناختم اما از هم هیئتیهای برادر زادههایم بود. اردیبهشت که یک بار تهران بودم با بچههای هیئت رفتم خانهشان. محمد مهدی دانشجوی دهه هشتادی فیزیک دانشگاه تهران بود. آن شب متوجه شدم گروهی برایش زدهاند و هر کس خاطرهای از او دارد مینویسد. یا عکس و فیلمهایش را به اشتراک میگذارد. امشب یک نفر از کیف محمد مهدی حرف زد که چه چیزهایی تویش داشته و از مادرش خواست از آن عکس بگذارد. تا عکس را دیدم زدم زیر گریه. یاد خانهی خودمان افتادم. مادرم هنوز بعد از سی و هفت هشت سال هر وقت لباسهای برادرم را ببیند مور میآورد. مور یعنی مویه. یعنی گریهی جانگداز. در اینستاگرامم یک ویدئو از این لحظه گذاشتهام اما خودم دل دیدن و شنیدنش را ندارم. محمد مهدی یازدهم اسفند شهید شده. سه شنبه دوم تیر 1405- قم
