شب وداعشب دردشب سکوتشب اشکشبی که خیال صبح شدن نداشتشبی که در اوج گرما یک نفر لرزیدشبی که عشق مرا نف…
انتشار: 2026/08/06 22:49 UTCدریافت: 2026/08/09 22:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 22:20 UTC
شب وداعشب دردشب سکوتشب اشکشبی که خیال صبح شدن نداشتشبی که در اوج گرما یک نفر لرزیدشبی که عشق مرا نفرین کردشبی که دل هم مرا نفرین کردشبی که تو از من پرسیدیو از حسی گفتی که من به آن ایمان داشتمو آن شب، حست باز مرا لو داده بودو باز تو می خواستی از زبان خودم بشنویاما مرا یارای گفتن نبودلب فرو بستمخاموش ماندمبهانه آوردمگویی قفل خموشی بر دهانم زده بودندسکوت و سکوت از مناصرار و اصرار از توگفتم که نمی توانماما تو باز هم اصرار کردیشوقی در صدایت بودو من می دانستم که منتظر شنیدن چه هستیحست درست گفته بودولی مرا قدرت اعترافی آنگونه نبودمرا تاب آن همه خجلت نبوددر دلم غوغایی بوداما نمی توانستمنمی توانستملاجرم از جدایی گفتماز ترس هایمو از حرف هایی که از وداع نشانی می دادو تو چه زود به حست شک کردیاما من هنوز....بگذریماین روزها دائم با خودم زمزمه می کنمسلاخی می گریست به قناری کوچکی دلباخته بودسلاخی می گریست به قناری کوچکی دلباخته بود#شاملو@ForAzadism