و حالا،همین حالااینجا،درست همین جا،پایان جستجوست…دیگر چیزی برای به دست آوردن نیست.مقصدی برای رسیدن نیست.حالا نوبتِ «به تمامی» زندگی کردن است.دیگر نگاهی به فردا، آرزو و دعایی برای اجابت نیستحالا وقت «بودن» استحالا وقت زندگی کردنستحالا وقت شادمانه عاشقی کردنست…من به اندازه کافی دویدهامبه اندازه کافی گشتهام، چرخیدهاممن بسیار به دست آورده و بسی از دست دادهام.من بسیار خندیده و بیشتر از آن حتی گریستهام.من بسیار تحسین شده و بارها شماتت شدهاممن در برابر غم شجاعانه ایستادهام و ناامیدی هایم را در آغوش کشیدهام.من در برابر حملات ذهن سپاس گفتم و سکوت شدم.من به هنگام هجوم آشوب و سیاهی، زلال شدم، نور شدم.من با عطر خوش عشق، شاعر شدممن با غزل های حیرت انگیز«مولانا» مجنون شدم…من طعم تلخ مرگ،شوقِ باشکوه تولد،و صاعقهی سهمناکِ عشق را زیسته ام.دیگر جایی برای رسیدن نیست.اینجادرست همین جا،پایان جستجوست.وقت «بودن» و «نگاه» کردن است.حالا،همین حالا،وقت بلعیدنِ شادمانهی هر لحظه زندگیستدیگر جایی برای رسیدن نیست…من به «خانه» رسیده ام…من زندگی را به تمامی زیسته ام…(به وقتِ رسیدن…)