مردها و زبان محبتمرد میتواند برای زنش کم نگذارد. بیشتر از توانش کار کند تا سقفی بالای سرشان باشد.…
انتشار: 2026/08/02 13:34 UTCدریافت: 2026/08/05 07:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 07:02 UTC
مردها و زبان محبتمرد میتواند برای زنش کم نگذارد. بیشتر از توانش کار کند تا سقفی بالای سرشان باشد. هر وقت از کنار ویترینی رد شود که چیزی چشمش را بگیرد، برایش بخرد. هر چند وقت یکبار چمدانی ببندد و بگوید: «چند روز از این حالوهوا دور شویم» و خیال کند همینها کافی است، خیال کند آدم اگر دوست داشتن را زندگی کند، دیگر لازم نیست دربارهی آن حرف بزند.فقط یک چیز را میتواند بلد نباشد. اینکه گاهی روبهروی همان زنی که همهی این سالها برایش دویده، بایستد و بیهیچ مناسبتی بگوید: «خوشحالم که هستی».و زن میتواند، میان همهی آن فراوانیها، احساس کمبود کند! کمبود شنیدن. میتواند همهچیز داشته باشد، جز اطمینانی که فقط چند کلمه میتوانست به دلش بدهد.عجیب است...آدم ممکن است در خانهای زندگی کند که چیزی در آن کم نیست، اما همواره با این سؤال مواجه باشد که: «آیا هنوز برای او عزیزم؟». نه به این دلیل که محبتی در کار نبوده! نه...! چون محبت، زبان خودش را پیدا نکرده است.بعضی احساسها تا وقتی گفته نشوند، انگار هیچوقت به مقصد نمیرسند. به همین دلیل است که گاهی مرد، تمام عمرش مشغول دوست داشتن است و زن، تمام عمرش مشغول حدس زدن. فاصلهی این دو، فاصلهی عشق و بیعشقی نیست. فاصلهی دو زبانی است که هیچوقت به هم ترجمه نشدهاند.دل، همیشه از روی نشانهها زندگی نمیکند. گاهی میخواهد بشنود، فقط برای اینکه مطمئن شود آنچه دیده و آنچه حدس زده، حقیقت دارد.برخی از ما مردها از همان اول، زبان دیگری یاد گرفتهایم! زبان کار کردن! زبان فراهم کردن! زبان طاقت آوردن!!! فکر کردهایم هرچه بیشتر بدویم، عشقمان واضحتر میشود. در حالی که عشق، اگر ترجمه نشود، ممکن است درست کنار کسی بماند که سالها منتظر شنیدنش بوده است.بدفهمی گاهی از این شروع میشود که دو نفر، یک احساس را با دو زبان زندگی میکنند. یکی، دوست داشتن را در فداکاری میبیند. دیگری، در کلماتی که بیدلیل و بیمقدمه، دلش را آرام کنند. اگر این دو زبان هیچوقت به هم نرسند، فاصلهای به دنیا میآید که هیچکس قصد ساختنش را نداشته است.گاهی سالها بعد از یک جدایی، آدم هرچه گذشته را زیر و رو میکند، هیچ روز مشخصی را پیدا نمیکند که بگوید همهچیز از همانجا از دست رفت. مگر همیشه ویرانی یک زندگی از یک حادثهی بزرگ آغاز میشود؟ بیشتر وقتها، همهچیز از همان جاهایی ترک برمیدارد که به چشم نمیآیند! از حرفی که میتوانست گفته شود و نشد، از دلی که آنقدر چشمبهراه ماند تا دیگر چیزی نپرسید، از سکوتی که آرامآرام جای گفتگو را گرفت، بیآنکه کسی حضورش را جدی بگیرد. وقتی فاصله سرانجام خودش را نشان میدهد، آنقدر ریشه دوانده که دیگر باورش سخت است آغازش، تنها نگفتن چند کلمه بوده باشد.دوست داشتن را با اندازهی فداکاریها نمیشود سنجید. گاهی همهی عمرت را صرف کسی میکنی، اما آنچه در دلت بوده، هیچوقت به دل او نمیرسد.مردی ممکن است همهی عمرش عاشق باشد، آنقدر عاشق که از خودش بگذرد، بار زندگی را یکتنه به دوش بکشد و سهم زنش را از بسیاری رنجها کم کند. اما اگر عشقش هیچوقت به زبان نیاید، چهبسا زنی که سالها کنار او زندگی کرده، هر شب با یک پرسش بیپاسخ بخوابد: «واقعاً دوستم دارد؟»و چه اندوهی از این سنگینتر...که عشق، همهی آن سالها حضور داشته باشد، اما هیچوقت به شکل اطمینان، در دل کسی که انتظارش را کشیده، ننشیند.#محبت_کلامی ، #زندگی_مشترک ، #ازدواج ، #روانشناسی_رابطه ، #پارسا_دارابی✍️ پارسا دارابی@parsadaa88


