🌷🌷🌷حکایت: ارزش انسان👌روزی مردی غمگین نزد پیر دانایی رفت و گفت:«احساس میکنم هیچ ارزشی ندارم. هر جا…
انتشار: 2026/08/09 20:40 UTCدریافت: 2026/08/12 22:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 22:57 UTC
🌷🌷🌷حکایت: ارزش انسان👌روزی مردی غمگین نزد پیر دانایی رفت و گفت:«احساس میکنم هیچ ارزشی ندارم. هر جا میروم مرا نادیده میگیرند.»پیر انگشترش را به او داد و گفت:«به بازار برو و قیمت این انگشتر را بپرس، اما آن را نفروش.»مرد به بازار رفت. یکی گفت ده سکه میارزد، دیگری بیست سکه و هیچکس حاضر نشد بهای بیشتری بدهد. او نزد پیر بازگشت.پیر گفت:«حالا آن را به زرگر نشان بده.»زرگر پس از دیدن انگشتر با تعجب گفت:«این انگشتر بسیار ارزشمند است؛ اگر هزار سکه هم بخواهی، باز هم قیمتش بیشتر از این است.»مرد با شگفتی نزد پیر بازگشت. پیر لبخندی زد و گفت:«دیدی؟ ارزش انگشتر تغییر نکرد؛ فقط کسی پیدا شد که ارزش واقعی آن را شناخت. تو هم همینگونهای. اگر بعضیها قدر تو را نمیدانند، دلیل بر بیارزش بودن تو نیست.»پند: 👌ارزش خود را با قضاوت کسانی که تو را نمیشناسند نسنج. انسانهای دانا، گوهر واقعی هر انسان را میبینند@Gharashiran#کانال_رسمی_قره_شیران


