سالک راه روشنیسالکِ راهِ روشنی میداند که این راه را به تنهایی باید پیمود، اما دلش قرص است و گامهای درخشانی برمیدارد. با این حال چیزی که لَمحَةُ البَصَری از برابر چشمانش کنار نمیرود حیرت است؛ چرا که به هرچه مینگرد نگاهش از سطح روشن و عریان میگذرد و به اعماق پیچیده و تو بر تویی میرسد که گویی انتهایی برایش متصوّر نمیتوان شد.همین نگاه او را درگیر معانی و مسائل بسیاری میکند: اکنون حقیقتِ را در کجا باید بجویم؟ از میان جلوههای متکثّری که در برابرم صف میکشند، کدام به حقیقت نزدیکتر است؟ و الیماشاءالله.لیکن از ورای همهٔ اینها جمال و شکوهِ حیات رخ مینُماید و روحِ تازهای در او می دمد. روح و روحیّهی تازه او را به سوی افقهای بازِ تطوّر و تحوّل معنوی میکشاند و حیاتی نو میبخشدش. و خوب میداند که برای دیدار محبوب ابتدا باید جامهی کهن از تن بیرون کرد و انسانی نو شد.در این حالتِ روحیِ نو درمییابد که گرچه تختهبندِ تن است اما با صفای باطن و جانِ روشن میتواند بر فراز این عالمِ خاکی به پرواز درآید. پرواز در آسمانِ جان به او دیگرگون دیدن را میآموزد: آنجا هرگز غروب رخ نمیدهد، بلکه از دلِ هر غروبی سپیدهای نو سر میزند و این رمزی از رستاخیزِ مدام را به نمایش میگذارد.همچنین درمییابد که نباید در جلوههای ظاهری پدیدهها متوقف شد بلکه نگاه را باید به باطن امور فرستاد. و همچنان که در قصرهای آسمانی به سیاحت و گردش میپردازد از کوخهای زمینی و خاکنشینان نیز نباید غافل گردد.و بسا که معشوق، از سرِ رحمت، در همین کوخها و بیغولهها به دیدارِ عاشق آید! آه میکشد و ناخودآگاه نگاهش را متوجّه دستهایش میکند:نشانِ تعالی روحی و ترقی معنوی را در دستهایت بجوی؛ آنگاه که در کمک به بینوایان اثری از نرمی و لطافت در آنها باقی نماند، بدان که زنگار پلیدی از قلبت زدوده شده است.حسین مختاری@golhaymarefa