در نبودِ تو،خاطرهها از عکسهای آلبوم بیرون میآیند،از کشوهای بستهاز لباسها.یکی روی صندلی مینشیند،یکی کنار پنجره.یکی سکوت میکند،دیگری کمحرف است،و آنی که هرگز اتفاق نیفتاده،تمام شببا من حرف میزند.در نبودِ تو،عصرهاروی بندِ رخت،پیراهنهایی خشک میشوندکه بوی هیچکس را نمیدهند.باداز میانِ آستینهای خالی عبور میکند.آدمهاابتدا از لباسهایشان میروند،بعداز خانه.در نبودِ تو،فنجانی روی میز مانده استکه سالهاستچایِ آن سرد نشده؛هر شببخارِ خیالشروی شیشه مینشیند.گلدانِ کنارِ پنجرههر شب،از انتظار،کمی به شیشه نزدیکتر میشود.چراغِ راهپله نیزتا دیروقت روشن میماند؛نورروی پلهها میریزدو سایهای میسازدکه هر بارشبیهِ توست.بعد،همهچیزبه جای خودش برمیگردد:چراغ،پلهها،عکسها،سکوت.فقطمن میمانمبا ذهنی کهآنچه را از من گرفتهای،در اتفاقهای نزیستهام ادامه میدهد؛طوری که نبودنت،آینده راتبدیل به خاطره کرده است.#رضا_باقری_فرد