دیشبفومن تی باغ
انتشار: 2026/07/25 09:34 UTCدریافت: 2026/08/01 00:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:07 UTC
پستهای تلگرام — kamran
هر چه به روبرو و آینده نگاه میکنم آنچه در بضاعت درک من است را دوستش ندارم. ساکن خیال شده ام هی میروم عقب به قبل از دیماه قبل جنگ دوازده روزه قبل کشته شدن مهسا قبل نابودیهواپیما قبل کرونا و قبلآبان...اینجا خیلی بهتر نفس میکشماینجا هنوز نمیدانستم سوگفردی چیست و سوگ جمعی تا چه حد وسعت میتواند داشته باشد و یکی شدن اینها چه دماری از زندگی آدم در می آورد.بعد میروم قبل تر اینجا هنوز امیدوارم به مختصات آینده ای که لابد امروز بوده هنوز رای می دادم و سالادمیخوردم و اطرافیانم را ازمصرف قند و تنباکو حذرمیدادم به معجزات باورداشتم.قبل تر میروم به آنجا که خیلی جوانم فکر میکنم مهاجرت کنم مشکلات کشورم دیگر به من مربوط نیست کشورم پشت سرم می ماند و روی دوشم نیست. آنقدر جوانم که نمیدانم از همان گیتفرودگاه چمدانها را که تحویل داده ام و گونه ها را که پاک کرده ام و قلبم را مشت زده ام که هیچ نگوید از دلتنگی فقط کوله ام نیست که روی دوش من مانده کشورم توی کوله خوابیده روی دو استخواننازک کتفم.بروم عقب تر دیگر گاهی فقط ناراضی هستم از حجابی که دوستش نداشتم و از فرم تیرهتهوع آور مدارس و ترسکنکور باقی اش میرود به عشقهای کال و عاشقی های سترون و خوف آینده اینامعلوم که گاهی فکر میکردم رییس دنیا میشوم و گاهی فکر میکردم نه به شغلی میرسم نه به مدرک تحصیلی نه بهدرآمدی که مستقلم کند. اینجاها دیگر خیلی کال و تازه ام کودکم نه از بقایای جنگ با عراق چندان یادم مانده نه می فهمم چرا به شکلات مرغوب میگویم شکلاتخارجی و چرا اولین بار که موزخوردم یکی از سوییس در چمدان آورده بوده و همان قدر که میدانستم سوییس یکجای خوشبو و شیک استنمی دانستم خاوران دقیقاکجاست و کجا چه شده کهمارش نظامی و صدایآهنگران در من تلفیقی از بهت و نفرت و رخوت و ترس ایجاد میکنند که نه میتوانم تفکیکشان کنم نه میتوانم بفهمم منشأ اینها از کدام خاطره محو و گنگ است. و دوست دارم همانجا بمانم. در همان نافهمی معصومانه ام در طعم عجیب اولین موز سوییسی در پنج سالگی ام.امنیت آغوش مادر بزرگممنتظر ماندن برای کارتون ساعت پنج که همزمان میشد با صدای کلید در و رسیدن مادرم و روشن شدن چراغ دلم که چقدر زود و ساده تاریک وروشن میشدبرگردم آنجا همانجا بمانم هر روز همان جا باشم و جلو نیایم که هر چه آمدم جلوتر بیشتر ترسیدم و بیشتر آزار دیدم در حالیکه زندگی مقصدی نبود زندگی خود من بودم در مقصد زمان و چون این زمان از آن جغرافیا میگذشتهموارهدر اخباریا با اخباریا علیرغم اخباری زیستم که هر جور حساب میکنم مواجهه باهاشان و تجربه شان ومربوط بودن بهشان برای هیچ انسانی شایسته، منصفانه ومحترمانه نیست.وبلاگ ۲۵ نوامبر
🌱تراپی🌱+ که چی؟- چی که چی؟+ که چی که میخوای چیزی رو که یه بار رهاش کردم دوباره برام بالا بیاری؟- چون باید برگردی و ازش عبور کنی.+ چه فرقی داره؟!- فرق داره. توی اولی فراره، توی دومی پذیرش. فراری همیشه مضطربه. کسی که پذیرفته، آرومه.
کوچه هرمس
زندگیِ نزیسته همیشه زیباتر به نظر میرسه؛اگر ازدواج میکردماگر بچهدار نمیشدماگر مهاجرت میکردمذهن میتونه از مسیری که نرفته، یه بهشت خیالی بسازه؛ چون اون مسیر [هرگز در معرض اصطکاک واقعیت] قرار نگرفته.
