⭕️ گاهی فقط بغلم کن...(آیین غر زدن!) دیشب، دختر خردسالم به من گفت:«بابا، من میخواهم بعضی شبها بیا…
انتشار: 2026/07/30 06:51 UTCدریافت: 2026/08/03 23:12 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 23:12 UTC
⭕️ گاهی فقط بغلم کن...(آیین غر زدن!) دیشب، دختر خردسالم به من گفت:«بابا، من میخواهم بعضی شبها بیایم پیشت غر بزنم. تو هم باید قول بدهی فقط بغلم کنی و چیزی نگویی...»گفتم: «قول میدهم.»بعد با تعجب پرسیدم: «حالا باید چه کار کنم؟»گفت: «آمادهای؟»گفتم: «آمادهام.»چراغها را خاموش کرد. آرام آمد، روی پاهایم چمباتمه زد و خودش را در آغوشم جا داد.بعد شروع کرد...گفت: «بابا، میدانی چقدر ناراحتم که دوستهایم از ساختمان ما رفتند؟ میدانی فردا امتحان زبان دارم و میترسم نمره خوبی نگیرم؟ میدانی خاله رفته شمال و من دوست داشتم با او بروم...»همینطور که غر میزد، صورتش پر از اشک شد.من هم از فرصت استفاده کردم و به آیین او پیوستم.او از ترک شدنها، از دلتنگیها، از ترسها و از همه احساساتی میگفت که از اختیارش بیرون بود.ناگهان دیدم خودم هم در همان آغوش، به همه چیزهایی فکر میکنم که این روزها دلم را سنگین کردهاند؛ به رفتن عزیزانم، به نگرانیهای این روزها، به اندوههایی که هیچ ارادهای نمیتواند یکشبه آن از میان برداردمن هم پابهپای او گریه کردم.دلبندم...از تو ممنونم.تو به من یاد دادی که گاهی انسان فقط به آغوشی امن نیاز دارد؛ آغوشی که در آن بتواند از همه چیزهایی که از اختیارش بیرون است، غر بزند، گریه کند و خالی شود.او غر زد... غر زد... غر زد...و در آغوشم آرام گرفت و خوابید.اما من تا دیر وقت بیدار ماندم.به این فکر میکردم که شاید ما بزرگترها، بیش از آنکه به نصیحت نیاز داشته باشیم، به آغوشی نیاز داریم که در آن، بیآنکه قضاوت شویم، از همه چیزهایی که در ارادهمان نیست، بگوییم.شاید گاهی درمان، پاسخ نیست؛ حضور است.و چه قدر این روزها، آغوشهای بیقضاوت برای غر زدن، ناب و نایاباند.#سهیل_رضایی─═इई 🍃🌼🍃ईइ═─@General_information📚مجله اطلاعات عمومی♻️



