لحظه هایی در زندگی من بودهاند که فکر میکردم دیگر قادر به ادامه دادن نیستم. دیگر نمیتوانم بایستم یا…
انتشار: 2026/08/11 06:28 UTCدریافت: 2026/08/11 23:56 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 23:56 UTC
لحظه هایی در زندگی من بودهاند که فکر میکردم دیگر قادر به ادامه دادن نیستم. دیگر نمیتوانم بایستم یا نفس بکشم.زمانی که فکر میکردم که همه چیز را از دست داده ام. که هیچ چیز ممکن نیست که همه زندگی پوچ و باطل است.که سرنوشتِ همه نابودی است،که به آخر خط رسیدم،به انتهای سلامت عقلم،به آخر همه دانسته هایم...دیگر نمیتوانستم خودم را نگه دارمو آن موقع نیرویی گسترده و بدون نام من را نگه داشت و از میان آن تاریکی، زندگی جدیدی پدیدار شد.بسیار غیر منتظره بود و ذهن قادر به درک آن نیست.پس اگر اکنون احساس تنهایی و طرد شدگی داریاگر ترسیده ای و گم شده ایاگر تمام دانسته هایت سقوط کرده انداگر آینده ات مبهم و مه آلود استبدان که تنها نیستیو افراد بسیاری با تو همراهند.روزی تو کتاب تغییر خودت را خواهی نوشت.تمام ناامیدی های آن کودک گم شده را با نفس هایت بیرون بدهو در تاریکی شب نفس بکش!به این لحظه ی اسرارآمیزِ اکنون برگرد.گوش کنگوش کنماه دارد زمزمه می کند:«این لحظه» دوست من«این لحظه»...✍🏻جف فوستر

