🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_دهمقسمت 8⃣4⃣👈 کتاب دختر…
انتشار: 2026/08/24 17:39 UTCدریافت: 2026/08/24 21:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 21:00 UTC
🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_دهمقسمت 8⃣4⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .صمد داشت استکان ها را از جلوی مهمانها جمع میکرد . دو تا استکان توی هم رفته بود و جدا نمیشد . همان طور که سعی میکرد استکانها را از داخل هم دربیاورد، یکی از آن ها شکست و دستش را برید . شیرین جان دوید و دستمال آورد و دستش را بست . توی این هیر و ویری شوهرخواهرم سراسیمه توی اتاق آمد و گفت: گرجی بدجوری خون دماغ شده . نیم ساعت است خونِ دماغش بند نمی آید .چند وقتی بود صمد ژیان خریده بود . سوییچ را از روی طاقچه برداشت و گفت: برو آماده اش کن، ببریمش دکتر .بعد رو به من کرد و گفت: شما ناهارتان را بخورید .سفره را که انداختند و ناهار را آوردند، یک دفعه بغضم ترکید . سرم را زیر لحاف بردم و دور از چشم همه زدم زیر گریه . دلم میخواست صمد خودش پیش مهمانهایش بود و از آن ها پذیرایی میکرد . با خودم فکر کردم چرا باید همه چیز دست به دست هم بدهد تا صمد از مهمانی دخترش جا بماند .وقتی ناهار را کشیدند و همه مشغول غذا خوردن شدند و صدای قاشق ها که به بشقاب های چینی میخورد، بلند شد، دختر خواهرم توی اتاق آمد و کنارم نشست و در گوشم گفت: خاله! آقا صمد با مامان و بابایم رفتند رزن . گفت به شما بگویم نگران نشوید .مهمانها ناهارشان را خوردند . چای بعد از ناهار را هم آوردند . خواهرها و زن داداش هایم رفتند و ظرف ها را شستند . اما صمد نیامد .عصر شد . مهمانها میوه و شیرینی شان را هم خوردند . باز هم صمد نیامد . حاج آقایم بچه را بغل گرفت . اذان و اقامه را در گوشش گفت . اسمش را گذاشت، معصومه و توی هر دو گوشش اسمش را صدا زد .هوا کم کم داشت تاریک میشد، مهمانها بلند شدند، خداحافظی کردند و رفتند .شب شد . همه رفته بودند . شیرین جان و خدیجه پیشم ماندند . شیرین جان شام مرا آماده کرد . خدیجه سفره را انداخته بود که در باز شد و شوهرخواهر و خواهرم آمدند . صمد با آنها نبود . با نگرانی پرسیدم: پس صمد کو؟!خواهرم کنارم نشست . حالش خوب شده بود . شوهرخواهرم گفت: ظهر از اینجا رفتیم رزن . دکتر نبود . آقا صمد خیلی به زحمت افتاد . ما را برد بیمارستان همدان . دکتر با چند تا آمپول و قرص خونِ دماغِ گرجی را بند آورد . عصر شده بود . خواستیم برگردیم، آقا صمد گفت: شما ماشین را بردارید و بروید . من که باید فردا صبح برگردم . این چه کاری است این همه راه را بکوبم و تا قایش بیایم . به قدم بگویید پنج شنبه هفته بعد برمیگردم .پیش خواهر و شوهرخواهرم چیزی نگفتم، اما از غصه داشتم میترکیدم .ادامه دارد...✒️🍃🌸🍀🌼@fazayeasmaney 🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾

