🔸شانس سکّهای من! | #هادی_حیدری | جمعه شانزدهم مردادماه هزار و چهارصد و پنج »» زنگ تفریح که خورد، م…
انتشار: 2026/08/07 11:20 UTCدریافت: 2026/08/13 13:36 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 13:36 UTC
🔸شانس سکّهای من! | #هادی_حیدری | جمعه شانزدهم مردادماه هزار و چهارصد و پنج »» زنگ تفریح که خورد، مثل همیشه انگار درِ قوطی فشردۀ کنسرو را باز کرده باشند، بچهها بهسمت حیاط مدرسه پخش شدند. من تو پوست خودم نمیگنجیدم. بعد از مدتها «ده ریال» از بابا پول توجیبی گرفته بودم. کنار در ورودی مدرسه «معرفت» یک دکّه بود که مستخدم مدرسه داخلش مینشست و زنگهای تفریح خوراکی میفروخت. دبستان ما کوچک بود و حدود پانصد دانشآموز داشت. سال هزار و سیصد و شصت ودو بود و من کلاس اول دبستان بودم. بچهها در حیاط مدرسه میلولیدند. هی بُزاقم ترشح میشد و برای خریدن آلاسکا، بستنی یخی، لحظهشماری میکردم. عاشق بستنی یخی بودم بهخصوص رنگ نارنجیاش. یک صف طولانی جلوی دکّه تشکیل شده بود که از پلههای در ورودی تا داخل حیاط را پر کرده بود! تقریبا آخر صف، جایی به من رسید که در نوبت بایستم. بچهها نفر به نفر آلاسکا میخریدند و از طول صف کم میشد. با قد کوتاهم سرک میکشیدم که ببینم چند نفر دیگر مانده تا به من برسد. وقتی نوبتم رسید، تقریبا زنگ تفریح داشت تمام میشد. خوشحال بودم که هنوز برای خوردن آلاسکا کمی وقت دارم. ده ریالی را به آقای استابندی، مستخدم مدرسهمان دادم و مثل یک فاتح، منتظر دریافت بستنی شدم. در رویای خودم بودم که صدای آقای استابندی مثل پُتک روی سرم کوبیده شد: «مگه خبر نداری از دیروز دیگه سکههایی را که آرم شاهنشاهی دارند قبول نمیکنن!»، دنیا روی سرم آوار شد! هنوز هفت سالم هم تمام نشده بود!.#دبستان_معرفت.@hadi_heidari





