گفتم این کیست که پیوسته مرا میخواندخنده زد از بن جانم که منم، ایرانم#هوشنگ_ابتهاج
انتشار: 2026/08/16 11:28 UTCدریافت: 2026/08/21 09:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 09:10 UTC
گفتم این کیست که پیوسته مرا میخواندخنده زد از بن جانم که منم، ایرانم#هوشنگ_ابتهاج
پستهای تلگرام — کانال گنجینه شعر و ادبیات
بسوخت جان من این دیدهی جمال پرستز دست رفت دل هرزهپوی حال پرستچگونه زین همه حسرت بود امید نجاتمرا که هست همین چشم ِ خط و خال پرستنوازش نـَـفَـست با من است در همه حالچه میگریزی از این شاعر محال پرستشبی خیال تو از دشت خواب من بگذشتدگر به خواب نرفت این دل خیال پرستشکوه حزن تو را نازم ای بهار ملولکه الفتیست تو را با من ملال پرستبهار من به خموشی کنار « #سایه » گذشتچمن سپرده به مرغان قیل و قال پرست- #فریدون_مشیریاز دفتر: #نوایی_هم_آهنگ_باران
شب چو ماه آسمان پر راز گرد خود آهسته می پیچد حریر راز او چو مرغی خسته از پرواز می نشیند بر درخت خشک پندارم شاخه ها از شوق می لرزند در رگ خاموششان آهسته می جوشد خون یادی دور زندگی سر می کشد چون لاله ای وحشی از شکاف گور از زمین دستِ نسیمی سرد برگهای خشک را با خشم می روبد آه ... بر دیوار سخت سینه ام گویینا شناسی مشت می کوبد( بازکن در ... اوست باز کن در ... اوست )من به خود آهسته می گویمباز هم رویا آن هم اینسان تیره و درهم باید از داروی تلخ خوابعاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم می فشارم پلکهای خسته را بر هم لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم ناشناسی مشت میکوبد ( باز کن در ... اوست باز کن در ... اوست )دامن از آن سرزمین دور برچیده ناشکیبا دشتها را نوردیده روزها در آتش خورشید رقصیده نیمه شبها چون گلی خاموشدر سکوت ساحل مهتاب روییده ( باز کن در ... اوست )آسمانها را به دنبال تو گردیده در ره خود خسته و بی تاب یاسمن ها را به بوی عشق بوییده بالهای خسته اش را در تلاشی گرم هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده ( باز کن در ... اوستباز کن در ... اوست )اشک حسرت می نشیند بر نگاه من رنگ ظلمت می دود در رنگ آه منلیک من با خشم میگویم :باز هم رویا آنهم اینسان تیره و درهم باید از داروی تلخ خواب عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم می فشارم پلکهای خسته را بر هم#فروغ_فرخزاد
در خلوتِ غمآورِ قبرستانبر جای ایستاده لبخند میزندلبخند در گمان کسان استدندان به هم فشردهبانگی به درد راپشتِ لبانِ بسته نهفتهستدر چشمِ بینگاهشخاموشی هزار نگفتهستوینک ز شوخچشمیِ ایامماندهست از عبور کلاغان سال و ماهبر گوشهٔ کلاهشنقشی به ریشخند!روزیدر سالهای دوراو را با یاد زندگانی از دست رفتهایاینجا نشاندهانداما در این غروبِ غریبستانبشنو ز لحنِ بیرمق بادهر یادکرد سینهٔ گوری گشودن استتندیسخود حکایتِ تلخِ نبودن است !...#هوشنگ_ابتهاج
سرگذشت دل منزندگی نامهٔ انسان استکه لبش دوختهاندزندهاش سوختهاندو به دارش زدهاند ...#هوشنگ_ابتهاج
در انتهای هر سفردر آیینهدار و ندار خویش را مرور میکنماین خاک تیره این زمینپاپوش پای خستهاماین سقف کوتاه آسمانسرپوش چشم بستهاماما خدای دلدر آخرین سفردر آیینه به جز دو بیکرانه کرانبه جز زمین و آسمانچیزی نمانده استگم گشته ام، کجاندیدهای مرا؟#حسین_پناهی
* #با_تمام_اشکهایم *شرمتان باد ای خداوندان قدرت!بس کنید!بس کنید از این همه ظلم و قساوت،بس کنید!*ای نگهبانان آزادی!نگهداران صلح!ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون!سرب داغ است این که میبارید بر دلهای مردم،سرب داغ!موج خون است این که میرانید بر آنکشتی خودکامگی راموج خون!*گر نه کورید و نه کر،گر مسلسلهای تان یک لحظه ساکت میشوند؛بشنوید و بنگرید:بشنوید این "وایِ" مادرهای جانآزرده است،کاندرین شبهای وحشت سوگواری میکنند!بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است؛کز ستمهای شما هر گوشه زاری می کنند.بنگرید این کشتزاران را، که مزدورانتانروز و شب، با خون مردم، آبیاری میکنند!بنگرید این خلق عالم را، که دندان بر جگر،دمبهدم بیدادتان را،بردباری می کنند!*دست ها از دستتان ای سنگ چشمان، بر خداستگرچه میدانم،آنچه بیداری ندارد،خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست!با تمام اشکهایم، باز، -نومیدانه-خواهش میکنم:بس کنید!بس کنید!فکر مادرهای دلواپس کنید.رحم بر این غنچههای نازک نورس کنید.بس کنید!- #فریدون_مشیری- از دفتر: #از_خاموشی