مرور تغییر افکار عمومی در این روزها: رژیم برق مردم رو قطع میکنه، بچههای آزادیخواه رو اعدام میکن…
انتشار: 2026/07/19 19:06 UTCدریافت: 2026/08/05 20:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 20:42 UTC
مرور تغییر افکار عمومی در این روزها: رژیم برق مردم رو قطع میکنه، بچههای آزادیخواه رو اعدام میکنه، به کشتیهای تجاری در تنگه حمله میکنه، به زیرساخت کشورهای عربی حمله میکنه و ابرتورم با سرعت به جلو پیش میره، همهٔ اینها در همین روزها اتفاق افتاده. اما اینها تبدیل شده به «رنج مردم جنوب»، «وای میگن آمریکا به زیرساختها حمله کرد»، «سربازان عزیز»، «اپوزیسیون جنگطلب».کدوم دسته رو بیشتر تو رسانهها دیدی؟ به کدوم دسته بیشتر اهمیت داده شد؟ در مورد کدوم دسته بیشتر حرف میزنن؟ جواب مشخصه. دستهٔ اول تصویر واقعی اشرار رو نشون میده، دستهٔ دوم اما؛ نه تنها تصویر واقعی اشرار کمرنگ شده؛ بلکه اشرار رو تبدیل به «قربانی» کرده.
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 4 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — GifGlass (Thinking)
«با تغییر شرایط، قواعد هم تغییر میکنه». سکانسی از فیلم «Moneyball» که دست روی موضوع مهمی گذاشته و تحلیل اون رو تو پست بعدی میخونید.تو سکانس ویدیوی بالا، بیلی بین، مدیر تیم بیسبال، دور یه میز نشسته، روبهروی چند نفر از باتجربهترین آدمهای تیم که سالهاست کار انتخاب بازیکن دستشونه. اونها دارن طبق عادت همیشگی حرف میزنن: این بازیکن چهرهٔ خوبی داره، اون یکی اعتمادبهنفس داره، اون یکی حس برندهبودن رو منتقل میکنه. بیلی وسط حرفشون میزنه زیر میز. میگه دیگه بودجهٔ قبل رو نداریم، دیگه نمیتونیم مثل تیمهای پولدار بازی کنیم، پس باید کل روش فکرکردنمون رو عوض کنیم. یه عده بهش میخندن، یه عده فکر میکنن دیوونه شده. اما بیلی حرفش رو پس نمیگیره، چون فهمیده زمین بازی عوض شده، و ایستادن روی حرف دیروز، دیگه شجاعت نیست، لجبازیه. مشکل اینه که ما ثبات رو با درستی اشتباه گرفتیم. فکر میکنیم آدمِ اصولی یعنی آدمی که پاش رو یهجا میذاره و دیگه برنمیداره، هر چی هم دنیا عوض بشه. اما اصول، این نیست. اصول یعنی هر روز، دنبالِ حقیقتِ همون روز باشی، نه دنبالِ این که حرفِ دیروزت رو سرپا نگه داری تا آبروت نره. آدم اصولی، وقتی میفهمه اشتباه فکر میکرده، بیمعطلی عوض میشه؛ و وقتی میفهمه هنوز حرفش درسته، حتی اگه همهٔ دنیا هم بریزن سرش، کوتاه نمیاد. فرقش با آدم بیاصول همینه: این تغییر یا این ایستادگی، از جنس فهمه، نه از جنس ترس یا راحتی. یکی از رو عقل جا عوض میکنه، یکی از رو باد؛ از دور شاید یکی بهنظر بیان، اما از نزدیک، یکی داره فکر میکنه و اونیکی فقط داره تاب میخوره. گاهی تغییر شرایط باید باعث بشه موضعت رو عوض کنی. گاهی باید باعث بشه محکمتر روی موضعت بایستی. هنر تفکر این نیست که یه قانونِ ثابت برای همیشه داشته باشی؛ هنر تفکر اینه که هر بار، وسط میدون، بفهمی کدوم لحظه از کدوم جنسه. اینجاست که به قلبِ ماجرا میرسیم: با تغییرِ شرایط، قواعد هم تغییر میکنه. یعنی چی؟ یعنی قاعدهای که دیروز جونت رو نجات داد، ممکنه امروز همون چیزی باشه که داره خفهت میکنه. نه لزوماً چون خودِ قاعده از اول غلط بود، بلکه چون اون قاعده برایِ یه میدونِ مشخص نوشته شده بود، و تو الان توی یه میدونِ دیگهای. قانونِ شنا کردن، توی خشکی بهدردت نمیخوره؛ ولی این معنیش این نیست که شنا کردن غلط بوده، معنیش اینه که تو از آب اومدی بیرون و هنوز داری دستوپا میزنی. اینکه دیروز با چیزی مخالف بودی، دلیل نمیشه امروز هم باید مخالفش باشی. شاید دیروز اطلاعات نداشتی، شاید ترسیده بودی، شاید یکی زخمت زده بود و تو داشتی از رو زخم قضاوت میکردی، نه از رو عقل. و اینکه دیروز با چیزی موافق بودی، هیچ تضمینی نمیده که امروز هم باید موافقش باشی. شاید اون موافقت، محصولِ یه آدمِ سادهتر، یه شرایطِ متفاوتتر، یه دنیای کوچیکتر بود؛ مثل کسی که سالها به یه بت، یه رهبر، یه ایدهٔ مقدس ایمانِ کورکورانه داشت، و روزی که پرده کنار رفت و پوسیدگیِ زیرِ اون تصویر رو دید، همچنان از سرِ عادت داشت برای همون بت سجده میکرد، فقط چون قبلاً جلوش زانو زده بود.
فقر، در یک نظام توتالیتر، فقط یک وضعیت اقتصادی نیست؛ یکطرفش چشم رو باز میکنه، یکطرفش دستوپا رو میبنده، و اگه از دستِ سازندهش دربره، برمیگرده و رگِ خودِ نظام رو میزنه.وقتی فکر، رسانهٔ آزاد و حافظه رو از آدم میگیرن، فقط حس میمونه؛ و هیچ حسی سرسختتر از گرسنگی نیست. گرسنگی سواد نمیخواد. شکم خالی خودش معلمه. تا وقتی شکم کمی سیره، جهل جاش امنه. میتونه تاریخ رو عوض کنه، خبر رو فیلتر کنه، سؤال رو خنثی کنه، آدم رو از مقایسهکردن بندازه، آزادی رو بیمعنا جلوه بده، واقعیت رو جلوی چشمِ آدم پنهان کنه و زنجیر رو به اسمِ امنیت بفروشه. برای همینه که توی همچین جامعهای، فقر گاهی جای آگاهی رو میگیره. نه اینکه فقر مردم رو آگاهتر کنه؛ بلکه وقتی هیچ راهی برای پرسیدن، مقایسه کردن و فهمیدن باقی نمونده، درد تبدیل میشه به تنها زنگ خطری که هنوز کار میکنه. فقر بهعنوان تیغِ دولبهای که فقط یه لبهش کار میکنه اینجاست که تناقض شروع میشه. فقر، اول از همه، پرده رو کنار میزنه؛ چشم آدم رو باز میکنه. اما درست همون لحظهای که چشم باز میشه، بدن داره از پا میافته. فقر آگاهی میده، ولی توانِ عمل رو میگیره. مثل اینه که یکی رو توی یه اتاق تاریک بیدار کنی، چشمهاشو باز کنی و بعد دستوپاشو ببندی و بگی: «حالا برو بجنگ.» و درست همینجاست که سیستم وارد بازی میشه. اونها فقر رو مهندسی میکنن که مردم رو خسته نگه دارن؛ یه فقرِ حسابشده. ذهنی که تمام روز درگیر اینه که چطور تا آخر ماه دوام بیاره، دیگه رمقی برای فکر کردن به فردا نداره. صف نان، پیدا کردن دارو، جور کردن اجاره، قرض گرفتن، دو شیفت کار کردن... تمام توان آدم صرف زنده موندن میشه. این خستگیِ مزمن، بهترین سانسوریه که هیچ ادارهٔ سانسوری نمیتونه بسازتش؛ چون اینبار خودِ قربانی داره هزینهٔ سانسورِ خودش رو میده و با دستِ خودش، دهنِ خودش رو میبنده. وقتی فقر از دروازهٔ قصر هم رد بشه هر نظام سرکوبگری، در واقع یه اقتصاد پنهان داره. حکومتکردن بر پایهٔ ترس، مجانی نیست؛ خرج داره. باید به نیروی انتظامی حقوق بدی که وفادار بمونه، به بسیج و لباسشخصی پاداش بدی که خیابون رو جارو کنه، به شبکهٔ امنیتی رشوه بدی، به قشری از جامعه امتیاز بدی که در ازاش برات سینه سپر کنه. این چرخهٔ رانته. حالا وقتی منبعِ این رانت ــ نفت، ارز، هرچی که باشه ــ میخشکه، وقتی تورم حتی جیبِ خودِ دستگاه رو خالی میکنه، اتفاق عجیبی میافته: سرکوبگر هم گرسنه میشه. و اینجا طنز تلخِ تاریخ خودشو نشون میده ــ نظامی که سالها بلد بود فقر رو روی مردم مدیریت کنه، حالا داره با تیغِ خودش زخمی میشه. چون سربازی که حقوقش عقب افتاده، دیگه با همون شوق شلیک نمیکنه؛ مأموری که رشوههاش بیارزش شده، دیگه به کی وفاداره؟ به شعار؟ شعار شکم رو سیر نمیکنه. این دقیقاً همون لحظهایه که قراردادِ نانوشتهٔ «تو برام سرکوب کن، من بهت امتیاز بدم» میشکنه. چون در این نظامها، پول و قدرت یه چیزِ واحدن، نه دو مقولهٔ جدا. وقتی خزانه خالی میشه، وفاداری هم خالی میشه.
با حرف امشب ترامپ یک تحلیل میکنند با حرف بعدش، یک تحلیل دیگه. با خبری که معلوم نیست به چه قصدی و از کجا منتشر شده، یک تحلیل میکنند و با خبر بعدی که اون هم معلوم نیست از کجاست، یک تحلیل دیگه. یا سادهسازی میکنند و از سقوط تا عید میگن، یا تبر رو برمیدارن…این حرفها رو خیلی جدی دارن میگن. همهچیز رو همیشه همینطوری سادهسازی میکنن.میگن اسرائیل داشت میاومد کار رو تموم کنه، اما نمیگن چطوری قرار بود کار رو تموم کنه. همونطور که از اونی که تو اینترنشنال نشسته بود و میگفت تا عید رژیم سقوط میکنه، نمیپرسن یه رژیم پنجاهساله قرار بود چطور تا عید سقوط کنه؟این مورد روحالله زم جالبتر هم هست. زم کسی بود که هزار بار تو کانال تلگرامش خبر کودتا و مرگ خامنهای رو پخش میکرد؛ خدای فیکنیوز بود. کسی که امنیتیها از داخل خبرها رو بهش میدادن و گاهی بینشون یکیدوتا خبر بیاهمیت که درست بود هم میذاشتن تا اعتماد کنه، و اینم اعتماد میکرد. آخرش هم از روی سادگی گیرش انداختن و برای نمایش قدرت اعدامش کردن. حالا همون خزعبلاتی که زم پخش میکرد و میگفت رو بهعنوان مدرک و پیشبینی استفاده میکنن.
توی بلوک، یه کاپو بود؛ یکی از همون زندانیهایی که نازیها برای کنترل بقیه ازشون استفاده میکردن. چوبش هیچوقت زمین نمیموند، انگار جزوی از دستش بود. هر صبح، صف که میبست، یکی رو انتخاب میکرد. میزد، محکم، بلند، طوری که صدای برخورد چوب تا ته بلوک میپیچید و بقیه سرشون رو پایین میانداختن که نوبتشون نشه. زندانیها زیر لب فحشش میدادن. میگفتن از خود اساس بدتره. یه نفر بود که هر بار نوبتش میشد، یه چیزی توی ذهنش جور درنمیاومد. ضربهها محکم بودن، درد داشتن، ولی همیشه یهجای مشخص فرود میاومدن؛ روی شونه، روی بازو، جایی که استخوون نمیشکست، جایی که فردا هم میشد کار کرد. و بعد از هر ضربه، یه فشار کوتاه روی بازوش حس میکرد، انگار کسی میخواد بگه «تمومه، دووم بیار». سالها بعد، یکی از زندانیها نوشت: «اون روزها فقط چوبش رو میدیدم. امروز جای ضربههاش رو میبینم. هیچکدوم استخوونم رو نشکستن. شاید این اتفاقی نبود». بعضی از کاپوها برای قانع کردن نازیها، زندانیها رو میزدن تا از ضربات شدیدتر و کُشندهٔ نازیها جلوگیری کنن.گاهی کسی که چوب رو بالا میبره، همون کسیه که نمیخواد ببینه میشکنی. اما برای اینکه بتونه سرپا نگهت داره، باید کاری کنه که ازش متنفر بشی.
«وقتی اضطراب زودتر از فکر میرسه: مکانیزم تزریق هیجان»توی انیمیشن، روباه قبل از ضربه، فکر «طوفان» رو تو ذهن جوجه کاشت. توی اخبار و شبکههای اجتماعی هم تیترها و زاویهٔ روایت همین نقش رو بازی میکنن.ضربهٔ چوب به جوجه، معادل یه ویدئو، یه روایت احساسی یا کلماتی با بارِ هیجانی بالاست؛ مثل «فاجعه»، «هشدار فوری»، «وای دارن فلان کار رو میکنن» یا «وای بدبخت شدیم». این محرکها فوراً ضربان قلب رو بالا میبرن، آدرنالین ترشح میکنن و حس فوریت میاد سراغت؛ قبل از اینکه بفهمی متن چی میگه.روباه خودشو نشون نمیده، صداشو عوض میکنه و با اسم «صدای مصیبت» حرف میزنه. توی اخبار هم عبارتهایی مثل «منابع آگاه»، «کارشناسان هشدار میدن» یا «شنیدهها حاکی از آن است که...» همین نقش رو بازی میکنن؛ حرفهایی که با قاطعیت گفته میشن، ولی کسی نمیدونه از طرف کین.جوجهٔ وحشتزده هم میدوه سراغ بقیه؛ همون آدمیه که هر چیزی رو زود باور میکنه و منتشرش میکنه.توی انیمیشن، از ضربه تا وحشت مکثی نبود. راه مقابله هم همینه: فقط یه مکث. بپرس این حس از کجا اومده و به نفع کیه. وقتی هیجانت تصمیم میگیره، یعنی یکی دیگه داره هدایتت میکنه.
