یه شب دیر وقت از سر کار برمیگشتمراه میانبر رو انتخاب کردم و از قبرستون بزرگ روستا رد میشدم ...وسط ر…
انتشار: 2026/08/21 07:00 UTCدریافت: 2026/08/21 15:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 15:25 UTC
یه شب دیر وقت از سر کار برمیگشتمراه میانبر رو انتخاب کردم و از قبرستون بزرگ روستا رد میشدم ...وسط راه سه تا خانم به طرفم اومدنو گفتن خیلی میترسن و اگه میشه همراهشون برم تا سر جاده منم گفتم باشه و با هم راه افتادیم...بعدش وسط راه من گفتم : ترس شما رو میفهمم ، حق دارین بترسينمنم قدیما، اون وقت ها که هنوز زنده بودم از اینجا میترسیدم ...باید میدیدید چطوری میدویدن(برگی از خاطرات یه آدم مریض) 🤣🤣🤣
